#شقایقانه

Instagram photos and videos

#شقایقانه#ساری#instapersia#Injamazandaran#vscogram#ax_matn#vsco_persia#instadfw#iranshots#persianlikes#photogram35#persianphotostory#feelingcaptures#vscogood#topcapturesiran#axrooz#aksdastan#minimalha#topcaptures#pictures#ig_iran#سوچلما#mazandaran#مازندران#instagood#mustseemazandaran

Hashtags #شقایقانه for Instagram

.
یه جایی خوندم،
مردم عوض شدن، این روزا وفتی به یکی دست میدی بعدش باید انگشتات رو بشماری ببینی هر پنج تارو پس گرفتی یا نه؟! آدمها مسوولِِ یاداوریِ رنج و دردن، هی مثه پتک خراب میشن رو سرت...
.
اصلا بیا یه روز بریم از اینجا،
این پارک
صندلیاش
درختا
خیابونا
ادمایِ لعنتیش
همه رو بزاریم کنجِ دلمون و ...
کجا بریم؟!
.
📷@niloofar_photogeraghy
.
#بوستان_ولایت#ساری#شقایقانه


31

.
برایِ همه ی کسانی که متوسل به گذرِ زمان شده اند!
اتفاق هایی گاهن میافته که اون لحظه به زمین و زمان فحش میدی و میگی چرا من؟
از بچگی میشنیدیم بزرگترامون میگفتن غصه نخور شاید مصلحت این بوده!
«مصلحت» درست ترین واژه‌ست برایِ همه ی ما ادمهایی که از بیرون نگاه نمیکنیم به ماجرا و غافل از خیریت میشیم!

میگن زمان حلالِ همه ی مشکلاته...
زمان همیشه تسکین دهنده نبوده و گاهی آسیب ها رو تشدید و لطمه ی شدیدِ روحی به فرد میزنه.
اما برایِ یه دسته از ادما مثبته!
با گذرِ زمان و دیدن نشونه ها به خودت میای و عملکرد رو عوض میکنی.

تو موقعیت هایِ مختلف نشونه هایی رو خدا بهت میده که قبل تر ساده ازش گذشتی، اما گذرِ زمان کمک میکنه تا چشمهات بیشتر باز بشه و درست ببینی.
نشونه هایی که به مرزِ بی حسی میرسونه و سبک میشی!
خدارو شاکر باشیم برای بزرگیش.
چنسال درد به از یه عمر مصیبت... ناجیِ همه ی انسان ها هیچکس جز خودِ فرد نیست.

این غافله ی عمر عجب میگذرد! .

#شقایقانه#به‌وقت‌دوازدهم‌اردیبهشت‌نود‌وهفت#ساری


6

.
تنهایی، به تنهایی همه چیز‌ است!
.
چنسال پیش این کپشن رو یهویی نوشتم و اون موقع استتوسِ فیس بوک گذاشته بودم.
درکم عمیق نبود نسبت بهش و فقط یه حسِ زودگذر بود.

امروز اما،
مفهومِ تنهایی خیلی عمیق تر از تصوراتمه و چقدر لذت بخشه.
بزرگ ترین دستاوردش هم کشفِ خود و درونیاته هر فرده.
همه ی ما نیازمنده یه غار هستیم برایِ مدتها خلوت کردن و کشف کردن...
.
#شقایقانه#هزارجریب#شمالگردی#مازندران#snapseed#mazandaran#شمال_بهشت_ایران


2

.
اتفاق هایی هست که هیچوقت فکرش رو هم نمیکنی اینقدر نزدیک به خودت باشن.

