#رمان_عاشقانه

Instagram photos and videos

#رمان_عاشقانه#رمان#رمان_ایرانی#roman#عشق#عاشقانه#رمانتیک#roman_khonha#رمان_جذاب#romantic#romannia#کتاب#عشق_کتاب#novel#شادان_نوشت#خوشبختي#شادان#کرم_کتاب#شادانی_ها#ناشر_حرفه_ای#رمانخوان_حرفه_ای

Hashtags #رمان_عاشقانه for Instagram

by @novel_khoshbakhti

اول جوابشو ندادم اما وقتي ديدم دوباره دارد پي ام ميدهد و جواب ميخواهد به او گفنم -سپهر هيچ دوست دختري نداره
پا فشاري كرد
گفتم -هرچي بوده واس گذشته بوده...
گفت -گذشته...حال ...شايدم آينده
عصباني شدم
گفتم -اصلا شما كي هستيد؟؟اين مدت كافي نبود واس فراموشي!؟
كدوم مدت؟؟؟اون ولس قديمي تراس...من رويام ... جريان منو سپهر واس دوماه پيشم كمتره
نخواستم جلوش كم بيارم خانوم مزاحم نشيد لطفا خيالم نكنيد با يك اسم از همسر من،حرفتونو باور ميكنم يك سري حرف ازش فرستاد گفت ميخواي باور كن ميخواي نكن من فقط دلم واست سوخت با خوندن حرفاي سپهر انگار دنيا رو سرم خراب شد رفتم روي صندلي نشستم ي دستمو روي ميز گذاشتم
بدترين قسمت پياما تاريخشون بود
كه دقيقا مربوط به دوماه پيش
فقط نوشتم باشه ممنون سرمو گذاشتم رو ميز شروع كردم به گريه كردن
-جالا كه عاشقت شدم بايد بفهمم انقدر نامردي؟؟ گوشيم زنگ خورد سپهر بودبراي اينكه بهش بفهمونم چه گندي زده جوابشو دادم بعد از يك صحبت كوتاه قهر كردمو گوشيو انداختم اونور به حرفاي بابام فكر كردم...
يعني من واقعا با احساسات تصميم گرفتم؟نه من مطمينم اون راست ميگفت...پس اين دختره چي ميگه؟...نه راه پيش داشتم نه پس مجبور بودم بمونم پيشش و تحملش كنم نيم ساعت بعد گوشيم زنگ خورد...سپهر بود...جواب ندادم...دوباره زنگ خورد...و سه باره رفتم دم پنجره ديدمش كه دم در نشسته از دستش ناراحت بودم ولي دلم براش سوخت...بايد توضيح ميداد... با اخمو تخم رفتم دم در
----سپهر----
يك ربعي ميشد دم درم روي زنگ زدن نداشتم جواب تلفنمم نميداد در باز شد از جام بلند شدم ريحانه در حالي كه جدي بودو چپ چپ نگاه ميكرد به داخل اشاره كرد و گفت -بفرماييد تو
با شرمندگي رفتم تو
رفتيم روي تخت چوبي اي كه تو حياط بود نشستيم هيچي نگفتم سكوت همه جارو گرفته بود
-#خيلي_زود_پشيمونم_كردي_از_انتخابم
با گفتن اين جمله انگار دنيا رو سرم خراب شد ...
.
.
.
🖤🖤🖤 #رمان#رمان_عاشقانه#عاشقانه#عشق#خوشبختي#roman#novel


1

by @novel_khoshbakhti

نميتوانستم با رويا هم كلام شوم
آنقدر عصبي بودم كه ميترسيدم كنترلم را از دست دهم
فقط گوشيو برداشتمو براش نوشتم
-ببين دختره وقتي بهت گفتم دوست ندارم دلم واست سوخت ولي حالا فهميدم اشتباه كردم ... تو خيلي بدتر از مني... تويي كه براي يك عشق الكيو مسخره و يك طرفت داري زندگيمو خراب ميكني ....آدم بايد خيلي پست باشه تا حاضر به انجام اينكار بشه... ديگه مزاحم منو زندگيمو زنم نشو
رفتم سوار ماشين شدمو به سمت خونه به راه افتادم دستانم ميلرزيد به هيچ چيز جز ريحانه فكر نميكردم مشتم را به فرمان كوبيدمو با خود گفتم -د لعنتي تو كه ليليو براش تعريف كردي اينم ميگفتي...از ليلي كه بدتر نبووود بعد از نيم ساعت رسيدم روي زنگ ر
زدن نداشتم حس ميكردم گند زدم با خود گفتم اگر من جاي ريحانه بودم چه كار ميكردم ؟ ياد جريان ليلي و اشكان افتادم مايوسانه نشستم روي زمين ... نه ...اون عشقي كه بين منو ريحانه جريان داشت با ليلي اصلا قابل قياس نيست چند لحظه اميد گرفتم اما...اگر ريحانه به اندازه اي كه من دوستش دارم دوستم نداشته باشد چي؟اگر ولم كند و بخواهد از من جدا شود...ولي...ولي من كه الان با رويا نيستم...من كه به او خيانت نكردم...من فقط يك چيزو بهش نگفتم صداش تو ذهنم پلي ميشه
حاضريد هررركاري كنيد؟؟؟
.من چگونه ميتوانستم به او ثابت كنم ماجراي من و رويا تمام شده بود با ريحانع تماس گرفتم جواب نداد ...دوباره زنگ زدم...سه باره...ولي جوابي از او نديدم
خدايا...چرا همه چيز داره خواب ميشه؟ -------ريحانه-------
سپهر كه رفت مغازه رفتم كه بخوابم
طبق معمول اول تلگرامم را چك كردم
يك نفر بهم پي ام داد ه بود و گفته بود كه دوست دختر سپهره و يك تومار حرف برايم از دوستي و قرار هايشان نوشته بود
خيلي تعجب كردم
با خودم گفتم
-اين كيه؟!
سپهرو از كجا ميشناسه؟!
اصلا منو از كجا ميشناسه؟!
شايد هموني بود كه راجع بهش با من حرف زده بود...
.
.
.
تو اين روزا مارو هم دعا كنيد لطفا...😔😔🖤🖤
#رمان#رمان_عاشقانه#عشق#عاشقانه#خوشبختي#roman#novel


