#رمان_عاشقانه

Instagram photos and videos

#رمان_عاشقانه#رمان#کتاب#رمان_ایرانی#عشق#عاشقانه#داستان#کتابخوانی#کتاب_خوب#دالان_بهشت#نازی_صفوی#رمان_خارجی#ادامه_در_کامنت#روانشناسی#کتاب_باز#کتاب_بخوانیم#ادبیات#book#ایران

Hashtags #رمان_عاشقانه for Instagram

💘 قسمتی از #داستان_عاشقانه و جذاب «عشق با طعم سادگی»
در مشاهده #رایگان این رمان به کانال تلگرامی ما به آدرس ذیل بپیوندید.

https://t.me/joinchat/AAAAAFWcqHZFQeQXRnflOA ✅ همچنین برای سهولت در انتقال به کانال ما می‌توانید به قسمت اطلاعات صفحه مراجعه کنید.

#رمان_عاشقانه
#داستان
#داستانک
#رمان
#رمان_عشقى
#داستان_کوتاه
#داستان_عاشقانه


0

♣️♥️♠️♦️هشدار♦️♠️♥️♣️
پارت ششصد و هجده

تو فکر می کنی نیست
صدایش را نازک کرد و به تقلید از پریا غرید: پیااام می کشمت....بی ادب
با قرار گرفتن جواب آزمایش مقابلش ساکت شد جواب آزمایش را از او گرفت و به داخل آن نگاه انداخت با دیدن جواب مثبت شوکه از جا برخاست سر بلند کرد با دیدن گونه های خیس بهار تعجبش دو چندان شد صورت بهار را قاب گرفت بهار دست های او را پس زد و با صدای دو رگه ای گفت: من نفهمیدم چکار می کنم تو چرا سوء استفاده کردی؟....حالا من با این بچه چکار کنم؟ بهت اعتماد کردم و شب پیشت موندم اما تو حواس من رو پرت کردی
_بهار.... من....
_تو چی؟ ها؟.... تو چی پیام؟
_من نمی خواستم اذیتت کنم من دوست دارم بهار
_اگر رابطه ما به ازدواج نرسید چی؟... اگر مجبور شدم بکشمت؟ کنار بکش خواهش میکنم خودت رو از ماجرا کنار بکش نمی خوام من باعث مرگ تو باشم
_بهار هیچکس نمی تونه تو رو از من جدا کنه حتی مرگ....این رو توی گوشِت فرو کن حتی اگر تو پلیس بودی و من خلافکار
_بهاااار
نام او را فریاد می زد و با سماجت خواهان رسیدن به او بود بهارش در مقابل چشم هایش عق زد و گلوله خون از دهانش خارج شد بهارش زجر می کشید و او نمی توانست کاری کند اگر مانعش نمی شدند بهارش زنده می ماند همین که جان بهارش در رفت نفس کشیدن را از یاد برد بهار از خود تنها خاطره تلخ آخرین قطره اشک و یک جسم بی جان به جا گذاشت پلک های بهار روی هم افتاد و چشم های زیبایش برای همیشه بسته شدبا صدای ناهنجاری که در فضا پیچید تکانی خورد اهرم دوش را بست به حوله چنگ انداخت همین طور که حوله را می پوشید از حمام خارج شد در نیمه باز بود و کسی حضور نداشت عکس او خورد شده بود کتاب داخل میزش هم روی زمین قرار داشت حدس می زد کار چه کسی بوده؟ اخم هایش را در هم کشید و به طرف در رفت به بیرون سرک کشید

#رمان
#رمان_ایرانی
#رمان_هشدار
#رمان_عاشقانه


0

دلواپس توام قسمت هجدهم
.
.
داستان پسر کم داره هی اضافه هم میشن😁😝
.
.
#رمان_خوب #رمان #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #دلواپس_توام


2

#قسمت_سی_رمان_دالان_بهشت
محمد خواست جواب بدهد كه زهرا خانم با محبتی مادرانه گفت: حرص نخورمادر، بازم رحمت به شیر تو، بگذار اون دو تا زن بگیرن، اگه اسم بقیه هم یادشون اومد، اون وقت درسته.
با این كه از زبان امیر و محمد خیلی از خاطرات جمع سه نفره شان شنیده بودم ولی باز هم صمیمیت زیادی كه در رفتارشان موج می زد برایم تازه و نو بود. من جایی ندیده بودم كه محمد این قدر راحت و صمیمی باشد. خصلت همیشگی امیر شیطنت  و زود جوشی بود، ولی در مورد محمد نه.
موقع شام كه دیدم محمد هم با امیر برای كمك به انداختن سفره بلند شد، تعجبم بیش تر شد. آن ها مدام از خاطراتشان می گفتند و می خندیدند و گهگاه ثریا هم با آن ها همراه می شد و من كه تا حالا محمد را این قدر خوشحال و سرحال در جمعی ندیده بودم، سعی می كردم رفتارم عادی باشد.
وقتی خواستم برای كمك بلند شوم، ثریا و زهرا خانم مانع شدند و گفتند: حالا این دفعه نه، این بار پاگشاست، ایشاالله دفعه های بعد.
جواد هم به زور محمد را نشاند و گفت: این بار به خاطر مهناز خانم معافی.
محمد قبول نمی كرد كه زهرا خانم پا در میانی كرد و گفت: بشین مادر، دیگ كه بالا و پایین نگذاشتن. بشین پیش خانمت. هنوز با ما آشنا نشده. غریبی می كنه.
و بعد در حالی كه حواسش به من بود ادامه داد: محمد آقا خدا می دونه چقدر دلم می خواست عروست را ببینم حالا از سرشب آن قدر خوشحالم كه خانمی به این برازندگی نصیبت شده كه توی پوستم نمی گنجم. الهی شكر هر دوتون شانس آوردین . و رو به من اضافه كرد محمد آقام مثل جوادم می مونه، ایشاالله خدا عمر با عزت بهش بده، كه فقط خدا می دونه این جوون چقدر آقاست.
صدای جواد كه سر سفره دعوتمان می كرد حرف زهرا خانم را نیمه تمام گذاشت.
جواد همان طور كه دیس پلو را جلوی ما نگه داشته بود، به شوخی به ثریا گفت: ثریا می خواستی غذا زیاد درست كنی محمد اون وقت ها كه كم می خورد عاشق بود حالا دیگه خیالش راحت شده، اشتهاش باز شده. با خود گفتم پس امیر و محمد قبلا هم این جا غذا خورده اند كه جواب ثریا بر تعجبم اضافه كرد كه با طعنه گفت: مگه پسر حاجی هام عاشق می شن؟
ثریا با خنده گفت: ببین جواد شاهد باش. دوباره خود محمد آقا داره حرف توی دهن من می گذاره ها. من كی گفتم آدم نیستن. منظورم این بود كه پسر حاجی ها معمولا سرشون توی حساب و كتاب و تجارت و حساب یك قرون دوزاره. حساب یك قرون دوزار كجا و عشق و عاشقی كجا؟
محمد باز هم خندان گفت: خب شاید اون مال پسر حاجی های خالص باشه، من ناخالصی دارم.
#رمان_عاشقانه #نازی_صفوی #دالان_بهشت #ادامه_در_کامنت👇❤


