#لایک_کامنت_یادت_نره

Instagram photos and videos

#لایک_کامنت_یادت_نره#رمان_جذاب#رمان#عشق#follow_like_comment#فالو_یادت_نره#تهران#ایران#خنده#کامنت#رمان_عاشقانه#لایک#طنز#ایرانشهر#کلیپ#دابسمش#لایک_یادت_نره#عاشقانه#فیلم#sanamo__0k_go_0li

Hashtags #لایک_کامنت_یادت_نره for Instagram

سردار گمشادزهی که توسط دولت و ملت ترور شدن
#لایک_کامنت_یادت_نره
#پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن❤😊 #سید_بلانوشی_قومی_اتحاد


12

🇬🇧 Hurt with the truth, but never make them happy with a lie.🔮❤️ با صداقت آزارشون بده. ولی هرگز با دروغ خوشحالشون نکن.🌈 #فعالم_فالـــــــــو_کن😘🌹🌸بک_میدم #فتوگرافی #فعال #فالوکن_بک_میدم #حرکت_نمایشی #حمایت_از_نوجوانان_و_جوانان #حقیقت #عشق #احمد_بلوچزهي_🍃 #اهنگ_غم #افغانستان #اهنگ_عربی #اهنگ_جدید #ایرانشهر #ایرانشهر_خاش_زاهدان_سراوان_ایرندگان_دامن_چابهار_نیکشهر_دلگان_بزمان_قصرقند_بنت_زابل_سرباز_راسک_پیشین_نوبندیان_زراباد_درک #چم_خمار_🙌🔥 #کلیپ_ساز #لایک_کامنت_یادت_نره #ps4 #singel #تگ_فالو_لایک_کامنت_یادتون_نره🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃💛💕🍃


27

کپشن بخون👇👇👇
تنها پیجی هستم که فقط اهنگ های ناب و کمیاب اینستایی رو میزارم اهنگ های خیلی وقت دنبالشی رو داخل پیجم گذاشتم پست های قبلی مون گوش کن کد این اهنگ هم داخل چنل#115
.
لینک تو بیو هم گذاشتم و ایدی چنلمون
eshgh_yektarafe75
.
استوریم بازدید کن🙏
.
تبلیغات فقط دایرکت🙏
.
#اهنگ #اهنگ_ناب_اینستا #اسفراین #اهنگ_جدید #استقلال #آهنگ #ahang #muzik #موزیک #کرمانج #کرد #پرسپولیس #دیسلاو #دابسمش #دعوا #دختر #رقص #رپ #سیستم #شافل #بوکس #بیسدار #بویکا #فیلم #عشق #لایک_کامنت_یادت_نره


6

لطفا ورق بزنید ونظرتونو بگید
#mygod #god #خدا #خدایا #آمین #دعا #آرزو #لایک_کامنت_یادت_نره


41

کلیپ بسیار زیبا و دلنشین ""ترکی"" تقدیم نگاه پرمهر شما همراهان همیشگی 🌹🌹🌹❤❤❤🌹🌹🌹
________________________________________________
لطفا پیج خودتون رو فالو و حمایت کنید👇👇👇
@eiliya.b.k
@eiliya.b.k
________________________________________________
#لایک_کامنت_یادت_نره
#فالو_کردی_بقیه_پستارو_ببین
#رادیوجوان
#منو_تو
#آذربایجان
#آذری
#ترکی
#ترک
#ترکیه
#استانبول
#کلیپ
#لایو
#manoto#manototv#manotoplus#radiojavan#tatlis#iboshow#ibrahimtatlises#tatlises#sibelcan#sibel#ibrahimtatlis#tork#torki#torkiye#clip#live#new#negar_moazzam_musician


2

#قرتی خانوم در حال #سوهان کشیدن ناخن های دست 😂😂 و علی الخصوص پا 😂😂 اون هم در ماشین , وسط جاده 😂😂😂😂.
قرتی تر از این #دلبر_خانوم هم داریم مگه آخه😍😍😂😂.
.
.
پ.ن:داشت خیلی جدی ناخن هاش و مثلا سوهان میکشید که من دوربینم و در آوردم منتها تا دوربین من و دید #شیطنت هاش هم شروع شد و خلاصه ... اینی شد که میبینید 😍😍😍😍.
.
.
#لا_حول_ولا_قوة_إلا_بالله_العلي_العظيم #فاطمه_آلاء #فرشته_دوست_داشتنی #جان_جانان #دختر_طلا👑👧 #نفس_مامان
#لایک_کامنت_یادت_نره #فالو_یادت_نره #با_لایک_فالو_تگ_دوستاتون_از_پیج_حمایت_کنید🌹💗