0

by @rayb_novel

.
.
بینمون سکوت شد. دیگه حتی نتونستم سر خودم غر بزنم. نمی‌تونستم بسنجم و اندازه بگیرم عمق دره‌ی غمِ این‌ رو که زن باشی و رَحِم داشته‌باشی ولی نتونی بچه‌ای به دنیا بیاری. واژه نمی‌تونستم پیدا کنم برای توصیفش. فقط بارِ روی دل زن رو، انگار دستی بلند کرد و گذاشت روی وجدانم.
قلبم خجالت کشید؛ مردم چه دردی داشتن و اون چه هوسی. در لحظه تصمیم گرفتم دیگه این‌جا نیام چون یاد تصاویر اون چندساعت راحتم نمیذاشت و باعث خرابکاریم می‌شد. و در لحظه هم پشیمون شدم‌... من این‌جا بچه‌ها رو شناخته‌بودم و...؛ فقط چندتا تصویر برام مونده‌بود دیگه... چیزهایی که باید فراموششون می‌کردم؛ یه حسرت کم‌وزن روی دلم. اما شاید می‌تونستم این فراموشی رو موکول کنم به بعد تموم‌شدنِ کار ساختمون... وقتی که دیگه نمی‌دیدمش.
چشم توی حدقه چرخوندم و سر به دو طرف تکون دادم. پاک خل شده‌بودم. هیچ‌کدوم از فکرام سروته نداشتن. بی‌ربط‌ترین‌ها. باید می‌رفتم سفردرمانی!
بازم لبمو کش آوردم؛ بیخودی:
- خب...؛ حالا که گند زدم و وارد مود غم شدیم، بذارین منم بگم که مامان ندارم..
ابروهاش بالا پریدن و هاج‌وواج موند. حق داشت اگه به عقلم شک می‌کرد! شونه بالا انداختم و بیخیال خندیدم. ادامه دادم:
- برای همین مامانا رو خیلی دوست دارم... پس شما رو بغل می‌کنم!
و قبل این‌که بتونه جمله‌هامو تحلیل کنه، دست دور شونه‌هاش حلقه کردم و به خودم حسابی فشارش دادم. صدای خنده‌ش از روی شونه‌م خفه به گوشم می‌رسید؛ قدش از من کوتاه‌تر بود. - عزیزم!
داشتم از بغلم فاصله می‌دادمش که یهو فکری به ذهنم اومد: سفردرمانی! خاطره‌های این‌جا با یاد اون مخلوط بودن و ناخالصی داشتن؛ پس چه‌طور بود اگه برای خودم یه خاطره‌ی خالص می‌ساختم با بچه‌ها؟! چیزی که بی‌ترس از طپش قلب و حواس‌پرتی، هزاربار برای خودم تکرار و یادآوریش کنم... چیزی که بدون حضور اون، فراموشی رو آسون‌تر کنه...
تقریباً مطمئن بودم از لامپی که تو مخم روشن شد، صورت و چشمامم برق زدن! نیشخند بزرگی زدم و چشم ریز کردم و در حالی که دستام هنوز رو شونه‌های خانم فرصتی بودن، پرسیدم:
- می‌گم شما بچه‌ها رو سفر و اردو هم می‌برین؟

#رمان
#ریـــب
#عاشقانه
#رمان_ریب
#رمان_عاشقانه
#طاهره_الف_فاطمه_قاف


0

by @shadan.pub

#پیشنهاد_شادان .
بوی پاییز به مشام می‌رسد و آخرین روزهای تابستان را همراه با رمان‌هایی جذاب و داغ رو به پایان می‌بریم .... رمان‌هایی که از رمان‌خوان‌های جدی و حرفه‌ایِ شادان مُهرِ تایید گرفته‌اند...
پس اگر خوانده‌اید، در مورد این کتاب‌ها اظهار نظر کنید و اگر هنوز نخوانده‌اید در فهرست آتی خود قرار دهید.
.
امروز با یکی از همین کتاب‌های موفق از نویسنده‌ای صاحب‌سبک:
.
#آرامِ_جان
نویسنده: #مریم_جعفری
تعداد صفحه:592
. (پشت جلد)
می گویند که آدم ها
وقتی در کنار هم زندگی می کنند
اگرچه از دو دنیای متفاوت و به دور از هم
و حتی گاهی متضاد
راهی را آغاز کرده اند
اما کم کم شبیه یکدیگر می شوند
و کمابیش خصوصیات یکدیگر را
می پذیرند
این یعنی صیقل خوردن آدم ها
و اگر دو نفر
بدانند که از زندگی چه می خواهند
روح و روان شان نیز
در کنار هم
صیقل می خورد
و به آرامش می‌رسد:
آرامشی در روح
آرامشی در جان!
.
#شادان #شادانی_ها #رمان #رمانخوان_حرفه_ای #رمان_ایرانی #رمان_عاشقانه #کتاب_باز #خوره_کتاب #کرم_کتاب #عشق_کتاب #اهل_کتاب #ناشر_حرفه_ای #عشق #نویسنده_شادان #اهل_رمان #شادان_نوشت


4

by @shadan.pub

#پیشنهاد_شادان .
بوی پاییز به مشام می‌رسد و تابستان را همراه با رمان‌هایی جذاب و داغ رو به پایان می‌بریم .... رمان‌هایی که از رمان‌خوان‌های جدی و حرفه‌ایِ شادان مُهرِ تایید گرفته‌اند...
پس اگر خوانده‌اید، در مورد این کتاب‌ها اظهار نظر کنید و اگر هنوز نخوانده‌اید در فهرست آتی خود قرار دهید.
.
امروز با یکی از همین کتاب‌های موفق از یک نویسنده صاحب‌سبک:
.
#انگار_این_من_نیستم
نویسنده: #بیتا_فرخی
تعداد صفحه:480
قیمت:32000 تومان
. (پشت جلد)
انگار که رفتن از این جا به آن جا
و از دیاری به دیار دیگر
آنچه را که سرنوشت است، تغییر نمی دهد.
تنها شدن در دیار غربت
هرکس را وامی دارد تا به بازگشتن بیندیشد
غافل از آن که
دل را کندن و دوباره به راه سپردن
فقط جا و مکان را تغییر می دهد
و نه سرنوشت را!
شاید ما تصور می کنیم که ماندن یا نماندن
انتخابِ خود ماست
ولی آن که می رود
سرنوشتی محتوم به رفتن دارد.
انگار که خودم را دیگر نمی شناسم
یا در آینه ای نقش خود را بازی می کنم
ولی آن کس که می بینم
دیگر خودِ من نیست
انگار که شباهتی به من ندارد!
.
#شادان #شادانی_ها #رمان #رمانخوان_حرفه_ای #رمان_ایرانی #رمان_عاشقانه #کتاب_باز #خوره_کتاب #کرم_کتاب #عشق_کتاب #اهل_کتاب #ناشر_حرفه_ای #عشق #نویسنده_شادان #اهل_رمان #شادان_نوشت


3

by @zeusez_roman

♣️♥️♠️♦️هشدار♦️♠️♥️♣️
پارت چهارصد و هجده

قبل از اینکه یاسر حرفی بزند شاهرخ گفت: از یاسر بدش نمیاد خجالت میکشه..... مثل اینکه یادت رفته این رفیقمون نتونست کنترل کنه با دختره چکار کرد؟
از شدت عصبانیت فکش منقبض شده بود نمی توانست شاهرخ را بی جواب بگذارد دست دراز کرد و عصا را گرفت همین که پاهایش را از تخت آویزان کرد صدایش مانع شد:یاسر
در جایش خشک شد صدا را می شناخت مدت زیادی می گذشت او را ندیده بود عصا را رها کرد و به سمت در چرخید میان چهارچوب در ایستاده بود موهایش یک دست سفید شده و غم در چشمهایش هویدا بود قدم های لرزانش را به سمت تخت حرکت داد قلبش دیوانه وار به سینه می کوبید یاسر هم دست کمی از او نداشت چشمهای منتظرش را به قدم های او دوخت روی تخت نشست همین راه کوتاه مثل چند سال طولانی به نظر می رسید همین که مقابلش ایستاد دست های ناتوان و پر محبت او را گرفت و بوسه ای به آن کاشت مرد بیتاب تر از اینی بود که با یک احوال پرسی معمولی رفع دلتنگی کند دستش را از میان دست های یاسر بیرون آورد و او را در آغوش پدرانه اش کشید بینی اش را روی شانه یاسر گذاشت و بوی تن او را عمیق به ریه هایش فرستاد بغض به گلوی یاسر چنگ می انداخت و چونه اش می لرزید با این حال دهان باز کرد و با صدای لرزان گفت: بابا....دلم برات تنگ شده بود
بانگ صدای یاسر گوشش را نوازش داد مدت زیادی می شد این واژه را از دهان او نشنیده بود به نظرش واژه دلپذیری آمد دوست داشت بزرگ مرد کوچکش را در آغوش خود حل کند سالها جدایی به قلبش آتش می انداخت زمان برایش متوقف شده بود دلتنگ عطر فرزندش بود و یاسر عطش نوازش پدرانه او را داشت با اینکه دوست نداشت خلوت دونفره شان را برهم زد و از یاسر فاصله گرفت روی صندلی نزدیک تخت نشست دست یاسر را فشرد و گفت: فکر کردم پسر کوچولو خودم رو می بینم ولی با یک مرد روبه رو شدم
_از مامان چه خبر؟
_بی تابته....همش میگه چرا یاسر زنگ نمی زنه؟ چشمش به تلفن خشک شد بهش نگفتم چه بلایی سرت اومده این روزا اصلا حالش خوب
#رمان_هشدار
#رمان_پلیسی
#رمان_عاشقانه