2

#قسمت_بیست_و_نهم_رمان_دالان_بهشت
چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفكر، نیاز به پناه و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم كه نمی دانستم باید با آن چه كنم؟ چطور حفظش كنم یا از آن بهره ببرم. و بدبختانه آن قدر به تملكش مطمئن بودم كه لزومی هم برای تقلا كردن و نگهداری اش نمی دیدم. شاید اگر محمد هم مثل من فكر می كرد قضیه به همان روال معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروكش احساس و تمام ... ولی از آن جا كه نه محمد خام بود و كوتاه فكر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و ساده انگاری و فراموشكاری ها، آرام آرام مرا به بی راهه ای دور برد كه وقتی چشم باز كردم برای بازگشت خیلی دیر شده بود.با كمك و همراهی محمد درس را با جدیت دنبال می كردم و پاییز آن سال برای من كه در قلبم از عشق بهاری شاد داشتم ، قشنگترین فصل ها شد. انگار برای اولین بار پاییز را با تمام خصوصیاتش می شناختم پاییز كه همیشه برای من با بوی مدرسه و كتاب و دفتر همراه و هم معنی بود آن سال رنگ آرامش و عشق داشت. غروب های سرد پاییز دلگیر نبود چون برای من همراه شوق برگشتن محمد بود و عطر وجودش و نگاه گرمش.
سوز بادهای پاییزی و رگبار باران برای من كه وجودم با آتش محبت گرم می شد، مثل باران های بهاری دل انگیز بود. برای اولین بار از ایستادن زیر باران و خیس شدن از رسوخ سرما و سرازیر شدن قطره های آب از سر و رویم در حالی كه محمد نگران بود سرما نخورم بی نهایت لذت می بردم و شب های پر رعد و برق همراه صدای زوزه باد ، برای من كه پناهی گرم مثل آغوش محمد داشتم نه ترسناك بود و نه سرد. همین باعث شد كه آن سال ، تابستان قلب من سردی و دلگیری پاییز را نشناسد. فقط عظمت و زیبایی را دید كه باعث شد برای همیشه پاییز برایم قشنگترین فصل ها باشد.
همان وقت ها بود كه برای اولین بار ثریا و جواد را دیدم. مدتی بود حرف های محمد و امیر و تعریف هایی كه از خاطراتشان با جواد و گردش های مشتركشان می كردند و مقید بودن هر دوشان به این كه در هر شرایطی هفته ای یك بار با هم كوه بروند كنجكاوم كرده بود كه آن ها را ببینم. دوست داشتم بدانم جواد كیست و شخصیتش چگونه است كه این قدر دوستش دارند و برای همین وقتی محمد گفت: شب جمعه خونه جواد این ها دعوت داریم خوشحال شدم. به یاد دارم آن شب از دیدن خانه كوچك و قدیمی آن ها كه توی یكی از محله های نزدیك بازار بود و خود جواد كه با تصورات من خیلی فرق داشت چقدر جا خوردم. 
#رمان_عاشقانه #نازی_صفوی #دالان_بهشت #ادامه_در_کامنت👇❤


1

#قسمت_بیست_و_هشتم_رمان_دالان_بهشت
 با خونسردی و خیلی راحت گفتم: چرا ولی دیگه حوصله درس خوندن ندارم.
یكدفعه صاف نشست و گفت: دیگه حوصله نداری یا امروز حوصله نداری؟ - چه فرقی می كنه ؟
- خیلی فرق می كنه شما اول بگو كدومش ؟ تا فرقش رو بگم. دستهایم را از زیر چانه ام برداشتم همان طور كه صاف می نشستم زانوهایم را بغل كردم و خیلی راحت گفتم: دیگه حوصله ندارم اصلا چیزی از درس ها نمی فهمم حواسم جمع نمی شه . دلم نمی خواد دیگه برم... در حالی كه اخم هایش را در هم كرده بود پرید وسط حرفم و با دست اشاره كرد كه ادامه ندهم. از پشت میز بلند شد و جلوی من نشست و خیلی جدی گفت: چرا؟
- اصلا اگه دیگه نخوام درس بخونم چی می شه؟ با چشم های عصبانی چنان نگاهی كرد كه ترسیدم بعد خیلی محكم و جدی گفت: این حرفو دفعه آخر باشه كه می شنوم. تو باید درس بخونی باید دیپلم بگیری و باید بری دانشگاه می فهمی؟ من از زن هایی كه فكر می كنن شوهر كردن و بچه آوردن نهایت هنر شونه حالم به هم می خوره. الان دیگه اون زمان مرده كه دختره كوچیك شوهر می كرد و پشت سر هم بچه می آورد و جز بغل شوهر خوابیدن و پخت و پز و بچه داری هیچی نمی فهمید. اگه هم نمرده من همچین زنی نمی خوام نمی خوام مادر بچه هایم همچین زنی باشه می فهمی؟ من این قدر كه توی كله تو و افكارت برایم مهمه زیبایی ظاهریت برایم اهمیت نداره. صورت زیبایی كه پشتش فكر و اندیشه و شعور نباشه شاید برای خیلی ها جذاب باشه ولی برای من نیست. مهناز همه زیبایی و قشنگی تو وقتی برام ارزش داره كه بدونم پوسته یك معز داناست. نه مثل طبل تو خالی فقط یك صورتك قشنك و خوش آب و رنگ می فهمی؟ این كه من با تو زود ازدواج كردم فقط برای این بود كه خاطرم جمع باشه مال خودمی و با تو دنبال خواسته هام باشم نه این كه بگم خوب من یك زن جوون خوشگل دارم دوستش هم دارم. باباهامون هم كه وضعشون خوبه پس دیگه زهی سعادت همه چیز تمومه. مهناز این فكر رو كه من به اتكای بابام همه چیز دارم از سرت بیرون كن من می خوام خودم صاحب اونچه دارم باشم. زندگی اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره كه یكیش عشق است و دیگری عقل و شعور، من اون اولیش رو قویترینش رو دارم و می خوام دومی هم به اندازه اولی جون دار باشه. نمی خوام زن گرفتن من یا شوهر كردن تو به جای ترقی ما باعث درجا زدنمون بشه می فهمی؟ چی باعث شده تو این فكر رو به سرت راه بدی؟ مگه تو الان غیر  از درس خوندن چی كار داری؟خدا رحم كرده ما نرفتیم سر زندگیمون . #رمان_عاشقانه #نازی_صفوی #دالان_بهشت #ادامه_در_کامنت👇❤


