#بهروز_ثوقی

Instagram photos and videos

#بهروز_ثوقی#رفیق#فردین#عشق#کلیپ#ناصرملکمطیعی#گوزنها#کلیپ_باحال#اصغر_شکری_زاده#رفاقت#دلنوشت#حرف_دل#دل#فیلم_سیاه_سفید#سینمایی#دیالوگ_ماندگار#ترانه#موسیقی_متن#خسرو_شکیبایی

Hashtags #بهروز_ثوقی for Instagram

مصیبت‌نامه‌ی: رفیق
اصغر شُڪری‌زاده
نمایی از فیلم گوزن‌ها در قالب نظم

دیروز مستی به پای ناموس‌اش عربده می‌کشید
کجا پَستی به روی ناموس‌اش اسلحه می‌کشید؟

در سرزمین مــــــــن زمانی دروغ ننگی بــــــــود
ڪجا نشان افتخــــــار و دلیــــــــل زرنگی بود؟

رفیــــــــق برای جـــــــانِ رفیــــــــق، سَر می‌داد
کجــــــــا غریبه از مرگ رفیـــــــق خبر می‌داد؟

دوست در چشم دوست عشــــــق می‌دیــــــــد
ڪدام پَستی برای دوست نقشه‌ها می‌چیـــــد؟

شانه‌های رفیــــــــق آشیانه‌ی رفیــــــق‌اش بود
ڪجـــــــــا رفیقی طعمه‌ی رفیــــــــق‌اش بود؟

همیشه‌ ســـفره برای دوست برپـــــــا بــــــــود
صفـــــای قـــــدم دوست، برڪت مـــــــــا بود

#بهروز_ثوقی #اسطوره #فرامرز_قریبیان#بازیگر #شاعری #دلتنگی #عشق #رفیق #دوستی #محبت #فیلم_سیاه_سفید #فیلم_فارسی #ناصرملکمطیعی #فردین #گوزنها #کلیپ_باحال #اصغر_شکری_زاده #رفاقت #دلنوشت #حرف_دل #دل#سینمایی #دیالوگ_ماندگار #ترانه #موسیقی_متن


15

خاطرات یڪ دهه‌ شصتی بی‌حیا
موضوع خاطره: همسفر

اوایل جوانی بود و اولین رگه‌های بلوغ در سن چهارده، پانزده سالگی به مرور نمایان شده و با هر فیلم و شوکی می‌زدیم به فاز فردین‌بازی و تریپ‌های بهروز وثوقی و این حرف‌ها. تازه از فاز بروس‌لی و جکی‌جان خارج شده و قالب جفتک شیش گوش انداختن را با لاک غم و عاشقی معاوضه کرده بودیم. البته بیست‌وپنج سال پیش مثل حالا امکانات و گوشی این حرف‌ها که نبود. ما هم از قشر مستضعف و با این حال خراب عشقِ بهروز و قشر کم‌بضاعت، صبر می‌کردیم و صبر می‌کردیم تا سالی، بوقی منزل یکی از اقوام قشر مرفه و بی‌درد رفته و آنجا یک شکم سیر از این فیلم‌فارسی‌های سیاه و سفید ببینیم. هر چند هر بار خانم والده‌ی حاج خانم جلسه‌ای ما از دور و زیر چادر پشت چشم نازک می‌کرد و می‌گفت: الله‌دان گورخون، گوزلریزه شیش باتیراجاخلا او دونیادا(از خدا بترسید، در آن دنیا سیخ در چشمتان فرو خواهند کرد) خلاصه در یکی از این جلسات، نوبت به فیلم همسفر رسید و ما هم که عشق بهروز، پلک نمی‌زدیم. اواسط فیلم که شد بر قاعده‌ی قوانین دهه شصت بدون اینکه نظر ما را هم بپرسند، خِفت‌مان را گرفته و به سمت منزل خِرکش کردند. اما از آنجا که از همان ابتدای خلقت‌ام نوعی سریش خاص در وجودم موج میزد، فردای آن روز با هزار بدبختی یک ویدئوی داغون و یک حلقه فیلم همسفر کرایه کرده و راهی خانه شدم. در طی مسیر همه چپ‌چپ نگاهم کرده و برخی پیرمرد پیرزن‌ها به علامت تأسف سر تکان می‌دادند. البته در آن دوره بر همگان واضح و مبرهن بود که اگر کسی در خیابان یک پتوی پلنگی یا ملحفه‌ی مکعب مستطیل شکل زیر بغل دارد یحتمل حامل یک دستگاه ویدئو است. اما اینکه چرا با این اطمینان از سر تأسف سر تکان میدادند وقتی برایم روشن شد که داخل حیاط شدم و دیدم سیمی دو متری از پتوی پلنگی بیرون زده و گاف بدی داده‌ام. خلاصه با هزار بدبختی فیلم و ویدئو را لای لحاف تشک جاساز کردم تا شب خدمتش برسم. بالاخره شب شد و لحظه‌ی موعود فرا رسید. بساط را پهن کردم. لحظه‌ای که فیلم را داخل دستگاه فرستادم با صدای مهیبی که هنگام این عمل تولید شده (و فقط کسانی که از نزدیک این کار را کرده و لمس کرده‌اند می‌دانند) و این صدا نیز شب‌هنگام نیز چند برابر می‌شود صدای خانم والده بلند شد: کجایی؟ چیکار میکنی این وقت شب پسر؟ من هم به تِته پِته افتادم و گفتم هیچی اومدم آب بخورم. کسی نبود آن لحظه بگوید آخه پسره‌ی الاغ! آشپزخانه شما که زیر زمین است؟! وقتی...
ادامه در کامنت اول


2

من خرابم! بنشين! زحمت آوار نكش
نفست باز گرفت! اينهمه سيگار نكش…
#خسرو_شکیبایی
#بهروز_ثوقی
#علیرضا_آذر
#سیگار
#بکش
#بوی_ایران


1

هرچند وقت یک بار عکس های ناب قدیمی میگذارم.
ازراست به چپ؛
#پوری بنایی-#بهروز_ثوقی-#فردین


1

The end of the page