#شاهرخ


0

by @leily_313

✏...رمان های تنها مسیر آرامش
🔹 #او_را ... ۷۱
.
و طبقه ی بالا...!
در کمدو بیشتر باز کردم...
.
خیلی قشنگ بود!😍
.
یه پارچه ی فیروزه ای پهن شده بود و روش پر از برگ گلای تازه و خشک شده!
یه قاب عکس
چند تا انگشتر
چندتا تسبیح خوشگل
و یه عااااالمه عطر !
.
اینقدر خوشگل اونجا رو چیده بود که دلم میخواست کل کمد دیواری رو از جا بکنم با خودم ببرم!!
.
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم!
دلم میخواست همه ی اون بوها رو تو بدنم ذخیره کنم!
.
با احتیاط قاب عکسو برداشتم و نگاهش کردم!
خودش بود...
با یه مرد و زن میانسال که احتمالا پدر و مادرش بودن،
ولی هر دوشون خیلی شکسته به نظر میرسیدن!
.
رو چهرش دقیق شدم.
چیز خاصی تو صورتش نبود،
کاملا شبیه آدمای معمولی بود!
فقط با این فرق که آخوند بود!!😒
.
اما نمیدونم چرا بنظرم عجیب و غریب میرسید!
.
چشماش خیلی شبیه اون خانم چادری تو عکس بود،
و مدل ریش‌هاش هم شبیه اون آقاهه!
البته مشکی تر...
.
سه تاشون لبخند رو لب داشتن...
خیلی حس خوبی توی عکس بود!❤️
.
محو تماشای عکس بودم که یهو با صدای بلند در، هول شدم و قاب عکس از دستم رها شد!
تا به خودم بیام و بگیرمش شیشه ای که روش بود، روی زمین به هزار تکه تقسیم شد!!😧
.
یه لحظه احساس کردم فشارم افتاد!!
انگار یه نفر یه سطل آب یخ رو سرم خالی کرد!
.
آب دهنم رو قورت دادم
و یه نگاه به قاب عکس کردم و یه نگاه به راهرو!😰
.
دلم میخواست گریه کنم!
آخه دنیا چه اصراری داشت که منو بدبخت ترین موجود بکنه؟؟😩
.
سرمو گرفتم و عقب عقب رفتم
که دوباره صدای در بلند شد!
.
جوری درو میکوبید که انگار سر آورده!!
.
-آقا سجاد!
آقا سجااااد!
.
وای...
بدتر از این امکان نداشت!
.
پشت سر هم در رو میکوبید و اون رو صدا میزد!
.
نمیدونستم چیکار کنم!
رو تموم بدنم عرق سرد نشسته بود!
.
تا حالا اینجوری دستپاچه نشده بودم!
.
اونقدر وحشیانه در میزد که ترسیدم درو از جا بکنه و بیاد تو!
.
دلم نمیخواست برم جلوی در
اما همسایه ها منو دیده بودن
و میدونستن کسی تو خونه هست!
.
با ناچاری رفتم سمت در،
اینقدر بد در میزد
که میترسیدم بعد باز کردن در
کنترلشو از دست بده و مشتشو بکوبه تو صورتم!!😥
.
خیلی اروم درو نیمه باز کردم و از لاش بیرونو نگاه کردم!
.
یه سیبیلوی چاق کچل در حالیکه ابروهای کلفتش مثل زنجیر گره خورده بود،جلوی در ایستاده بود!!
.
با مِن و مِن گفتم
-بله بفرمایید!؟
.
یه ابروشو انداخت بالا
و با حالت مسخره ای یه نگاه به پلاک خونه کرد و یه نگاه به من!
-آقا سجاد؟؟!!
.
"محدثه افشاری"
.
.
.
#رمان #رمان_عاشقانه #کاملا_دخترونه
.
.
.
.
کانال در ایتا👇
@RomaneAramesh


2

by @koohe_dard_novel

_ آوا ... ببین ... باورکن سوء تفاهم شده ... من ... هیچوقت عاشقت نبودم ...
و خیلی ساده ، کوچکترین شعله امید توی نگاه و قلبم رو خاموش کرد ...
_ من نیلا رو دوست دارم ... باور کن
_ ... دروغه ..
_ دروغ نیست ...
قطره اشک سمج رو با پشت دستم پس می زنم و زیر لب زمزمه می کنم ... _ دروغ میگی ... دروغ میگی
یک قدم جلوتر اومد ....
_ اشتباه نکن آوا..
با کف دست به سینش ضربه ای محکم زدم و داد کشیدم... _ تنها اشتباه تو زندگی من تو بودی لعنتــــــــی
هنوز می لرزم ... مرتبا چنگی به موهاش زد و عصبی نفس فوت کرد ... از اون موهات متنفرم احسان ... حرفی نزد ... باصدایی بم و گرفته و سرشار از گلایه بهش رو کردم ...
_ بگو ... بگو ازم خسته شدی ... بگو که دیگه واست تکراری شدم ... بگو ...توکه .. حتی چشم دیدن نیلا رو نداشتی الان چیشده ؟؟ بگو تو این چند وقته چی عوض شده ؟؟ها جواب بده؟ .... من .. با دلی که تو چشمای تو جا گذاشتم چیکار کنم ؟
چشمهاش ابری بود ولی ابروهاش درهم ...سیل اشک ها مثل اینکه تمومی نداشت و اونطور که به نظر می رسید قدرتش نسبت به غرورم می چربید و قصد بر نابودی اون رو داشت ...
_ واقعا نمی فهمم چطور دلت میاد ... تو احساس نداری ؟ تو دل نداری؟ ... اصلا ... اصلا چیزی از انسانیت می دونی ؟ ... نمی دونی ... آره بگو من اشتباه می کنم ، آقا من اشتباه کردم ... غلط کردم ، الکی به مهربونیای تو دل باختم ، گفتم دوستت دارم ... ولی ... تو چرا گفتی بی تو می میرم ؟؟ ... چیزی نگفت ... فقط به انتظار کشیدن چشمهام خیره شد ... فریاد زدم ..
_ بگو چــــــــــــــــــرا ؟؟؟؟ چرا گفتی بدون تو تموم میشم ؟؟ چرا گفتی زندگی بدون من جهنمه ؟؟؟ دِ حرف بزن لعنتی لالی ؟ ... نباید هم چیزی بگی ، همون بهتر ... خودتو از اینی که هستی پست تر و حقیر تر نکن ... دیگه هم این اسم مقدسو به دهن کثیفت نیار ، آدمای بی ارزش لایق عاشق بودن نیستن ...
خیسی قطره ای از بارون روی صورتم باعث شد از بین افکار گرد گرفته قدیم بیرون بیام... آسمان سیاه بود و دلگیر ... درست مثل قلب من ... از خودم بدم میومد .... باز هم در برابر چشمهاش شکست خورده بودم ... آخرین قطره اشک روی صورتم را پس زدم و کلیدو تو در انداختم ، درو پشت سرم بستم ، قدم اول رو که برداشتم متوجه ماشین سفید رنگی گوشه حیاط شدم ..ماشین آرتا که نبود ...
#رمان_جذاب #رمان #رمان_عاشقانه #رمانتیک #رمان_جذاب
#roman #romantic #roman_khonha #romannia


