#خاندایی

Instagram photos and videos

#خاندایی#باحال#خنده#دایی#خان_دایی#جوک#شاخهای_اینستاگرام#شاخ#شاخ_اینستا#فان#خندهدارترین#داره_میریزه#رامبد_جوان#نگارجواهریان#طنز#لاکچری#فالو#رامبدجوان#سرگرمی#خندوانه

Hashtags #خاندایی for Instagram

دایی جان حمایت از کالای ایرانی فراموش نشه 😅😅
.
.
.
لطفا از پیج حمایت کنید و دوستانتون رو تگ کنید تا خان دایی هم انرژی بگیره 🙏🙏
.
.
.
#دایی #خاندایی #خان_دایی #شاخهای_اینستاگرام #شاخ_اینستا #شاخ #ساقی #صنعتی #سنتی #زندگی #طنز #جنتلمن #جوک #خنده #فان #خندوانه #رامبد_جوان #نگارجواهریان #داره_میریزه #شادی #بکن_بکن #پارک #تهرانگردی#داروخانه #ایرانی #ساسی #عصر_جدید


0

ظلم شب
قسمت صد و هشتم
خانه عزاکده شد. عیدمان عزا شد. چطور می‌توانستیم به سوگ اکبر برادر بنشینیم؟ چطور برای او رسم عزا به جا می‌آوردیم؟ او هنوز جوان بود. اخر مرگ می‌شود اکبرم مرده باشد؟‌
خان دایی جان خودش را به منزل ما رساند. بی بی خاتون مویه می‌کرد و می‌گفت: می‌بینی خان داداش؟ می‌بینی اکبرم پرپر شد؟ می‌بینی دوباره باید رخت عزا برای جوانم بپوشم؟ نفرین به تو بخت سیاه من! چرا من زنده‌ام؟ چرا مرا کفن نکرده باید اکبرم را کفن کنند؟ خدایا! همین حالا جان مرا بگیر و به اکبرم بده. آخر سه یتیم بر زمین گذاشته است.‌
خاله‌ها و بچه‌هایشان می‌آمدند. همه نالان و گریه کنان. بچه‌های ترسیده و گریان مرا در آغوش گرفته بودند. همه بهت زده آنچه را که اتفاق افتاده بود، باور نمی‌کردند. دلم می‌خواست من هم فریاد بزنم و مویه کنم ولی راه گلویم بسته بود. زهرا یک تکه سنگ، یک تکه یخ شده بود. نه گریه می‌کرد، نه فریاد می‌کشید نه تکان می‌خورد.
خان دایی جان گفت که تابوت بیاورند و جنازه اکبر بردارند و به مسجد ببرند تا فردا صبح کفن و دفن انجام شود. ناگهان آقا برادر سرش را به دیوار کوبید و نعره زد. دستانش را بالا گرفت و گفت: ببینید! این خون برادر من است. ببینید! او را به قتل رساندند. همه ببینید مردم که برادرم شهید شد. ببینید که ابراهیم او را شهید کرد! باید به خونخواهی بروم. ببینید جان سیف الله را نجات داد و خودش رفت. باید تاوان خون برادرم و زندگی سیاه خواهرم را بگیرم.
نام ابراهیم که امد جانی در پاهایم احساس کردم. برخاستم و گفتم: آن پست فطرت را خودم می‌کشم. به سمت در یورش بردم. اقا برادر هم با من همراه شد اما جلویمان را گرفتند. راه گلویم باز شده بود. از ته دل فریاد می‌زدم. می‌خواستم ابراهیم را تکه پاره کنم. می‌خواستم قلبش را دربیاورم و جلوی سگان بیندازم. هیچکس از خانواده‌اش پیدا نبود.
‌ما را به زور به اتاق بردند. زنان چای دم کردند و جلوی مهمان‌ها می‌گذاشتند. خانه ماتمکده بود. هر چند دقیقه بی بی خاتون یا گل نسا از حال می‌رفتند. صدای مارال از حیاط آمد. شیون‌کنان می‌آمد. تا وارد شد سراغ زهرا رفت. موهایش پریشان از لچک و چارقدش بیرون ریخته بود. زهرا نگاهش می‌کرد اما انگار او را نمی‌دید. مارال شیون می‌کرد و زهرا را تکان می‌داد. بعد بی بی خاتون و مارال یکدیگر را در آغوش کشیدند. حرف‌هایشان مفهوم نبود بس که شیون می‌کردند.‌
در حیاط همهمه‌ای بود. اقا برادر باز می‌خواست سراغ ابراهیم برود ولی جلویش را می‌گرفتند. آن شب سیاه ما چرا صبح نمی‌شد؟ شاید اگر صبح می‌شد می‌دیدم تمام این‌ها کابوس وحشتناکی است. بقیه در کامنت..


82