1

#قسمت_بیست_و_هفتم_رمان_دالان_بهشت
فقط توانستم بگویم محمد و ساكت شدم. محمد چی؟ مثل بچه هایی شده بودم كه از دعوای مادرشان بیش تر از این بابت می ترسند كه مادر دیگر دوستشان نداشته باشد نه از خود دعوا. اشك توی چشم هایم حلقه زد. بغض گلویم را گرفت و فقط برای این كه اشكم سرازیر نشود توانستم لبم را گاز بگیرم . نگاهش كمی مهربان شد ولی با همان لحن جدی آمد نزدیكم پارچه را از دستم گرفت و كنار گذاشت و نشست لب تخت.
مهناز من یك سوال كردم این سوال یا جواب داره یا نداره اگر جواب داره من منتظرم اگه نه....
پریدم وسط حرفش . نمی توانستم این لحن خشك و غریبه را تحمل كنم. برای من كه جز ناز و نوازش چیزی از محمد ندیده بودم این لحن و كلام از صدا تا سیلی تلخ تر بود با گریه گفتم: من نمی دونستم كار بدی می كنم. فكر كردم این طوری تو از این كه كار خودم رو خودم انجام دادم خوشحال هم می شی. فكر كردم حالا كه شوهر كردم لابد دیگه عقلم می رسه. فكر نمی كردم حتما باید اجازه بگیرم من ، من فكر....
ولی گریه مجالم نداد. حالا او متعجب شده بود. با ناراحتی سرم را روی سینه اش گرفته بود و پشت سر هم می گفت: گریه نكن. من نمی فهمم گریه برای چه؟ آخه مگه چی بهت گفتم؟ مهناز ؟ خواهش می كنم . می شنوی؟دست هایش كه موهایم را نوازش می كرد و مهربانی دوباره صدایش قلبم را آرام می كرد ولی اشك هایم بی اختیار می ریخت. كمی كه آرام تر شدم دستم را بالا برد و انگشت هایم را بوسید و همان طور كه دستم را توی دستش نگه داشته بود گفت: از این كه خواستی كمكم كنی ممنونم و از این كه ناراحتت كردم معذرت می خوام.
ولی آخه عزیزم دلم تو فكر نكردی وقتی من خودم هر جا می خوام برم حتی ساعت تقریبی رفت و برگشتمو تا اون جا كه ممكنه به تو می گم، حق اینو دارم كه از تو هم همینو بخوام؟
من نمی خوام ازم اجازه بگیری ولی دوست ندارم سراغ تو رو از این و اون بگیرم. تو كافی بود كه دیشب بهم می گفتی كه خرید داری یا من وقت داشتم و چشمم كور خودم باهات می آمدم یا نه شما خودت این زحمت رو می كشیدی ولی نه این طوری. این درسته كه من خسته از راه بیام بشنوم كه شما پیغام دادین با مریم این ها می ری خرید. تازه این خرید تا این موقع شب هم طول بكشه؟ مهناز من اون موقع كه تو زنم هم نبودی دوست نداشتم ازت بی خبر باشم دوست نداشتم تنها جایی بری تو یك دختر جوونی دلیلی نداره تا این موقع شب بیرون از خونه باشی.#رمان_عاشقانه #نازی_صفوی #دالان_بهشت #ادامه_در_کامنت👇❤


1

«نیوشا»
یه لباس ساده
و شیک پوشیدم
یه آرایش ملایمم
کردم،از تو اتاق
اومدم بیرون
≠بچه ها من دارم میرم کاری ندارید؟
£نه برو خدا به همرات.
≠مگه می‌خوام برم بمیرم همچین میگی؟
^مگه هر کی میمیره بهش میگن؟
≠باشه بابا شما خوبین.
£اعصابت داغونه ها.
سویچو برداشتم
رفتم سوار ماشین
شدم و پامو گذاشتم
رو پدال.
ضبط ماشینم
روشن شد :
بد کاری دستم میدی از تو دستم میری
میدونم آخرشم میمونه بام دلگیری
نمیذاره تاثیری رو دل تو اصلاً
اینکه من وابستم تو بری میترسم
من واسه چشمات دل تنگم پُره میترسم
بد شده انگاری حال من نیست دستم
من واسه چشمات دل تنگم پُره میترسم
بد شده انگاری حال من نیست دستم ♪♪♪ دوباره این قلب بی قراره
آروم نداره که طاقت بیاره
نگو که چشمات دوسم نداره
دوسم نداره
بد کاری دستم میدی از تو دستم میری
میدونم آخرشم میمونه بام دلگیری
نمیذاره تاثیری رو دل تو اصلاً
اینکه من وابستم تو بری میترسم
من واسه چشمات دل تنگم پُره میترسم
بد شده انگاری حال من نیست دستم
من واسه چشمات دل تنگم پُره میترسم
بد شده انگاری حال من نیست دستم
(آهنگ دلگیری ماکان بند)
زدم ضبط خاموش
شد آهنگ نمینویسن
که آینه دغه.
حالا به ماکانیا
بر نخوره.
من منظورم...
خود ماکان بند
بود بُع بدتر
شد که.
وللش دیگه
نمیخوام حسی
به آرمان
داشته باشم، اون
مطمئنا باید
برام تموم شه
پسر هوس بازی
مثل اون نمیتونه
منو خوشبخت
کنه چه برسه به..
چقد مهدیس
بهم گفت فراموشش
کنم چقد گفت
روزی به حرف
من میرسی که
پشیمونی
آره پشیمونم مثل
چی پشیمون.
لایه اشک جلوی
دیدگانمو گرفت.
میدونو دور زدم
قفل ماشینو زدم
هوا سرد بود
بارون شدیدم
میومد،جلوی
قبر مهدیس
زانو زدم.
سلام مهدیس
خوبی؟یادی از
ما نمیکنی بیمعرفت
مهدیس دلم
برات تنگ شده
که بیای سرکوف
بهم بزنی که
بیای بگی چقد
بهت گفتم آرمان
لیاقتتو نداره.
مهدیس بهت
حسودیم میشه
از وفاداریه امیرحسین
بهت،از عشق بی
شیله پیله اش بهت
از اینکه حاضره
بسوزه اما فراموشت
نکنه.از یه رنگ
بودن عشقش
از اینکه به خاطر
تو انقد شکسته
شده،به خاطر
اشکایی که برات
می‌ریزه.
چی میشد آرمانم
مثل اون میشد
نه چی میشد
شوری اشکامو
روی لبم حس
میکردم اما این
تنها چیزیه که
آرومم می‌کنه
چقدر من ساده ام
چه راحت بازیم
داد بسه دیگه
هر چی کشیدم بسه...
#رمان_عاشقانه