4

by @koohe_dard_novel

ولی چطور شناختمش ؟؟ خیلی عوض شده بود ... پخته تر از قبل ... اونروزا هیچ وقت ریش نمی زاشت ... از کت شلوار کراوات هم بیزار بود ... دخترک زیبای مقابلش با کلی عشق خیره نگاهش میکرد ، او عاشقانه تر ... دستهاشو گرفت ... چشم بستم ، محکم ... می خواستم کور بشم ... چشم که باز کردم زیر پلکهام خیس شد ... لعنت به تو آوا ... لعنت به تو ... راه اشکهامو قبل از اینکه جاری بشن گرفتم ... دستی که به صورتم کشیدم گونه هامو سوزوند ... رفته بودند ، تنها نقطه کوچکی ازشون قابل دید بود ... صدا های خاک گرفته ای توی سرم می پیچدن و بارها و بارها تکرار می شدن... نمی تونی ، نمی تونی ... عقب گرد کردم و پله های برقی رو با سرعت طی کردم و از مرکز خارج شدم... (( فلش بَک )) _ به همین راحتی آره ؟؟
کلافه چنگی به موهاش زد و دستشو جلو آورد که عقب کشیدم و رو برگردوندم ...
_ آوا .. داری اشتباه می کنی ..
.. دوباره خیره شدم به آسمون چشم هاش که از همون اول ویرانگر زندگی و قلب بی آزار من بود .... یعنی واقعا من دارم اشتباه می کنم ... ای کاش که همینطور باشه ... من آرزوم بود که اشتباه ، از منِ اشتباهی باشه ...اشتباهی منم ... اما ... نه ... اون نمی تونه .... اصلا نمی تونه که بره .... مگر اینکه ... احساسش اشتباهی باشه...
#رمان_جذاب #رمان #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #رمانتیک
#romantic #roman #roman_khonha #romannia


2

by @koohe_dard_novel

ای مرض ، ای کوفت میخندی؟ .... لبهامو چین دادم و چشم نازک کردم ... دست توی جیبش فرو برد و کاملا خونسرد به همراه اون لبخند یه طرفه عذاب آور پکی به سیگارش زد ... آخ آخ آخ ... یعنی دلم می خواد الان یه لانچیکو بدن دستم همچین اثری از اون لبخند کذاییش بجا بذارم که اصلا روش نشه پیش کسی حرف بزنه ... سبزک بیریخت ... هنوز هم نگاهش رنگ تمسخر داشت ... پوست لبمو به دندون گرفتم و تا انتها کندمش ... این حرکت همراه شد با بالا پریدن ابرو سمت چپیش ... درواقع تمام ستیز کردن ما تو اون لحظه با چشم و ابرو بود ... اینبار دهن کجی کردم و کمی از محتوای لیوان رو با نی مکیدم و اون با چپول کردن چشماش زد همه کازه کوزمونو شکوند ... از تصویری که دیدم ترکیـــدم... هرچی تو دهنم بود پرید تو گلوم ، انقدری اون لحظه خنده دار و عجیب شده بود که اصلا نمیشد خندمو جمع کنم ... وااااااااای الان می میرم ، یکی از مردمک هاش ثابت و اونیکی چپ شده بود ابروهاشم تابه تا بود .... وای بمب خنده بود ... این حرکت لحظه ای کوتاه طول نکشید ... نخواستم فکر کنه که به این زودی تسلیم شدم برای همین تیر آخرو زدم ... سرتا پاشو از نظر گذروندم و سر از روی تاسف تکون دادم ... تغییری توی چهره اش ندیدم ، هنوز خنثی بود .
لبه اور کتش را کنار زد و دست توی جیب کتان دودی رنگش فرو برد ، دستشو قاب موبایلش کرد و به صفحش چشم دوخت، و این همراه شد با به خون نشستن چشماش .کنجکاو همه حرکاتش رو زیر نظر گرفته بودم.
ته مونده سیگارشو روی زمین انداخت ، تکیه اشم از دیوار گرفت و هم زمان با لگدمال کردن سیگار از مرکز بیرون رفت ... اوه اوه دوست دخترش حرصی شده بــــــــــد ... الان بری خونه همون بلایی رو سرت میاره که من موفق به انجامش نشدم ... از فکری که کردم خندم گرفت ... بی شخصیت مکان عمومی غیر عمومی هم سرش نمیشه ، سیگاری سبزک ... کم مونده بود ظرفیتم از دست این ترانه به صفر برسه ... چرخیدم ... وای ترانه یعنی وای بـ...
قبل از اینکه نگاهم به ترانه بیفته به گذشتم افتاد، به گذشته ای دور و تلخ.... چشم هام به حدی گشاد شده بود که سوز هوا حدقه هامو آتش زد ، خیلی محکم به پلکم دست کشیدم و دوباره به تصویر مقابلم خیره شدم ، چشم نازک کردم و دقیق تر نگاه کردم ... دلم ریخت ، از پشت تمام تنم یخ بست ... نه توهم نبود ... درست دیده بودم ... خودش بود ...
#رمان_جذاب #رمان #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #رمانتیک
#romantic #roman #roman_khonha


2

by @koohe_dard_novel

_توهم دیدیش؟
بی تفاوت پرسیدم.
_چیو ؟؟
بالاخره به چشمام نگاه کرد ولی با اخم های در هم گسیخته ... طلبکار حرفمو تکرار کرد ..
_ تو چرا انقدر گیجی آوا ؟
چشام گرد شد ...
_ وایسا همینجا تا من بیام
مثل خنگا به کف سرامیکا چشم دوختم ... این چشه ؟؟
بی توجه به من به سمت جلو حرکت کرد که در حین نا باوری ترانه رو مشغول صحبت با شخصی که کنار دست جناب سبزک ایستاده بود دیدم .... آخ ترانه دستم بهت برسه کشتمت ترانه ... بل هوس خاک بر سر ... اونم طولی نکشید تا کمی از اون دوتا فاصله گرفت و تکیه به پارکتی سیگاری آتش زد .... خاک بر سر سیگاری .... آوا چته به همه فحش میدی ... وجی جان تو خفه ... عه عه عه دیدی دختره شل مغزو؟ ... یعنی بزار بریم خونه بخدا فکتو داغون میکنم ترانه ... رو چرخوندم که دوباره با سبزک خان چشم تو چشم شدم ... سیگارو از لب هاش فاصله داد و دودش رو توی صورتش پخش کرد ... با این حرکت شاید موفق به ساخت تصویر جذابی از خودش شده بود که یک لحظه خیلی خیلی کوتاه ، با خودم فکر کردم که ای کاش قلم و بوم نقاشیم اونجا بود ، فقط برای یک لحظه ... شروع کردم به هم زدن محتوای داخل لیوان و دقیق شدن روی حرکات و چهرش ، ظاهراین آدم کاملا نشان گر یک غرور وحشتناک عظیم و شکست ناپذیر بود ، دقیقا از اون دسته آدمایی که به غیر از میل و خواسته خودشون وادار به انجام هیــــــــــــــــچ کاری نیستن و خیلی راحت دل میشکنن ... از تصوری که کردم یه طرف صورتم جمع شد ... بلافاصله مردمک های سبزرنگ چشمهاش چرخید و غافلگیرم کرد ... . اوخ اوخ... ناخودآگاه هل کردم و به دنبالش نیش خند شیطنت آمیزی بود که روی صورتش نقش بست ...
#رمان_جذاب #رمان #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #رمانتیک
#romantic #roman #roman_khonha #romannia