آخرین باری که شنیدم و به چشم دیدم یکی موهاش یه شبه سفید شده، خالم بود.
شبِ قبلش ماهان سکته کرده بود!
.
مشغولِ خط چشم کشیدن بودم که دیدمشون،
یکی
دوتا
سه تا
چهارتا و ... نمیدونم از خودم ترسیدم یا اینه،
لابد از خودم!
بی‌اختیار دستم و بردم لا به لایِ موهام و میگشتم دنبالشون و لحظاتی بعد هیچ اثری ازشون نبود.
خودمو گول میزدم... به خودم قول دادم دیگه دست نزنم و ببینمشون
یادم بیاد چرا و پسِ هر تارِ سپید چه ثانیه هایِ سخت و عذاب آوری بود، یادم بیاد چه رنجی رو متحمل شدم.
یادم بیاد حرف‌هایی که بغض شد!
و امروز، همین لحظه ازم چی ساخته و چقدر بزرگ شدم...
.
لحظه هایی تو زندگی هست که یه شبه حتا بزرگ میشی!
.
#شقایقانه#۱۵_فروردین_۹۷#ساری#نیمه_شب


14

.
بعضی از نگاه ها اینقدر غریبن که نمیشه تعریفشون کرد.
بعضی از حس‌ها اینقدر گنگن که هیچ اسمی نمیشه براشون گذاشت.
.
📷@__missskarimi .
#۱۴_اسفند_۹۶#ساری#علم‌و‌هنر#شقایقانه


55

.
هوایِ بیرون سرد بود، ناچار اومدم نشستم رو پله هایِ دانشکده. گوشی رو در اوردم از کیفم تا طبقِ عادت کندی مانیا بازی کنم ولی فقط ۱۰٪ شارژ داشت.
بی حوصله و کلافه نگاهم میچرخید بینِ دانشجوها و یکی چند کارمند که گوشه ای جمع شده بودن‌.
.
زنی عصبی و آشفته که زیر لب غرغر میکرد با صورتِ بی روح و استخونی و پوستی مهتابی نظرمو جلب کرد.
نگاهم به نگاهش گره خورد! اومد نشست یه پله پایین تر از جایی که من نشسته بودم.
شروع کرد به فحش دادن به سیستمِ اداری و اینکه از ۹ صبح اینجاست و به کارش نرسیدن...
حرفاش حوصله مو سر برده بود و با نگاهی بی فروغ گفتم خب دخترت میومد انجام میداد!
گفت دخترم رو تختِ بیمارستانه، گفتم خدا شفا بده...
.
داغِ دلش تازه شد و گفت دعا کن. شقایقم ۳ ماهه رو تخته و داره درد میکشه. گفتم بیماریش چیه؟ گفت آی پی آی جی. سرمو تکون دادم فهمید متوجه نشدم،
گفت ۲۱ نفر تو دنیا مبتلان ۱۰ نفرش ایرانن یکیش دختره منه. گفت دختر عمو پسرعمو بودیم ازدواج کردیم، ژنتیکیه.
وقتی از دانشگاه میاد خونه باید دوش بگیره تا بتونه لباساشو در بیاره، میچسبه به تنش و زجر میکشه هربار.
ناخوداگاه ناخونامو فشار میدادم تو دستم و میسوختم!
گفتم پروانه ای؟ گفت نه. اگر پیوندِ مغز و استخوان بشه خوب میشه، ۶ ماه میره کما پلی میدونم خدا سالم برش میگردونه، دخترم صورتش سالمه فقط تنش زخمه. عکساشو نشونم داد. ضربان قلبمو میشنیدم...
.
گفت عاشقِ پدرِ بی همه چیزش بودم، رفت... تک و تنها بالای سر دخترم نشستم اما میدونم خوب میشه یه ندایی میگه دیگه درد نمیکشه. گفتم حتمن همینطوره.
گفت روانشناسی میخونه، همه ی استاداش برام مشاوره ی رایگان گذاشتن ولی روو من جواب نمیده، گفتم حق داری... جوابم تک‌کلمه‌ای و کوتاه بود حرفی نداشتم، غمگین و عصبی بودم.
گفتم بیمه ای؟ گفت ای دختر جان بیمه فقط هزینه ی بیمارستانو میده٬هفته ای یک و پونصد فقط پولِ امپولاشه. کم اوردم... ۳٬۴ ماه کنارش حبسم تو اون اتاق، تو اون شهرِ لعنتی... فقط میخام دخترم خوب شه، دعا کن.
.
کم کم کارمندا اومدن، خندید و گفت نفهمیدم چطور یک ساعت گذشت.
نگاهش کردم و گفتم اسم منم شقایقه
منم روانشناسی میخونم.
بغضش ترکید و گفت ایشالا مثلِ شقایقِ من هیچوقت درد نکشی، خیلی خودمو کنترل کردم که اشکام نریزه، تلخ لبخند زدم.
گفت مرسی که دردامو شنیدی و رفت...
.
درد بود، همش درد بود... و من حالم از همه ی دردایی که گاهی ازارم میده بهم خورد.
چی بالاتر از سلامتیه؟
.
#شقایقانه#ساری#دانشگاه_ازاد#ipig#هیچی‌بالاتر‌ازسلامتی‌نیست#شونزده_بهمن_۹۶