6

برگشتم سمت در حتما مهین خانومه که اومده گوشیو ببره. ..
درو باز کردم...
_مهین خانوم داشتم براتون میورد....
مهین خانوم نبود که! !
اراد بود دوباره ...
نگاهش خیره شد تو چشمام بعد یواش یواش نگاهش اومد به سمت پایین و یقم که تا قسمتی باز بود...
سریع حولمو جمع کردم ....
اونم نگاهشو انداخت پایین...
اراد: ام مامانم چیزشو یادش رفته ...
گوشیو گذاشتم تو دستش ...
اراد: ببخشید...
بعدم کلشو انداخت پایینو رفت ...
درو بستم ... همینم مونده بود که اراد تو این وضعیت ببینـــتم ..
خب حالا چی شده مگن حوله تنم بود دیگه...
ولی هول کرده بوداااااا بچه به مِنو مِن افتاد ...
هعی روزگــار...
رفتم لباس پوشیدم و با موی خیس دراز کشیدم رو تخت...گوشیمو گرفتم دستم
مامان اینا کلی زنک زده بودن و پیام داده بودن که رسیدن، دیر وقت بود که بهشون زنگ بزنم واسه همین گذاشتم فردا ....
یکم مشغول چک کردن پیامام شدم ...
و رفتم توی اینستاگرام یکم گشتم ..
به سرم زد اسم ارادو چک کنم...
یعنی اینستا داشت؟؟؟
اسمشو سرچ کردم ...
اراد مشرقـی
اوووووه پسر چقد فن پیــــج داره!!!
من اصن فک نمیکردم کسی بشناستش
یکی از فن پیجا رو باز کردم ...
عکساشو نگاه میکردم که چه کپشنای عاشقانه ای نوشته بود زیرش...
روی یکی از عکسا اسم اراد تگ شده بود ...
زدم روش ...
پیج واقعیش بود ...
نهصد هزار نفر فالوور
پشمــام!
عکساشو نگاه کردم ...
همه در حین ورزش و چندتایی هم از گردشایی که رفته بود ...
ولی کامنای زیر هر عکس خدا بود....
انقد خندیدم که نگو...
همه دخترا قربون صدقش رفته بودن و ازین چرتو پرتا...
فالوش نکردم...
زدم بیرون
اون باید اول منو فالو کنه ...
مگه الکیه...
یواش یواش چشمام سنگین شد...
و خوابم برد...
چشمامو باز کردم ...
صبح شده بود..
ولی اصلا حال نداشتم پاشم ...
تموم بدنم درد میکرد ...
صدای در اومد...
اراد: لنــــا...خوابی؟!پاشو دختر کلی کار داریم...
تموم قدرتمو جمع کردم ..
_بیــــــا تـــــــو ....
خب خونه کوچیک بود و صدا میرسید.
دروباز کرد: لنـــا کجایی...
_تو اتاقم اراد نمیتونم پاشم ...
اومد دم در اتاق ...
اراد: چیزی شده؟
_نه خوبم ،فک کنم از خستگیه تموم بدنم درد میکنه...
اراد: میتونم بیام تو؟
.
.
پ.ن:ادامه فردا
.
.
#رمان
#رمان_جذاب
#رمان_عاشقانه
#لایک_کامنت_یادت_نره


2

انقد گرم صحبت شدیم که نفهمیدیم چقد زمان چطوری گذشت ...
صدای در صحبتامونو قطع کرد...
بلند شدم درو باز کردم ...
اراد: سلام،مامان جان خوبی؟؟ دیر کردی نگران شدیم !
همونجا دم در ایستاده بود ..
مهین خانوم: مادر گرم حرف زدن شدیم نفهمیدم چی شد از بس که این دختر شیرینه...
بعد بلند شد و رفت سمت در ...
_شب میموندین مهین خانوم ..
مهین خانوم: نه قربونت برم تو فردا کلی کار داری منم الکی وقتتو گرفت و مزاحمت شدم دیگه استراحت کن..
اخه من قریون لپات برم چقد جیگری بر عکس پسر اعصاب خورد کنت...
_اختیار دارین ...
ازشون خداحافظی کردم و رفتن ...
منم درو بستم اومدم ولو شدم سر مبل ...
ایـــش دیدیییی نگامم نکرد! پسره پرو اومده بود دنبال مامانش!
چقد پرروهم بخدا امروز مث چی ازش اذیتش کردم ...
واااا خو اونم منو اذیت کرده!
کلا عادتم بود یه موقع هایی مغزم و دلم باهم درگیر میشدن ...
پاشدم رفتم حموم یه دوش گرفتم و اومدم با حوله بیرون ...
_ا این چیـــه ...
رفتم سمت مبل، مهین خانوم موبایلشو جا گذاشته بود...
رفتم سمت اتاق خواب که لباس بپوشم و بعد برم گوشی مهین خانومو بدم که صدای در اومد ....
.
.
#رمان
#رمان_جذاب
#رمان_عاشقانه
#لایک_کامنت_یادت_نره