2

by @koohe_dard_novel

با خودم فکر کردم، که یه زمانی واسه یه هچین چهره هایی چه خیال پردازی هایی که نمیکردم ، تا نگاه یکیشون بهم می افتاد یه جوری دست و دلم می لرزید که بلافاصله توهم عشق میزدم... اوناهم برعکس وقتی چشمشون میفتاد به یه دختر بچه خوش خیال و رویا پرداز باهاش خودشونو سرگرم میکردن ، بعدشم هروقت عشقشون میکشید ، با دست به در خروجی اشاره میکردن که خوش اومدی ... واقعا چقدر احمق بودم ، چقدر احمق بودیم ... من ، غزل .... چطور باور می کردم ... منی که به اتفاق جلوی چشمم اعتماد نداشتم و میگفتم صحنه سازیه اونوقت یه احساس دروغین و باور کردم ... تمام وقت که مشغول مرور کردن دوران جاهلیتم بودم نگاهم رو پسر مردم خیره بود ، اونم چه نگاهی ... هرکی ندونه فکر میکنه ارث بابای بیچارمو خورده که اینجوری میرغضب بهش خیره ام ... مثل اینکه انتظارهمچین منظره ای رونداشت و یکه خورد ... سنگینی نگاهش باعث شد که بتونم موقعیت رو درک کنم و متوجه جنگلی آشفته و متعجب روی خودم بشم ... بایدم تعجب کنه ... حاضرم قسم بخورم ... تو تمام عمرش این اولین باری بوده که نگاه یه دختره غریبه رو اینجوری رو خودش حس کرده ... با این همه خشم ... با این همه نفرت ... تحقیرانه و پر تمسخر سرتاپاشو از نظر گذروندم و با یه پوزخند رومو برگردوندم که نگاهم رو دوتا لیوان با محتوای نارنجی رنگ داخلش ثابت موند ، نیشم تا شقیقه هام کش اومد و همینطور که یکی از لیوان هارو از دستش می گرفتم با ذوق گفتم ... _ وای ترتری من عاشقتم ...
_ عاشق من ، یا آب هویج بستنیت ؟
با قاشق محتوای داخل لیوانو هم زدم و پرسیدم ...
_ خودت چی فکر می کنی ؟؟
نی و به لب هاش نزدیک کرد ..
_ من من ...
یه طرف صورتمو جمع کردم ...
_ شرمنده ...
انتظار داشتم همون لحظه یکی محکم بکوبه تو سرم ولی عکس العملی از جانبش ندیدم ، گفتم شاید ازم دلخور شده و سرمو گرفتم بالا ولی در حین ناباواری چهره ترانه رو با نیش باز مقابل خودم دیدم ... وا! معمولا برعکسش پیش میاد ... نکنه داره دهن کجی میکنه ، نه بابا این سوای نیش بازی که داره چشماش هم برق میزنه... پس چه مرگشه ...
_ اوهوی .. ترانه چت شده ، سکته کردی ؟ بابا شوخی کردم تو که اینجوری نبودی ... با نوک انگشتام دوبار به پیشونیش ضربه زدم ... _ الووووو ... مردی ؟؟؟
... رد نگاهشو دنبال کردم... چیز خاص و عجیبی به چشمم نخورد ... سوالی به ترانه رو کردم .. بدون اینکه نگاهشو از نقطه نامعلوم بگیره گفت ..
#رمان_جذاب #رمان #رمان_عاشقانه #رمانتیک #رمان_ایرانی #رمان
#roman #romantic #romanreigns #roman_khonha #romannia


2

by @koohe_dard_novel

ماشینو روشن کردمو شیشه رو پایین کشیدم ...
_ خریدات تکمیله دیگه خداروشکر ؟؟
_ آره ، ولی نه کاملا...
دست پشت صندلیش گذاشتم و دنده عقب گرفتم ... _ بیخیال تکمیله دیگه ...
_ نه هنوز یه خورده وسایلی مونده ...
با چشای گرد شده برگشتم طرفش ...
_ دختر تو از لباس و کفش و اینا گرفته تا لاک و لوازم آرایش همه رو گرفتی .. دیگه چی می خوای ؟؟
_ خوب یه چیزایی مونده دیگه .. مثلا یه تاج واسه روی سرم می خوام با یه نیم ست ضریف ... پوفی کردم و دنده رو تغیر دادم ...
_ بیچاره بابات از دست تو و این ولخرجیات چی میکشه ...
شانه ای بالا انداخت و بیخیال جواب داد ...
_ زندگی خرج داره ...
پامو روی پدال فشار دادم و با یه تیکاف راه افتادم ...
_ آوا ؟؟ بیا اینجا
جلوی یکی از ویترین های پاساژ ایستاده بود و با انگشت به یکی از نیم ست ها اشاره میکرد ...
نزدیک تر رفتم ... نیم ست شامل می شد از یه سینه ریز خیلی ضریف که سنگ های بلوری و بنفشی  داشت که در حین زیبایی و ضرافت می درخشیدند ...
سر تکون دادم ..
_خوبه .  دستمو کشید و داخل شد ... با نگاهم یه دوری بین سرویس ها و نیم ست ها زدم که با صدای ترانه برخوردم و رو کردم به سینه ریزی که به زیبایی روی گردنش می درخشید ... نوک انگشت شصت و اشارمو بهم چسبوندم و لب زدم .. _ عالی
بعد از  گرفتن کلی خرت و پرت که از نظر ترانه خانوم جزء واجبات به حساب میومدند ، تصمیم گرفتیم که راهی خونه شیم ...
_ آوا ؟؟
برگشتم طرفش ...
_ همینجا وایسا من الان میام ..
پوفی کردمو دست به سینه به دیوار تکیه دادم ... چشم چرخوندم که نگاهم روی نیم رخ جذابی ثابت موند ... با اخم ریزی رو به شخصی که مقابلش ایستاده بود چیزهایی می گفت و هر از گاهی یکی از دست هاشو تو هوا تکون می داد و یه نگاه به اطرافش می انداخت ، یه دستی هم به موهای قهوه ای و درهمش که پریشون یه طرف صورتش ریخته بودن می کشید ... چهره ای کاملا جدی با ابروهای درهم و یک نگاه سبز و خیلی خاص که جذبه اش رو صدبرابر میکرد ...
#رمان #رمان_عاشقانه #رمانتیک #رمان_ایرانی #رمان_جذاب
#romantic #roman #romannia #romanreigns #rome #romanova_team
#roman_khonha


2

by @ryhne_kh

:
یه دختر آروم و سربه‌هوا بودم که از عشق فقط نرسیدن هاشو شنیده بود...
راستش همیشه از عاشق شدن میترسیدم!
اما خب زد و عاشق شدم.
باور کردنش واسه خودمم سخت بود ولی...
اونم عاشقم بود.
تو دانشگاه بودیم؛ کلاس که تموم شد اومد نشست رو‌به‌روم گفت:
"شنیدی میگن از هر چی بدت میاد سرت میاد؟
الان من تظاهر میکنم ازت بدم میاد...
میشه سرم بیای؟
میشه؟..."
بچها بهمون میخندیدن ولی من و اون غرق بودیم تو نگاه هم.
با حرفاش منو تا آسمون میبرد...
بهم پرواز کردنو یاد داده بود.
یه شب بهم پیام داد و گفت:
"میدونی مال باخته کیه؟
حدس بزن...
اونی که وسیلشو میدزدن؟
نچ نچ اشتباه حدس زدی
مال باخته منم خانوم!
دلمو خیلی وقته دزدیدیا...
حواست هست؟"
من اون شب تا صبح با خودم فکر کردم...
گفتم نکنه بره
نکنه تموم بشه این خوشیا
نکنه
نکنه...
ولی می‌دونی واقعیت چیه؟
تنها چیزی که رابطه ی آدما رو خراب میکنه ترسِ...
ترس از دست دادن کسی که دوسش داری!