23

.
صبور نشسته بود و نظاره گرِ همه ی شادی ها بود،
بزرگ و کوچک ندارد
با آمدنش تهِ همه ی قلب ها را شاد میکند
برف را میگویم.
.
پی نوشت: نگاه به صورتِ جدی و بهت زده ی من نکنید، قلبن خوشحال بودم😊
.
#شقایقانه#۹_۱۱_۹۶#برف#کیاسر#مازندان#عکس#inja_mazandaran#mazandaran#sari#picture#nature


40

.
شیشه رو بکشی پایین
صورتت از سرما بی حس شه،
صدا بره توو مغزت
توو جونت
توو خونت
درختا مسخ شن
برگا برقصن
جاده کش بیاد
و
آقا داریوش بگه:
تـو که معنـایِ عشــقی
به من معـنا بده یــار...
.
#شقایقانه


3

.
باریدم همه ی اتاق را
نَم نَم
نَم نَمک براه افتاد
سیلابی چند ساله از وجودم، «در خانه ای که مالِ من نبود»
تعفن از لابه لایِ کاشی ها بیرون میزد
و رفته رفته رنگِ زندگی را عوض میکرد.

قرار نداشت دلم و هربار بالا می اوردم
همه ی قوانینِ پوچ را.

کلمات و حرف های تلمبار شده قاب میشوند به دیوارها
به خشت خشتِ این خانه.
بغض، سکوتِ شبانه را میشکند.

سالها بعد از اینجا درد میماند،
آدم ها و خانه ای طلسم شده که
قلبشان تا همیشه اینجا دفن شده...
.
#شقایقانه#خانه‌ای‌که‌مال‌من‌نبود#خاقانی#اراد‌۱۲۸#دلتنگی#خاطرات#۱۷_۸_۹۶


19

.
و این جمعه ترین، جمعه ی من است.
آخرین نگاه...
.
#شقایقانه#۱۲_۸_۹۶#ساری


27

.
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی #عشق حتی #جنون حتی #ترس ... آدمیزاد می‌تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند ... می‌تواند آب‌ها را بخشکاند ... می‌تواند چرخ و فلک را به هم بریزد ... آدمیزاد حکایتی است.
می‌تواند همه جور حکایتی باشد: حکایت #شیرین حکایت #تلخ حکایت #زشت ... و حکایت #پهلوانی !
بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی‌رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!

#سو_و_شون
#سیمین_دانشور .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پی.نوشت:اینم #حکایت برادرزاده داشتن من!!!!
شعر.نوشت:چو خیال تو در آید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست در آید به میان.😊😊😊
#مولانا #مولانا🌹 #مولانای_جان #چای_ایرانی #پارک_و_فضای_سبز #پیاده_روی_به_سبک_من_و_برادرزاده #روزهای_تابستانی #هوای_خوب #شقایقانه
#mylive #mylifeisslow