2

#قسمت_بیست_و_ششم_رمان_دالان_بهشت
لحظه هایی در زندگی هست كه توی ذهن آدم حك می شود . مثل یك عكس و تصویر همیشه توی ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته كه بر می گردد ، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بندد . خاطرات روزهای اول من و محمد چنان روشن توی ذهن من حك شد كه سال ها بعد هم تازگی روز اول را داشت . بعدها یاد آن روزها و لحظه ها كه می افتادم گرمای دست های با محبت ، زلالی نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توی وجودم می پیچد كه احساس می كردم رویم را كه برگردانم باز در كنارم است .
یادم است اولین اختلافمان تقریباً سه ماه بعد از عقد ، اواخر شهریور ، پیش آمد . محمد درگیر انتخاب واحد و كارهای دانشگاهش بود و من برای اول مهر و رفتن به مدرسه آماده می شدم . قرار بود مادر مریم روپوش مدرسه من و زری را بدوزد. برای همین با زری رفتیم پیش اكرم خانم كه بپرسیم چقدر پارچه لازم داریم. اكرم خانم هم كه اتفاقا همان روز قصد داشت برای خرید برود، گفت:
- اكه دوست دارین می تونین همین امروز همراه خودم بیاین خرید تون رو بكنین . منم تا آ خر هفته روپوش رو آماده می كنم.
زری چون اجازه نداشت از اكرم خانم خواهش كرد زحمت خرید را بكشد ولی من با غروری خاص احساس كردم دیگر احتیاج به اجازه ندارم. دیگر یك زن شوهر دار بودم و با خیال راحت فقط از زری خواستم به مادرم بگوید كه برای خرید همراه اكرم خانم رفته ام. اكرم خانم پرسید :
مهناز جون به محمد آقا گفتی؟ با خونسردی گفتم: نه برای چه؟ تنها كه نیستم با شما می رم تازه كارم واجبه. حتی برای یك لحظه هم فكر نكردم باید به محمد گفته باشم تازه حس خوبی داشتم از این كه دیگر لزومی ندارد از مادرم هم اجازه بگیرم.  به هر حال همراه اكرم خانم و مریم رفتم و چون اكرم خانم خرید های دیگری هم داشت كارهایش طول كشید و تقریبا دو ساعت از غروب گذشته بود كه برگشتیم. حتی به ذهنم خطور نكرده بود كه اشتباه كرده ام. فقط برای محمد دلتنگ شده بودم. همان طور كه داشتم از اكرم خانم برای این كه تا دم خانه همراهی كرده بود تشكر می كردم زنگ را فشار دادم كه محمد مثل این كه پشت در باشد بلافاصله در را باز كرد.
چهره اش آن قدر در هم بود كه لبخند روی لب هر سه ما مخصوصا اكرم خانم ماسید. من آن قدر جا خورده بودم كه حتی سلام هم نكردم و محمد كه معلوم بود به زحمت سعی می كند خوشرو باشد جواب اكرم خانم را می داد كه مرتب عذر خواهی می كرد و می گفت اگر دیر شده تقصیر من بوده.#رمان_عاشقانه
#نازی_صفوی
#دالان_بهشت #ادامه_در_کامنت👇❤ ####


1

«آیلار»
# حالت خوبه؟
-تو کی هستی که حال منو میپرسی؟
# وای خدای من.
برگشتم سمت
در دویدم سمت
پذیرش.
# پرستار
با دکتر اومدن
تو اتاق به منم
گفتن برم بیرون
پرستار-خانم لطفاً نیاین تو.
درو بستن
از شیشه داخلو
نگاه کردم
دکتر داشت
یه چیزایی از
مهدیس میپرسید
بعد چند دقیقه
اومد بیرون،
منتظر به دکتر
نگاه کردم،
-مطسفم بیمارتون حافظه اشو از دست داده.
باورم نمیشه
چطور ممکنه؟
«مهدیس»
هیچی یادم نمیاد
بین چیزای تاریک
فقط فقط تیکه
تیکه های نامهفوم
بود،من کیم؟
کی بودم؟چه زندگی داشتم؟
سرم بشدت درد
میکنه.
-سرم درد میکنه
:الان برات آرام بخش میزنم.
-خانم اسم من چیه؟
# اسمت مهتابه.
-مهتاب؟
# آره عزیزم بخواب.
احساس منگی
کردم چشمام
سنگین شد و خوابیدم.
«مهشید»
-چییییییییی؟
# خب من چیکار کنم؟
-پس نقشه
# نقشه رو بیخیال حالا امیرحسین بیشتر میسوزه مهتاب امیرحسینی نمیشناسه.
پوزخندی رو لبم
نقش بست.
«ملکا»
سر جام نشسته
بودم قهوه میخوردم
یعنی زهرمار.
٭مونا تو چطور این زهرمار رو میخوری؟
مونا:خوبه خوبه توهین نکن به این خوبی.
بیتا:ولکن باو.
یهو احساس کردم
هواپیما یه تکون
شدید خورد.
جیغ مسافرا
بلند شو.
-مسافران عزیز کاپتان با شما صحبت می‌کنه ما الان داخل چاله هوایی افتادیم و هوا بشدت خرابه لطفاً آرامش خود را حفظ کنید...
#رمان_عاشقانه