#عاشقم_باش
#ریحانه_خدری 🌸
#عشق #رمان_عاشقانه #داستان_کوتاه #ریحانه_نوشت #عاشقم_باش


10

by @ketaabak

•••
عکس و متن: @zahra___kiani .
تقصیر من بود که به آن راحتی گفته بودم دوستش ‌دارم.
شادی راست می‌گفت این مردها آدمهای پیچیده ای بودند و نمی‌شد به آسانی شناختشان.
.
از کتاب «از قلب کویر»/ مهشاد لسانی/ نشر علی
.
.
#کتابک#کتاب#رمان#رمان_عاشقانه#کتابخانه#کتاب_بخوانیم#مهشاد_لسانی#نشرعلی#داستان#کتاب_ایرانی


1

by @shadan.pub

#تاسوعا
.
تاسوعا، روز نهم ماه #محرم آخرین روزی است که #حسین بن علی(ع) #سومین_امام_شیعیان و یارانش شبانگاه آن را درک کرده‌اند. تاسوعا در نزد #شیعیان از اهمیت بالایی برخوردار است و در آن به سوگواری می‌پردازند.
تاسوعای #محرم سال ۶۱ قمری، تحرکات سپاه عمر سعد در صحرای #کربلا افزایش یافت و لشگریان تصمیم جنگ داشتند. در این روز خیمه‌های یاران امام حسین محاصره گردید. همچنین در این روز شمر امان‌نامه‌ای برای #حضرت_عباس و دیگر فرزندان ام البنین فرستاد، اما وی نپذیرفت. شیعیان، تاسوعا را روز عباس(ع) به شمار می‌آورند و آن را مانند روز #عاشورا گرامی داشته، به ذکر فضائل و سوگواری در آن می‌پردازند.
.
#مسلمان #شیعه #علی(ع) #محمد(ص)
#عزاداری #عزادار #عزا #تاسوعا #عاشورا
#حسین_بن_علی #آزادمرد #آزادگی
#انتشارات_شادان #نشرشادان #شادان #شادانی_ها #عاشقانه #رمان_عاشقانه #کرم_کتاب #عشق_کتاب #ناشر_حرفه_ای #عشق #شادان_نوشت


0

by @ruzhaye_bigharar

پارت ۲
خاطره
به شدت ناراحت و عصبی بودم؛دلم گرفته بود
یعنی چی آخه امشب کنسرت حضرت عشق باشه و من نباشم؟لعنت به شانسم که بلیت گیرم نیومد لعنت...
گوشی رو برداشتم و رفتم سراغ فن پیچم
دیدم دلنیا استوری جدید گذاشته
تا بازش کردم سیل اشک بود که از چشمام جاری میشد ۲تا بلیط وی آی پی برای سانس دوم؛باز خوشحال بودم که اونا میرن...
داشتم به خودم و بخت بدم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد واسم دلنیا روی اون میدرخشید
حتما زنگ زده ردیف صندلیمو بپرسه
گوشی رو برداشتم و گذاشتم دم گوشم
_بله؟
دلی:خاطره؟عزیزم داری گریه میکنی؟
_آره آبجی،امشب حمید کنسرت داره منم بلیت گیرم نیومده
دلی:مگه من مردم که داری زار میزنی آخه؟مژدگونی میخوام!
_مژدگونی؟چه مژدگونی آخه تو این وضعیت
دلی:خب امشب شما پا میشی با من میای کنسرت
_چی؟مگه برا دلارام بلیت نگرفتی؟
دلی:مگه نمیدونی بدش میاد ازش؛پاشو حاضر شو
اصلا نفهمیدم خداحافظی کردم نکردم گوشی رو پرت کردم رو تخت؛خدایا مرسی
ممنونم ازت؛باید زنگ بزنم دلارام ازش تشکر کنم که دلش نمیخواست بره....
دوساعتی بود در حال ور رفتن با خودم بودم که دیدم دلی اومد تو اتاق گفت بدو که ۱ساعت مونده تا شروع کنسرت...
آخ آخ هیچ نفهمیدم کی اومده
تا ساعت رو نگاه کردم صد متر پریدم هوا
راه افتادیم سوار sd دلی شدیمو برو که رفتیم
استرس داشتم من و دلی هردو فن پیجاش بودیم امیدوار بودم حداقل بزارن ما فن پیجا عکس بگیریم
رسیدیم دم نمایشگاه و بدو بدو رفتیم تو سالن و منتظر حضرت و گروهشون بودیم...که نیم ساعت بعد از رسیدنمون اومدن و ما هم نهایت استفاده رو کردیم..
حتی روی استیج هم متفاوت متفاوت از بقیه بود
کنسرت تموم شد و ما اومدیم بیرون خیلی دلم میخواست عکس بگیریم اما کسی رو نمیزاشتن داشتم اطراف رو نگاه میکردم که چشمم به سروش احسانی افتاد نوازنده حمید جان
دست دلی رو کشیدم و رفتم سراغش
_سلام جناب احسانی؛خوب هستین
سروش:خیلی ممنون از شما بفرمایید؟؟
_ما از فن پیجای آقای هیرادیم آیا شانسی داریم عکس بگیریم باهاشون؟
سروش:والا نمیدونم از دست من کاری بر نمیاد
داشتم نا امید میشدم که یهو گفت
سروش:از این طرف فقط سریع لطفا
من و دلی بدو پشت سرش که رسید جلو در اتاقی به ما گفت همین جا وایسیم تا بیاد...
ادامه دارد.... @hamidhiraad
@haamedd.hz
@s.soroush.e
@sma1366_
@mostafazendedlan
#hamidhiraad #hamidhirad #حمیدهیراد #حمید_هیراد #hamid_hirad #hamid_hiraad #خاطره #دلنیا #رمان #رمان_عاشقانه #عشق #رمان_ایرانی #رمانتیک #کنسرت #تهران #عاشق #صدا #هنرمند #سروش_احسانی #دوم #پارت_دوم #tehran #roman #عکس #طرفدار #طرفداران


0

by @khanoome.khoone1990

سلام دوست جونا🤣
خوبین ؟ خوشین؟
از نوجوونی من عاشق خوندن رمان و قرار گرفتن جای شخصیت اصلی داستان بودم و با نوشته ها زندگی میکردم. اون موقع ها رمان های مودب پور خیلی تو بورس بود و همش کتاب رد و بدل می‌شد بین همه تا اینکه کم کم تکنولوژی پیشرفت کرد و میتونستیم تو گوشی بخونیم. اینبار به جای کتاب خریدن و امانت گرفتن به هم می‌گفتیم بلوتوث روشن کن و برا هم فایلهای جاوا کتاب رو میفرستادم.الان به جایی رسیده که قشنگ فایل پی دی اف دانلود میکنی و تو گوشی لمسی و تاچ بزرگ به راحتی میخونی. ولی اون موقع ها واقعا لذت داشت ورق زدن کتاب. قایم کردن کتاب رمان بین کتاب درسی که وقتی مامان یهو اومد اتاق فک کنه مشغول کسب علمیم.🎓🤦 😏یادش بخیر
یکی از رمانهایی که از نظر من خیلی خیلی قشنگ بود و ارزش وقت گذاشتن داشت رمان فصل توت هست که حدود دو ماه پیش تموم کردم و هنوزم که هنوزه دارم زندگی میکنم با داستانش. پیشنهاد میکنم بخونید و اکه خواستین من براتون میفرستم فایلش رو. فقط باید کل کارهاتون رو تعطیل کنین و بشینین پای خوندنش چون اصلا نمیشه بی خیالش شد تا تموم شه.🤷
یه رمان به دور از تخیلات و کاملا شبیه به زندگی واقعی
اگه شما هم رمان خوبی خوندین معرفی کنین زیر پست.
تو این روزای عزیز دعا برا هم یادمون نره
اکه دلتون لرزید منو هم یاد کنید
عزاداری هاتون قبول باشه🖤
#رمان_عاشقانه #رمان #رمان_ایرانی #زندگی #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #نوجوان #کتابخوانی #عزاداری_محرم #دعا #موفقیت #خانوم_خونه