15

.
تا خودِ صب هی فکر کنی
فکر کنی
فکر کنی،
به همه چی و هیچی...
هیچی که نه، منظورم همون همه چیه که تهش پوچِ.
مثلِ همین قوانین...
همچین میگن با قانون طرفی یا از قانون حرف میزنی، اولش دلت گرم میشه، لعنتی اسمش دهن پر کنه.
اینا همش حرفه، یه مشت حرفای قلمبه سلمبه ی مزخرفه...
یا مثلن به ادما فک میکنی،
اونام هیچی نیستن، خودمونیم که بزرگشون میکنیم، کوچیکشون میکنیم، نیستشون میکنیم...
منفعت حرفِ اول و اخره.
یا به معتادی که تقریبن هر شب یه جایِ مشخص میبینیش،فکر کنی...
فقط بی دلیل ذهنتو شلوغ کنی!
.
هی فکر کنی
فکر کنی
فکر...
به قولِ نقیِ معمولی(هچی که هچی) .
توی این حجم از شلوغی؛
یه چیزی بزور بکشونتت دمِ پنجره
سهمت از پریشونی بشه پهنایِ آسمون و ماه و ستاره و طلوعِ خورشید...
الله و اکبر و بشنوی، یهو دلت بلرزه...
.
#شقایقانه


12

.
صد سالِ پیش، شایدم بیشتر
زن با گیسووانِ بلندِ سپید، قدِ متوسط، دستانی لرزان و چشمانی که از پانزده سالگی پر از حسرت ماند، خود را به پنجره رساند.
همه ی این سالها وقتی پرده را به آرامی کنار میزد هیجان زده میشد و ضربانِ قلبِ بالا امانش را میبرید.
پیرمردِ قد خمیده، کلاهِ شاپو به سر داشت و سیگار گوشه ی لبش.
رویِ صندلی لهستانیِ رنگ و رو رفته که گوشه ی چپِ ایوون قرار داشت نشسته بود و کتاب میخاند.
ساعتِ آمدنِ زن را میدانست و از بالایِ عینک به او خیره میشد...
هر روز ساعتِ چهار همه ی سالهایِ جوانی زنده میشد.
اوغلان خان پدرِِ سونای که مردی عبوس و خشن بود و همه از او حساب میبردند، عاشقِ دخترِ ارشدش بود و قولش را به یکی از دوستانش که خود میپسندید داده بود.
سونای و آراز همدیگر را در اصطبلِ اسب های پدرِ آراز ملاقت میکردند و اوغلان خان متوجه قرارهایِ پی در پیِ آنها شد.
دخترش را زندانی کرد و آراز را تهدید به مرگ!
دو سال بعد آراز دلبسته ی دختر خاله اش شد و ازدواج کرد، سونای وقتی خبر را شنید مدتها شوک بود و اشک میریخت...
و در سی سالگی به زورِ خانواده اش ازدواج کرد!
خانه ی آنها روبروی هم بود و عشقشان زنده!
آراز با دیدن مجددش به نوزده سالگی اش بازگشت و تا امروز در نوزده سالگی ماند و پشیمان از ازدواج اولش!
اوغلان خان یک سال بعد از ازدواج آراز از دنیا رفت و شرایط محیا بود، اما ...
.

پس از سالها تنها یک پنجره یک ایوون و چشمان و دلی پر از حسرت ماند...
.
#gomishan#panjere#ax#iran_ra_bayad_did#iran_pic_nab#golestan#شقایقانه


9

.
قبلن تعریفِ گمیشان رو شنیده بودم ازش و خیلی دلم میخاست ببینم.
بلخره امروز قسمتم شد که برم.
همه چیزش عجیب بود، بافتِ شهر، آدما...
خونه هایی که در نداشت
پوشش
گویش
سادگی و سادگی... !
این چنتا پیرمرد و توو مسیرِ برگشت دیدم و ده متری ازشون گذشتیم، گفتم مهدا نگه دار.
پیاده شدم رفتم سمتشون؛
سمتِ چپیه یه نگاه بهم کرد و سرشو انداخت پایین و دیگه نگام نکرد، نمیدونم چون نامحرم بودم یا بنظرش کم حجاب اومدم🤔
ازشون پرسیدم میتونم ازتون عکاسی کنم؟
پیراهن سفیده که خیلی مهربون بود با زبونِ خودشون اجازه داد.
البته که من متوجه نشدم زبونش رو اما لبخندش از سرِ رضایت بود...
.
گمیشان تجربه ی بینظری بود که چند ساعت خیلی کم بود برای دیدنش...
و کاش بیشتر بهش توجه بشه!
.
#gomishan#golestan#شقایقانه#پیرمرد#عکاسی#iran_pic_nab#ax#photography#picture#iran_ra_bayad_did