1

«ملکا»
-خانم من باید کجا بشینم؟
نگاهی به کارت
پروازش کردم ٭اون روبه رو سمت راست.
-ممنون
٭بیتا همه سوار شدن؟
بیتا:آره دیگه راستی صدا رو ضبط کردی؟
با سر گفتم آره.
-بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند آسمان سلام خدمت مسافران عزیز و ارجمند،ما هم اکنون سواربر هواپیمای مسافربری ایران ایر هستیم و به سمت مشهد مقدس پرواز خواهیم کرد طول پرواز ما یک ساعت ده دقیقه است و در بیست مایلی زمین حرکت خواهیم کرد در طول پرواز گوشی خود را خاموش کرده و یا در حالت پرواز بزارید و به علامت سیگار نکشیدن در حین پرواز توجه کنید،
با مکثی که کرد
منو بیتا و مونا
رفتیم سر جاهامون
واستادیم.
-دو در در جلو دو در در وسط و دو در در عقب برای خروج اضطراری قرار دارد.
«به جهت هایی که گفت اشاره کردم»
-کمربند ایمنی خود را به این صورت ببندید و باز کنید.
«کمربند باز شده رو بستمو و باز کردم»
-ماسک های ایمنی هنگام حوادث از قفسه بالای صندلی شما افتاده
«سر ماسک رو به سمت دریچه گرفتم و به کشیدم به سمت پایین،»
-آن را بکشید و روی بینی و دهان خود بگذارید.
«ماسک رو روی دهن و بینیم گذاشتم»
-برای اطلاعات بیشتر برگه داخل جیب صندلی جلو را بخوانید.
«پشت و روی برگه رو نشون دادم»
صدا قطع شد
وسایلو گذاشتم
سر جاش و رفتم
سمت مسافرا
٭خانم کمربندتون رو ببندید.
بیتا:آقا لطفاً موبایلتونو خاموش کنید.
مونا:ملکا
برگشتم سمتش
مونا:این شوکولاتا رو پخش کن دستت درد نکنه.
از دستش گرفتم
یکی یکی تعارف
کردم.
٭بفرمایید.
~ممنون.
با شنیدن صدایی
به این آشنایی برگشتم
یهو دیدم امیرحسینو
منیره خانمن.
٭منیره خانم.
نگاهشون سمت
من جلب شد.
«امیرحسین»
خشکم زده بود
ملکا اینجا چیکار می‌کنه
-ملکا جان دخترم اینجا چیکار می‌کنی.
~منم میخواستم همینو بگم.
٭خب راستش به جای دخترعموم اومدم.
یه تای ابرومو
دادم بالا.
~دختر عموت؟
٭آره اون اینجا کار می‌کنه منم چون بلدم بهم میگه بعضی روزا میام جاش.
~برو بقیه منتظرن.
با یه خنده نمکی
سر تکون داد و
رفت جلو من اومدم
سفر ملکا رو نبینم
حالا مهماندار هواپیمایی
که باهاش دارم میرم
شده خدایا واقعا
این کارات چه
حکمتی داره؟...
#رمان_عاشقانه


1

:
نسخه دیجیتال زبان انگلیسی کتاب های مد نظر شما موجود می باشد.

#کتاب ، #کتابخوان ، #روانشناسی ، #عاشقانه ، #غم_انگیز ، #فانتزی ، #علمی ، #معمایی ، #پلیسی ، #معناگرا ، #رمان ، #رمان_عاشقانه
#کتاب_خوب ، #کتاب_بخونیم
#کوبوک
#book , #koo_book


0

رمان ارباب وحشی من در کانال قرار گرفت 🔞خواندن این رمان برای زیر 18 سال توصیه نمیشود🔞
لینک کانال تو بیو یا صفحه اصلی ...
آیدی کانال @behtarenromanha 🔞خواندن این رمان برای زیر 18 سال توصیه نمیشود🔞
#رمان_ممنوعه_ارباب_وحشی_من

نویسند:#ملیکا

اردلان پسری ارباب با تمایلات bdsm
عاشق هانا ارباب روستای پایین میشه
بهش تجاوز میکنه و با تهدید کردنش مجبور به ازدواج و برده خودش میکنه

ژانر #صحنه_دار_اربابی_خشن

#ممنوعه
#رمان #رمان_عاشقانه #رمان_صحنه_دار #رمان_سکسی #رمان_ایرانی #رمان_خارجی #داستان #سکس #سکسی #سکسی_ایرانی #بوس #عشق #داستانسکسی #داستان_سکسی #داستان #sexy
#فالو #لایک


3

.
#مصائب ۵۹
.
حرف‌های علی سنگین بود و غیر قابل باور. درست مثل حرف‌های محمدآقا توی اون دوره‌های دوستانه‌شون. علی سعی داشت درباره‌ی خلقت و عالم ذر و فقیر بودن ما توضیحاتی بده اما من کمتر درک می‌کردم چی میگه.
بالاخره حرف‌هاش به اینجا ختم شد که ما در دنیا وظیفه‌ای داریم و اون وظیفه رو باید بشناسیم و بهش عمل کنیم...
.
من تو کل زندگیم فقط به پیروی از آقا و مادرم نمازی خونده بودم و گاهی روزه‌ای گرفته بودم. ازشون یاد گرفته بودم که نهایتش برای پیامبر و ائمه احترامی قایل باشم و خدا رو بپرستم. نه چیزی بیشتر می‌دونستم و نه برام مهم بود که بیشتر بدونم. همیشه فقط به فکر گذران زندگی بودم و همین که به فکر ازدواج با گلی افتاده بودم کلی تغییر توی زندگی من محسوب میشد.
آخرین جمله‌ی علی این بود:
-به نظرت منطقیه که آدم خلق شده باشه برای چهار روز بخور و بخواب و حالا نهایتش عیش و عشرت و بعدشم خداحافظ بای بای؟
.
من برای خواستگاری از گلی اومده بودم نه برای موعظه و شنیدن داستان. با این حال این حرف در من اثر زیادی گذاشت. جوری که تمام شب بهش فکر کردم و تمام سه روز بعدی رو با علی در این مورد حرف زدم.
.
.
اون پنج روز واقعا بهترین روزها برای من بودن. اون حرفها رو همون لحظه نه باور کردم نه درکشون کردم، اما همون حرفها بودن که زندگی منو ساختن و من رو متوجه حقیقت زندگی کردن.
بعدها درک کردم چرا متولد شدم و چطور باید زندگی کنم. شاید اگر گلی همون لحظه با ازدواج با من موافقت می‌کرد، من هرگز به این درک نمی‌رسیدم...
.
ادامه دارد...
.
@hes_stories
.
#داستان
#داستان_نویسی_خلاق
#داستان_دنباله_دار
#داستانهای_دنباله_دار
#داستان_دنباله_دار_مصائب #داستان_ایرانی
#بداهه_های_من
#بداهه_نگاری
#بداهه
#بداهه_نویسی
#رمان_نویس
#رمان_عاشقانه
#یادداشت
#یادداشهای_بداهه_حس
#سیده_سارا_قدسی
#حس