4

by @roman_armani_amirarman

«امیرمسعود»
رسیدیم بیمارستان
همین که رفتیم تو
حضور کلی پلیس
به چشمون خورد.
رفتیم سمت پذیرش
یکی از پلیسا اومد
سمت ما٬
پلیس:ببخشید شما همراه اون خانمی هستید که رفته زیر تریلی؟
~چی؟تریلی؟
سریع گرفتمش٬حس
میکردم کاملا سست
شده.
:بله تریلی از روبه‌رو زیر گرفته٬سقف ماشین له شده٬واقعا نمیدونم سرنشین چجوری درجا نمرده.
این همینجوری داره
سکته میکنه حالا
تو نمک بپاش رو زخمش
♪راننده تریلی کی بوده؟
:موقع برخورد سرنشین نداشته.
♪یعنی چی؟
~یعنی برنامه‌ریزی شده بوده.
:دقیقا پلیس همین احتمالو میده.
ازش تشکر کردم.
♪ببخشید خانم پرستار.
:بله بفرمایید.
♪این خانمی که پلیس میگفت کجاس؟
:دارن آمادش میکنن برا عمل٬آقای دکتر اوناهاش.
به یه مرد نسبتا میانسال اشاره کرد.
«امیرحسین»
با اینکه کاملا بی حس
بودم خودمو کشیدم سمت
دکتر.
~آقای دکتر وضعیت بیمار چطوره؟
:نمیخوام ناامیدتون کنم ولی تصادف خیلی بدی بوده از اثرات معلومه سقف ماشین له شده و به سمت پایین اومده٬شیشه جلو خورد شده و پرت شده سمتش.خب باید بگم فقط امیدتون به خدا باشه.
«امیرمسعود»
هی شدت اشکای
امیرحسین بیشتر
میشد٬لرزش فکشو
میدیدم٬دکتر زد رو
شونه راستش و رفت.
امیر خیلی بد میلرزید.
لرزش امیرو که میدیدم
حالم بد میشد.
مگه آدم از سنگه
که نسبت به واکنشای
دوستش بیتفاوت باشه
اونم امیرحسین که
مثل برادرمه.
♪امیرحسین خودتو ناراحت نکن مهدیس خوب میشه.
~«یه لبخند سرشار از غم زد»کاش بچه بودم با این حرفت خر میشدم ........
#رمان_عاشقانه


0

by @novel_khoshbakhti

نگران بودم +چيزي شده؟
برگشتمو با ديدن ريحانه تازه حواسم جمع شد كه او اينجا بودو من دادو بيداد ميكردم
لبخندي زدم و گفتم:
-نه نه ...وااااي چه آبي بهت ميادددد😍😍😍
سرش را از خجالت به پايين انداختو لبخندي زد
-ممنون
متقابلا لبخندي زدم و گفتم
-شما صبح زود بيدار شدي يك مقدار بخواب منمميرم مغازه سر ميزنم هروقت بهت زنگ زدم حاضر شو كه بريم بيرون
با رضايت كامل گفت
-باشه چشم
اين ادب و حرف گوش كن بودنش هم جذاب بود
-چشمت بي بلا
حركت كردم به سمت مغازه
با ورودم متوجه طاها شدم كه انگار داشت تو گوشيش عكس ميديد ...با ديدن من گوشي را كنار گذاشتو سلام داد
جوابش را دادم و جريان موندن ريحانه در اين چند روزه را برايش تعريف كردم چون به خاطر او كمتر ميتوانستم به مغازه بروم
يكي دو ساعتي كه گذشت با ريحانه تماس گرفتم
-بله؟
با شنيدن صدايش لبخندي زدم
-سلام عزيزم
با حالت طعنه آميز گفت
-عليك سلام
با تعجب گفتم
-خوب خوابيدي؟
بي تفاوت گفت
-نميدونم شايد
تعجب كردم از اين همه سردي...
-واحالت خوبه؟؟؟
-
احوال پرسياي شما!!!!!
نميدانستم چرا اينگونه صحبت ميكند گفتم شايد عاديه...
-حاضر شو دارم ميام دنبالت بريم كافي شاپ
صداي نفسي را كه بيرون دادو به وضوح از پشت تلفن شنيدم
-با رويا جون هماهنگ كردي ميخواي ازين ولخرجيا كني؟
استرس تمام وجودم را گرفت
من بد كردم
من نامردي كردم
من ازونروز نتوانستم در چشمان رويا نگاه كنم و با ديدنش مسيرم را كج ميكردم
اما او چطور توانست اين كار را كند
چرا به سراغ ريحانه رفت...؟!
بايد حدس ميزدم به همين راحتيا بيخيال نميشود
به من من افتادم
-چيي؟؟؟؟رويا؟رويا كيه؟امممم؟
عصبي گفت
-ديگه زنگ نزن خب؟حتما به اونم ميگي ريحانه كيه آره؟
وحشت كردم...با صداي لرزون گفتم
-نه ريحانه گوش كن يك ديقه
صداي بوق اشغال كه يعني ريحانه تلفنو قطع كرده توي گوشم پيچيد هنگ هنگ بودم تا مي آمدم عشقم را به او ثابت كنم تا مي آمدم به او بفهمانم چقدر برايم مهم است حرف هايي كه ميزند برايم مهم است همه چيز خراب ميشود...
كامنت فراموش نشوددد
اگه كامنتا راضي كننده باشه ايشالا دو پارت ديگه ميذارمممم
#رمان#رمان_عاشقانه#عاشقتنه#عشق#خوشبختي#roman#novel


4

by @novel_khoshbakhti

درو باز کردم تا ریحانه سوار شه سعی میکردم جلوی خونوادش عالی ب نظر بیام 😍ریحانه بهم لبخند زدو گفت مرسی😍وختی ریحانه بهم لبخند میزد انگار دنیارو بهم میدادن خیلی سر ب زیر و خانوم بود ازین فکرا اومدم ببرون و سوار ماشین شدم تا زودتر حرکت کنیم ...راه افتادیم ماشین بدجوری ساکت بود نمیدونستیم چی باید بگیم گفتم -ریحانه خانوم ؟😍
با وجود اینکه به هم محرم بودیم وقارو متانتش بهم اجازه نمیداد خانومو از آخر اسمش بر دارم قبلش با بقیه دخترا خیلی راحت تر حرف میزدم ولی اون فرق داشت ... سرشو برگردوند و با لبخند گفت -جانم؟😍
باورم نمیشد دختری ک تا قبل ازین باهام تند حرف میزد حالا انقدر نرم و مهربون شده باشه 😅تو این فکرا یه لبخند گشاد رو صورتم نشست ریحانه دستشو جلو ی صورتم تکون دادو گفت -حالت خوبه ؟چرا میخندی😫
به خودم اومدم سرمو تکون دادم و دوباره خندیدم 😅عالی تر از این نمیشدم گفتم -شما چه جور خونه ای دوست دارید ؟😌ریحانه گفت اولا با من راحت باش نیازی نیست بگی ریحانه خانوم 😊(نخودی خندید )از خجالت فقط ب مسیر جلو خیره شده بودم ادامه داد .درباره ی خونه اصلا خودتو اذیت نکن واس من اصلا مهمم نیست ک خونه بزرگ باشه یا کوچیک یا اینکه خونه پایین باشه یا بالا چون تازه اول راهیم و میدونم ک وختی درست تموم شه حتما میری سر کار اصلیت و پول در میاری...
.دیگه شورشو دراورده این دختر با این کاراش این چشمو دل سیریاش حسابی منو شرمنده میکرد باید ازم خونه ی بزرگ میخواست تو فرشته زعفرانیه قیطریه ...باید ماشین مدل بالا میخواس ... یا صلا و جواهر ...ولی هیچی ...داشت با اشتیاق درباره ی خونه ی رویایی ک آرزوش بوده از بچگی صحبت میکرد ولی گونه های سرخ و چشمای سیاهش ک از شوق برق میزد هوش و حواسمو گرفته بود اصلا نمیشنیدم چی میگه ....
#رمان#رمان_عاشقانه#عشق#عاشقانه#خوشبختي#roman#novel