10

.
چهل سال قبل بود...
آرزویم داشتنِ این عمارت!
و به تو که خانزاده بودی بلخره رسید.
کمتر از بقیه
اما باصفاتر.‌..
آرزویم پر کردنِ دیواره ی حوض با شمعدانی هایِ سرخ و سفید بود.
با سیبِ زرد و قرمز و هندوانه که از راه برسی و با دستانِ مردانه ات بیندازی درونِ حوض.
سیبیلت را با دستِ راستت بچرخانی من ضعف کنم و تو با دیدنشان ریز لبخند بزنی.
گوشه ی سمتِ چپِ حیاط تختِ چوبیِ قدیمیان باشد.
از فرطِ خستگی همانجا، رویِ تخت بنشینی و صدایم کنی و من از پنجدری سرخاب، سفیدابم را تمام کنم و پیراهنِ سپیدم که گلهایِ ریز و درشتِ صورتی و ابی دارد را مرتب کنم، موهایِ فرِ مشکیم را باز کنم و با لبخند سراغت بیایم.
بنشینیم رو به رویِ هم؛
سماورِ طلاییِ عزیزُ روشن کنم و چایی رو توو استکانِ کمر باریکِ شاه عباسی بریزم.
آخه تو متعقدی چایِ بعد از کار باید توو استکانِ شاه عباسی باشه.
از اتفاقایِ روزت تعریف میکنی و من از کنارِ متکایِ قرمز رادیو رو برمیدارم و روشن میکنم.
با اون اُبهتِ مردونت چشمایِ مشکیت برق میزنه و توو چشام خیره میشی و سیگارتو میزاری گوشه ی لبت، ازم میخای روشنش کنم.
دستم و میکشی و بغلم میکنی.
سرم رو شونه هاته...
آرومم...
آرومِ آروم...
همراه با رادیو زمزمه میکنم:
گلنار
گلنار
کجایی که از غمت ناله میکند، عاشقِ وفادار...
.
#شقایقانه#ساری


14

بافتی سنتی در دل کوچه پس کوچه های زیبا اصفهان علی قلی آقا
حمام تاریخی، مسجد، بازار وپهلوان خانه قدیمی
اهالی محترم، انسان هایی شریف و نیک
دارای یکی از بهترین لوکیشن ها برای عکاسی سنتی
#کوچه_پس_کوچه_‌مهربانی
#دیوار
#علی_قلی_آقا
#اصفهان
#اصفهان_زیبا
#عکاسی
#شقایقانه
#شقایق_محمدپور


2

.
نا ماه درنه نا خورشید دیاره
مازرون، جانِ ورسکِ بلاره
.
📷 @barbod.ferdosi
.

#شقایقانه#ورسک#injamazandaran#mazandaran#mazaniha#picture


9

.
دلخوشیم به اندک بارشِ برف
به بهانه های کوچک...
.
📷@khosro.naghipour .
#شقایقانه#پارک_ملل#سی_بهمن_۹۵#ساری


17

.
زندگی بازیِ غریبیست!
امروز ما به تقلید از عکسهای خانواده هایمان (دهه ی ۴۰-۵۰) مینشینیم و به افق خیره میشویم، فردا کودکانمان به تقلید از ما لب هایشان را غنچه میکنند!
زندگی شهامت میخاد، صداقت هم!
بازی ای به قیمت نجاتِ آینده!
شاید سالها بعد هرکدام از ما یه گوشه ی این دنیا باشیم.
شاید سالها بعد هرکدام از ما اصلن نباشیم.
شاید سالها بعد که این عکس را ببینیم، بغضی گلویمان را بفشرد و یادِ همه ی حرفها، رقص ها، مستی ها، شجاعت و حقیقت و... بیفتیم و لبخند بزنیم.
تلخ یا شیرینش مهم نیس.
شاید دیروز، #یک_روز_هزار_ساله_در_تقویم_ایام همه ی ما بود.
شاید هم فرزندانمان را روزی به انجا بردیم و از هرکداممان که خاطره میشویم بگوییم.
شاید
شاید
شاید...
زندگی بازیِ غریبیست!
.
#شقایقانه#یوم_الله_۹۵#جورجاده
.
📷 @mehda_h