3


برای شما هم پیش اومده که از خوندن یه کتاب معروف تعجب کنید و از خودتون بپرسید این کتاب برای چی معروف شده؟ و از طرفی کتابی رو که به نظرتون پر از ایده‌های جالب و متن روان و پر احساسه و از نظرتون همه جوره قابلیت معروف و محبوب شدن رو داره، چی میشه که کمتر کسی اون رو خونده؟ ‌

مثلا چرا باید کتاب «یک بعلاوه یک» جوجو مویز به چاپ چهارم برسه، اما کتاب «به پیوست: دوستت دارم» که تقریبا توی همون ژانره اما از همه نظر بسیار سر تره، به چاپ دوم هم نرسه؟! و بدتر، حتی کسی اسمش رو هم نشنیده باشه! ‌

«به پیوست: دوستت دارم»، کتابیه که شما رو توی عشق ناب یک مرد به همسرش غرق می کنه. عشقی که حتی بعد از مرگ هم همسرشو تنها نمیذاره و انقدر بدون حضور مادی خودش، همسرش رو لبریز از عشق می‌کنه، که شما با خوندنش پر از حال خوب می‌شید و شایدم اشکاتون سرازیر شه.

البته از روی این کتاب فیلم هم ساختن. به نام P.S.I love you با بازی هیلاری سوانک و جرارد باتلر. اما متاسفانه فیلم در ژانر کمدی رمانتیک ساخته شده و کل جذابیت داستان و به خصوص شخصیت مرد داستان رو از بین برده. ‌

بهتون پیشنهاد می‌کنم قبل از اینکه سراغ فیلم که سطحش خیلی پایین تر از این کتابه برید، حتما رمان اون رو بخونید و لذت ببرید. ‌

من این کتاب رو چند سال پیش به عنوان کادوی ولنتاین از پوریا گرفتم و برای ماهها حالم باهاش خیلی خوب بود👌😍 و بعد هم کتاب رو دادم به خودش که بخونه، و پوریا هم همین حس رو بعد از خوندنش داشت.

پ.ن: این کتاب توی سال ۸۷ هم به اسم «به راستی دوستت دارم» توسط انتشارات شادان به چاپ رسیده بود که هر چی گشتیم، نتونستیم اون چاپ رو پیدا کنیم.

/بهار/
photo by: to_nagzashti


#به_پیوست_دوستت_دارم #موسسه_فرهنگی_هنری_نوروز_هنر #سیسیلیا_آهرن #هدیه_منصور_کیایی#به_راستی_دوستت_دارم #رمان_عاشقانه #ps_I_love_you #کتاب_بخوانیم #کتاب_هدیه_بدهیم #فیلم_ببینیم


9

#توصیه_هایی_برای_نویسندگی 📚
.
#کورت_ونه_گات نگارنده "سلاخ خانه شماره پنج ، ۸ قانون نویسندگی دارد و دو اصل آن را ذکر می‌کنیم :
👈 هر شخصیتی باید به دنبال چیزی باشد حتی اگر یک لیوان آب است
و هر جمله باید یکی از این دو را انجام دهد 👈 شخصیتی را توضیح دهد یا داستان را جلو ببرد
.......................................................
◀️ برگزاری کلاس #داستان_نویسی_خلاق در #موسسه_فرهنگی_هنری_خط ↙️↙️↙️↙️
- مدرس : غلامرضا_رضایی ؛ نویسنده و استاد دانشگاه؛ ۱۰ جلسه
جهت کسب اطلاعات بیشتر⬅️ دایرکت
@khattesepid
@khattesepid
.
☎️ ۰۶۱۳۳۹۱۲۲۵۳-۰۹۰۵۹۴۱۳۷۳۲
.....................................................
#نویسندگی#نشست_ادبی#کتاب_باز#کتابخوانی#کتاب#کتاب_خوب_بخوانیم#کتاب_خوب#نویسنده_شو#نویسندگی_خلاق#اصول_نویسندگی#رمان#رمان_عاشقانه#داستان_نویسی#رمان_طنز#نویسنده_حرفه_ای#نویسنده_خوزستانی#اهواز#خوزستان


1

#ستاره_آسمان_تاریکم
فصل دوم
قسمت دوازدهم(2)
تشک رو پهن کردم و دراز کشیدم پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم ذهنم رو هم مثل لامپ اتاقم خاموش کنم.ذهن فضول و کنجکاوی که برای خودش رویا بافی میکرد و شهاب الدین رو هر بار به شکلی متصور میشد. از این پهلو به اون پهلو چرخیدم و فحشی نثار خودم کردم کاش شناسنامه رو باز نکرده بودم کاش شهاب الدینی وجود نداشت کاش شاهینی برای وساطتت جلو نیومده بود کاش تیام هولش نداده بود کاش من با ماشین تیام رفته بودم کاش.....
این داستان ادامه دارد.
#سعیده_ذکریاپور #داستان
#داستان_عاشقانه #رمان #رمان_عاشقانه #پاورقی