0

by @roman_setayesh

#پارت۳۴
#رمان_ستایش
کیک رو بریدن و بهروز و انوشه کیک هارو میذاشتن جلوی همه.
بهروز از اول مهمونی می اومد نزدیک من یا به بهونه ای باهام حرف میزد و یه نظری میداد.
منم سروسنگین جواب میدادم.
داشتم توی گوشیم دنبال اسم فرانک میگشتم که دیدم بهروز رو به روم ایستاده و دوتا ظرف کیک هم دستشه.
ناخوداگاه به آریان نگاه کردم.
اونم داشت منو نگاه میکرد.
هول شدم و گفتم ن ممنون من نمیخورم.
نشست روی مبل کناریم و گفت چرا؟ حالا یه شبو دست از رژیم گرفتن بردار.
لبخند محوی زدم و بشقابو ازش گرفتم. سنگینی نگاه اریان بدجوری معذبم کرده بود.
بهروز هم هی سوال میپرسید.
رشتت چیه؟ چند سالته؟ ترم چندی؟
دیگه کلافم کرده بود و بهونه ی زنگ خوردن گوشیم ازش دور شدم و رفتم توی راهرو ته سالن.
پوفی کردم و تو دلم گفتم اه بپوکی اینقد حرف میزنی.
آریان هنوز نشسته بود و من نمیدونم چرا اینقدر حس بد داشتم.
اون شب تموم شد و سوگند برای اخرین بار سپندو تو اغوش کشید و بعد رو به من گفت من بچمو این مدت به تو میسپارم.
مواظبش باش. مثل چشم هات.
به سختی بغضشو قورت داد و بهراد اونو تو بغلش گرفت.
همه تحت تاثیر قرار گرفته بودن.
سوگندو بغل کردم و گفتم بهت قول میدم همه جوره حواسم بهش هست.
بالاخره اون شب لعنتی تموم شد.
سپند همش میپرسید مگه مامانم کجا میخواد بره و بقیه هی اونو میپیچوندن.
دست اخر محبت خانوم گفت عزیزم ماها چند وقتی میخوایم بریم یه مسافرت بزرگونه و توهم پیش ستایش میمونی. تازه خاله انوشه هم قراره بیاد پیشت.
-خب مامانجونی کجا میخواین برید؟
میشه منو ستایش و خاله انوشه و عمو آربان هم بیایم باهاتون؟
+نه عزیزدلم. ماهم زود میایم پیشت.
سپند شروع کرد به بهونه گرفتن و من بغلش کردم تا اروم شه و توی بغلم خوابش برد.
**********
تا روزی که پرواز داشتن نه آریانو دیدم نه انوشه.
محبت خانوم‌و اقا برزو چمدون به دست وسط سالن بودن و منتطر تا آریان بیاد دنبالشون.
یکم وقت بعد انوشه و آریان اومدن.
انوشه با یه ساک اومده بود و آریان هم اونارو برد فرودگاه.
انوشه گفت اخ جون خونه مجردی چی بشه.
خبیث نگاهش کردم که گفت میشه محل عبادت و رسیدن به معنویات.
خندیدم یهو دپرس شد و گفت سوگند کاش خوب بشه. به خدا دیشب اونقدر براش گریه کردم و از خدا خواستم شفاش بده. حیفه به خدا با این بچه و شوهر ...
دیگه ادامه نداد حرفشو.
یکی از اتاق هارو خودش خلوت کرد و وسایلشو گذاشت اونجا.
#رمان#رمانکده#رمان_من#رمان_عاشقانه#نویسنده#نویسندگی#ستایش#کتاب#نویسنده_جوان#رمانخانه#خانه_ی_رمان#رمان_های_من#قلم_من#داستان#داستان_من#نویسنده_ایرانی#رمان_ایرانی#عاشقانه#اجتماعی


7

by @romankadeh20023

سلام دوستان عزیزی که طرفدار رمان هستند عضو کانال ما بشن و رمان مورد علاقه خودشونا دانلود کنن اگه رمانی مد نظر دارین که تو کانال نبود به ادمین سفارش بدین حتما تهیه میکنه لینک کانال تو بیو هستش
#رمان #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #رمان_پلیسی #رمان_خارجی #رمان_زیبا #رمان_خوان #کتاب_رمان #رمان_گناهکار #رمان_طنز #رمان_نوجوان #رمان_نویس #رمان_تاریخی #رمان_صوتی #رمان_انلاین
#کتاب #کتابخانه #کتاب_خوب

Asia/Tehran
2

by @shadan.pub

#پیشنهاد_شادان .
بوی پاییز به مشام می‌رسد و تابستان را همراه با رمان‌هایی جذاب و داغ رو به پایان می‌بریم .... رمان‌هایی که از رمان‌خوان‌های جدی و حرفه‌ایِ شادان مُهرِ تایید گرفته‌اند...
پس اگر خوانده‌اید، در مورد این کتاب‌ها اظهار نظر کنید و اگر هنوز نخوانده‌اید در فهرست آتی خود قرار دهید.
.
امروز با یکی از همین کتاب‌های موفق از یک نویسنده صاحب‌سبک:
.
#مهر_و_مهتاب
نویسنده : #تکین_حمزه_لو
تعداد صفحه:424
قیمت:32000 تومان
. (پشت جلد)
از «مهتاب عشق» تا «مهر زندگی»
مهتاب یادآور عشق است و تکرار دلدادگی.
و مهر، در پس مهتاب و نمایانگر گرمای زندگی.
مهر و مهتاب
همان گرمای عشق هر روزه ی ماست و روایت
آن تکراری است از زندگی با نیم نگاهی متفاوت. . (لبِ تا)
تو را نمی دانم.
اما اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود
و نه در زیر ماهتاب.
و روزگار بارها و بارها
نگاه ما را درهم آمیخت
تا به تو بیاندیشم
اما این بار
از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم
هر چند که دیگران
معنی این نگاه را نفهمیدند.
امروز مرور می کنم آن روزها را
و یقین دارم بسیاری همچون من
نیازمند این نگاه به زندگی هستند.
شاید این تجربه
آنان را به راهی که هموارتر است برساند.
پس مهر و مهتاب را چون
قصه ای زمزمه می کنم.
.
#شادان #شادانی_ها #رمان #رمانخوان_حرفه_ای #رمان_ایرانی #رمان_عاشقانه #کتاب_باز #خوره_کتاب #کرم_کتاب #عشق_کتاب #اهل_کتاب #ناشر_حرفه_ای #عشق #نویسنده_شادان #اهل_رمان #شادان_نوشت


24