27

.
دقیقن جمعه ی قبل بود که میرفتیم تهران.
نزدیکای ورسک بودیم، پرسیدم چرا برف نمیباره؟!
گفت شنیدم گدوک برفه.
خوشحال شدم. آخه اینجا (ساری) ما زیاد برف نداریم.
تونل و که رد کردیم دونه های پراکنده ی سفید رنگ و دیدم . کم کم بیشتر شد ...
اینقدی که سفیدیه برف چشمامو اذیت میکرد و حوالی پنج که رسیدیم فیروزکوه شدتش به قدری زیاد شد که ۳:۳۰ ساعت طول کشید تا به دماوند برسیم.
.
.
دیشب پدرم ۱۳ ساعت به خاطر برف و بوران تو جاده ی فیروزکوه-گدوک موند و صبح شکر خدا به سلامت رسید خونه.
اما متاسفانه عده ای دیشب جونشون و از دست دادن ...
هیچ چیز زیادش خوب نیس.
سفیدیه بیش از حد چشم رو اذیت میکنه و گاهی جون ادمارو میگیره.
.
عکس برای ترافیک چهار ساعته ی هفته ی گذشته ست #فیروزکوه_به_دماوند
.
#شقایقانه#برف


18

.
الان چه حسی دارن؟ ناراحتن که دنیای مادی رو ترک کردن، یا شادن که بی پروا همه جا میتونن برن و روحشون آرووم شده؟ توو اسمونان و لذت میبرن از اونجا یا هنوزم نظاره گر چرک و کثیفی های زمین؟
قطعن بهشتین...
اما کاش اینجوری نمیرفتن!
کاش زجر نمیکشیدن!
کاش الان تو رخت خاب گرمشون بودن!
کاش #پلاسکو آتیش نمیگرفت!
کاش...
.
#شقایقانه#پلاسکو#۲_بهمن_۹۵


4

.
شده زیرِ برف به چشمانش خیره شوی؟
دستش را محکم بگیری؟
در آغوشش غرق شوی؟
هزاران بار گرمتر از هرم تابستان است؛
آن آغوش
آن دستان
آن نگاه...
.
#شقایقانه#سوچلما#Injamazandaran#mazandaran#mustseemazandaran


2

.
تنهایی همچو کلبه ی متروکه ایست
سرد و دور...
درختانِ لخت شبها سایه ی تاریکشان را فرشِ کلبه میکنند.
و نوایِ باد تنها موسیقی ِ گوش نوازِ طبیعت است ...
تنهایی همچو کلبه ی متروکه ایست‌...
سرد و دور و غریب!
.
#شقایقانه#مازندارن_بهشت_ایران#سوچلما#زمستان#Injamazandaran#mustseemazandaran


1

.
ذهنِ شاخه به شاخه
و
افکارِ کبودُ پریشانِ این روزها...
.
#شقایقانه


0

.
آسمان و دریا و زمین؛ پیراهن سپید به تن کرده اند.
و چه خوش نشست این سپیدی به تنِ زمینمان!
به سانِ لباسِ بختِ زنان.
زنان...
طنناز و زیبایند، چو آسمان، دریا و زمین...
.
#شقایقانه#دریا#Injamazandaran


24

.
هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه برایِ وصف این سفرِ ۵ ساعته و زمانی که این تصویرُ ثبت کردم!
یکی از عکس هاییِ که خیلی دوسش دارم و به نظرم تصویره عجیبیه!
.
#زمستان#شقایقانه#سورت#Injamazandaran#instagram#mazaniha#ماشین_گرافی


1