1

#ستاره_آسمان_تاریکم
فصل دوم
قسمت دوازدهم(1)
یک هفته از اومدنم به اون خونه میگذشت، یک هفته ایی که مثل کلفت ها مجبور به انجام هر کاری شده بودم از شستشوی سرویس بهداشتی و حمام گرفته تا پاک کردن شیشه و شستن لباس با دست! اونم وقتی که ماشین لباسشویی مجهزی تو اون خونه بود.
زن که دیگه میدونستم اسمش لیالی هست از هیچ تلاشی برای له کردن من دریغ نمیکرد کار کردن با اینکه اصلا بهش عادت نداشتم اونقدر که حرفها و متلک هاش شکنجه اور بود سخت نبود! انگار خدا تو وجود این زن غیر از تلخی و کینه چیز دیگه ایی نیافریده بود و برخلاف بابا شرف که نگاه مهربونی داشت همیشه خصمانه نگاهم میکرد.
شب بعد از خستگی زیاد دوش گرفتم و به اتاقم رفتم موهام بلند بود و همیشه با سشوار خشک میکردم ولی اینجا خبری از این قرتی بازی ها نبود.
موهام رو لای حوله پیچیدم. از لای درز پنجره سوز میومد لرز کردم سراغ چمدونم رفتم تا لباس گرمتری در بیارم و بپوشم هنوز لباسها و وسایلم داخل چمدون بود گویا باورم نشده بود که اونجا موندگارم و اون اتاق هم سلوله منه! ژاکت بافتی رو دراوردم و روی لباسهام پوشیدم خواستم زیپ چمدون رو ببندم که نگاهم به شناسنامه ام خورد، برش داشتم و باز کردم عکس دختری گوشه صفحه خودنمایی میکرد حس کردم دختر باهام غریبه شده!
نام: تارا، نام خانوادگی: بزرگمهر نام پدر: سعید نام مادر: ستاره......
ورق زدم مشخصات همسر: شهاب الدین محمدی، فرزند شرف الدین! پس بابا شرف یه جورایی میشد پدر همسرم!
یه لحظه ازشنیدن این کلمه نامانوس جا خوردم.و لیالی هم که خواهر بابا شرف بود میشد عمه همسرم، خب پس خود همسرم کو؟! من که تو این یک هفته فقط این زن و مرد رو دیدم و از همسر خبری نبود!!صدایی از درونم گفت چیه دلت برای همسر جان تنگ شده؟! انگار واقعا باورت شده ازدواج کردی؟! نخیر خانم این ازدواج یه ازدواج صوری و فرمالیته اس برای اینکه از لحاظ قانونی و شرعی حضورت تو این خونه توجیه داشته باشه! اصلا از کجا معلوم این آقای شهاب الدین خان زن و بچه نداشته باشه؟! با اینکه هنوز ندیده بودمش ولی با این فکر دلم گرفت شناسنامه رو تو چمدون انداختم زیپش رو با خشم کشیدم.
#داستان #داستان_عاشقانه #رمان #رمان_عاشقانه #پاورقی #سعیده_ذکریاپور


2

#پارت_هشتاد_یک
از کانتر فاصله گرفت و مضظرب دست هایش را پشتش قایم کرد ...
آب دهانش را پُر صدا قرو داد و نگاهش را به در دوخت...
صدای جلز و ولز غذای روی گاز بلند شده بود و رضا پر استرس به در چشم دوخته بود ...
صدای کفش های پاشنه بلند فرد پشت در زودتر از خودش به گوش رسید ...
زن توی چهار چوب در قرار گرفت و خم شد و کفش هایش را همانجا جلوی در رها کرد ...
دمپایی رو فرشی ای که انگار مخصوص خودش بود را از کنار در برداشت و پا کرد صاف  در جایش ایستاد و رضا تازه توانست چهاره زیبایش را بهتر ببیند ...
صدای نفس های عمیق رضا با صدای سوختن غذایش روی گاز تنها صدای بود که سکوت خانه را می شکست...
دخترکی که چهره اش کم برای رضا آشنا نبود سرش را به دنبال صدا چرخاند و به چشم های متعجب رضا رسید ...
در خانه را پشت سرش بست و نگاهش را از رضا گرفت و به گاز داد ...
_گاز خاموش کن !!
رضا بی حرف تکانی به خودش داد و برای خفه کردن صدا هم که شده بود دست دراز کرد و گاز را خاموش کرد ...
دخترک که انگار خیالش راحت شده بود  بی ایچ حرف دیگری به سمت پذیرای خانه راه افتاد ...
_ببینم تو دختری یا پسر؟
رضا کلافه نگاهش را از صورت پر ناز و عشوه دخترک گفت و به سرامیک چشم دوخت ...
_پسر...
دخترک نفسی از سر آسودگی کشید و همزمان که مشغول در آوردن مانتو و شالش بود لب زد ...
_چه پسر قشنگی...
رضا نمی توانست منکر حس شیرینی که در وجودش ایجاد شده بود بشود ، حرف دخترک عجیب به مذاقش شیرین آماده بود و همین باعث شد کمی از موضعش فاصله بگیرد ...
_ممنون ...
دخترک دستی به موهای بلوندش کشید و روی مبل راحتی روبه روی تلوزیون جا گرفت ...
_برای من یه لیوان شربت بیار ...
رضا بی حواس سرش را تکان داد و به سمت یخچال رفت نگاهش را بین محتویات یخچال به گردش در آورد ناامید از پیدا کردن شربت خواست در یخچال را ببندد که صدای دخترک را شنید...
_توی جا آبمیوه ای یه بطری طرح دار همون بردار ...
#رمان#رمان_خوب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی


0

.
◾نام کتاب:کالیگولا
◽نویسنده:#آلبر_کامو
◾مترجم:ابوالحسن نجفی
◽انتشارات:نیلوفر
◾تعداد صفحات:152
◽دسته بندی:#نمایش_نامه
◾چاپ:1396
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📖در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
دنیا به صورت موجود، غیرقابل تحمله. پس من احتیاج به ماه دارم، یا به خوشبختی، یا به ابدیت، شاید به یک چیز که جنون باشه که در هر حال متعلق به این دنیا نباشه.
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📄خلاصه کتاب:
 کالیگولا، امپراتور رومی و بدنامی است که در این نمایشنامه ی چهار پرده ای، به تجسمی از پوچی و معنازدگی تبدیل می شود. ذهن کالیگولا پس از مرگ خواهر و معشوقه اش، به شکل وسواس گونه ای درگیر مفهوم «غیرممکن ها» می شود. او با گذشت زمان به حقیقتی مهم اعتقاد پیدا می کند: «انسان ها می میرند و از زندگی شان راضی نیستند.» این حقیقت، که کالیگولا آن را نتیجه ای برخاسته از منطقی ساده و درست می داند، مسئله ای است که همه ی ملت باید از آن آگاه شوند.
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
عکس از پیج:barankarimi.t
نظرات خودتون رو درباره این کتاب برای ما تو کامنت بنویسید.
🙏❤
.
#کاست_نمایش_نامه_کالیگولا 
#کتاب#معرفی_کتاب#نقد_کتاب#رمان#ادبیات#ادبیات_داستانی#ادبیات_نمایشی#رمان_ایرانی#کالیگولا#رمان_خارجی#کتاب_روانشناسی#کتابخوانی#کتاب_بخوانیم#چالش_بخوانیم_بدانیم#عاشقانه#رمان_عاشقانه#کاست


4

قسمت۶۲
بغض مثه یه سیب گنده تو گلوم گیر کرده یود مردی با کت شلوار مشکی رنگ اومدن عروس و دومادو اعلام کرد و به دنبال حرفش سامیار و آتوسا دست تو دست هم وارد شدن..صدای دست زدن جمعیت تو گوشم میپیچید و نگاهم فقط رو دستایی بود که تو هم قفل شده...دوس داشتم فرار کنم ...ولی نه باید باشم و ببینم.....حس میکردم ذره ذره دارم آب میشم..آتوسا بوسه ای به گونه اش زد و بازوشو گرفت لباس ماکسی کرم رنگی پوشیده بود ک کاملا برازنده اندام بی نقص و قد بلندش بود پس این چه قیافه ای سامیار گرفته..چرا اینقدر اخم داره؟اون که انتخابش و کرده...
داشتن برای خوش آمد گویی به مهمونا میومدن و فقط چند تا میز مونده بود تا به ما برسند به سختی از جا بلند شدم و بسمت خروجی رفتم..دستی محکم دستمو گرفت...رز بود..با دست اشکی که ریخته بود و پاک کرد و لبخندی زد...با لبخند اون حالم خوب نمیشد ..‌
وارد حیاط شدیم همزمان با نفس عمیقی که کشیدم هق هقم شکسته شد..رز بغلم کرد و هم پای من اشک ریخت..
_ترانه عزیزم آرووم چند نفر دارن میان بیا بریم اون گوشه که دید نداره..
بدون مقاومت همراهش رفتم نشستیم روی نیمکتی که زیر درخت بید مجنون بود رز نشست مقابلم رو زمین و دستمو گرفت..
_ترانه آرایشت بهم میریزه..
_به درک..رز من چرا اینجام؟ مثل احمقا آرایش کردم..تیپ زدم...اومدم..اومدم نامزدی سامیار...رز من دارم خواب میبینم؟
هق هقم اوج گرفت..
_ترانه بس کن بذار این مهمونی لعنتی تموم بشه بیا خونه ما تا صبح گریه کن ولی الان نه..الان همه میفهمن..کوچیک نکن خودتو..ترانه میفهمی چی میگم..؟
_دست خودم نیس..
_میدونم عزیزم ولی تحمل کن قوی باش..
اشکامو پاک کردم درست میگفت..نباید میذاشتم کسی متوجه بشه مخصوصا زن دکتر جلیلی فضول که حواسش به همه چیز هست..
_من میرم برات اب بیارم
سری تکون دادم و به رفتن رز خیره شدم..تا جایی که از دید من خارج شد سرمو انداختم پایین..
چن دقیقه نگذشته بود که صداش مثل همیشه بی موقع بلند شد..خودش بود شهروز
_حیف چشمای خوشگلت نیس بخاطر یه نامرد بارونی بشه؟
با عصبانیت از جا بلند شدم...
_حق نداری راجبش اینجوری حرف بزنی اصلا تو اینجا چیکار میکنی منو تعقیب میکنی تو؟
بدون توجه یه قدم بهم نزدیک شد و اشکمو با پشت انگشت پاک کرد..
.پ.ن:شخصیت جدید_آتوسا
.
#رمان#رمان_آنلاین#رمان_عاشقانه#کتاب#کتابخونه#نویسنده#عشق#خدا#تلخ#پاییز#شعر#متن_ادبی#ادبیات
#رمان_خانوم_توت_فرنگی۶۲
#novel#book#love


45

به اطلاع تمام دوستداران کتاب می رسانیم در پخش کتاب شیراز از تاریخ ۲۴ آبان ماه به مدت یک هفته با ۱۵ تا ۲۵%تخفیف(کتاب های کودکان و عمومی )منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم.
#کتاب #کتاب_بخونیم #معرفی_کتاب #تخفیف_ویژه #تخفیف_کتاب #رمان_خارجی #رمان_عاشقانه #پخش_کتاب_شیراز


0

:
نسخه دیجیتال زبان انگلیسی کتاب های مد نظر شما موجود می باشد.

#کتاب ، #کتابخوان ، #روانشناسی ، #عاشقانه ، #غم_انگیز ، #فانتزی ، #علمی ، #معمایی ، #پلیسی ، #معناگرا ، #رمان ، #رمان_عاشقانه
#کتاب_خوب ، #کتاب_بخونیم
#کوبوک
#book , #koo_book


1



🌿🌿رمان بن بست از beste و منا معیری🌿🌿‌
‌‌

خلاصه:ترنج یه دختره شاد و سرزنده که بعد از فوت پدرش به ایران،پیش خانواده ی پدریش برمیگرده...و عاشق میشه و نامزد میکنه..ولیییی😕 قربانی یه دشمنی و کینه قدیمی میشه و آسیب میبینه و از طرف همه حتی نامزدش طرد میشه....داستان از جایی شروع میشه که ترنج برگشته تا بفهمه چه کسی و چرا توی این فاجعه نقش داشته؟؟
(من سعی میکنم اصل داستانو لو ندم بخاطر همین مجبورم بپیچونم...😅) ‌

🍀اول از همه داستان فریاد میزنه مواظب رفتار و کردارتون باشید.یوقت اشتباهی نکنی که دیگه نشه جمعش کرد و تاوانشو یکی دیگه بده. ‌

🍀اشتباه بزرگ رو پیرمرد کرد که به جای اصلاح بچش فقط اشتباهاش رو ماسمالی کرد😑 ‌

🍀ترنج درد کشیدس و افسرده شده ، پس فضای داستان شاد نیس.. ‌

🍀من با اینکه این تم داستان رو زیاد دوست ندارم..ولی از نگارش بن بست خوشم اومد و توصیه میکنم بخونیدش..‌


🍀فایل پی دی اف در کانال تلگرام.لینک در بیو‌‌


🍀شما خوندیدش؟خوشتون اومد؟


🍂همه جا پاییزه و برگا زرد ، ما تازه گل و گیاهمون جون گرفتن به خاطر بارونا و سبز سبز شدن🤣‌

#رمان#رمان_عاشقانه#الناز_پاکپور#منا_معیری#عکس#طبیعت#بن_بست


12