0

دستمو گذاشتم رو دستش...
_برام تعریف کنین
مهین خانوم: قربون دل قشنگت برم مادر، راستش نمیدونم حکمتش چیه، این همه سال خونو دل خوردم تا اراد سرو سامون بگیره ۲۹سال گذشت تا اینکه خدا تو رو سر راهش قرار داد...
من انقد به اراد مطمعنم و بهش اعتماد دارم که وقتی گفت تو رو میخواد بدون در نظر گرفتن چیزی گفتم باشه...
چون میدونستم ارادم دست رو ادم اشتباه نمیزاره...
الان میبینم که اشتباه نکردم خداروشکر که تو هستی مادر ...
من همین یه پسرو دارم جون و زندگی منو باباشه ...
اما الان دیگه خیالم راحته که الان یه زنی داره که زن زندگیه..
_لطف دارین مهین خانوم اما شما که منو درست نمیشناسین...
مهین خانوم: مادرا تو نگاه اول میفهمن کی چیکارست دخترم انشالله خودت مادر بشی میفهمی..
وووییی مادر کجا بود! بنده خدا دلم میسوخت براش...
مهین خانوم: قول بده مادر بهم قول بده که ارادم اب تو دلش تکون نخوره البته تو خانوم تر از اینحرفایی و میدونم حواست به همه چیز هست...
اما چیکار کنم
مادرم... فردا میخوام برم ، خیالم راحت باشه که تو هستی کنارش و تنها نیست
_مهین خانوم،هیچکس از اینده خبر نداره نمیتونم قول بدم که یه وقت خدایی نکرده بدقول بشم اما تموم تلاشو میکنم ...
خیالتون راحت باشه...
مهین خانوم تازه سفره ی دلش باز شده بود و حسابی برام اون شب دردو دل کرد ...
از بچگیای اراد... از چیزایی که دوست داره... از چیزایی که اذیتش میکنه...
درواقع قشنگ یه دستور العمل رفتار با اراد و بهم اموزش داد ...
.
.
#رمان
#رمان_جذاب
#رمان_عاشقانه
#لایک_کامنت_یادت_نره


0

اولیو پوشیدم و رفتم بیرون
خودمو جلوی اینه نگاه کردم،یه مانتوی بادمجونی روش تیکه تیکه بود اما بلند و خانومانه ..
بد نبود اما خیلی بلند بود ...
برگشتم ...
اراد: بد نی اون دوتارم بپوش..
رفتم یکی دیگرو پوشیدم و اومدم بیرون ..
یه مانتوی مرجانی ، قسمت راستش بلند تر از چپش بود ...
خوشگل بود اما به درد اونجا نمیخورد ...
ارادم موافق بود،رفتم اخریو پوشیدم و زدم بیرون.
یه مانتوی طوسی هم شیک و مجلسی هم راحت و خانومانه برگشتم سمتش ...
_توروخدا این خوبه دیگه حال ندارم بپوشم
اراد: عالیه ..
_اوف خداروشکر
رفتم لباسمو پوشیدم بقیرو هم اوردم بیرون و تحویل دادم و مانتو رو حساب کردیم و راه افتادیم سمت ماشین ...
سوار شدیم و بلاخره رفتیم خونه
اراد خریدارو برام گذاشت توی اشپرخونه و بعدم خداحافظی کردیم و رفت خونشون ساعت حدوا ۱۱ شب بود ...
چقدم خسته بودم ...
خریدارو توی یخچال گذاشتم و یکم نشستم سر مبل که صدای در اومد ...
ای بابااا نمیزارن ادم دو دیقه بشینه...
پاشدم رفتم سمت در،درو باز کردم ..
مهین خانوم بود ...
_سلام خوبین؟؟
مهین خانوم: سلام دختر قشنگم اجازه هست؟
_خواهش میکنم بفرمایین ...
مهین خانوم اومد تو و نشست سر مبل ..
رفتم توی اشپز خونه تا براش شربت بیارم ..
شربت درست کردم ...
مهین خانوم: دخترم زحمت نکش،خوش گذشت بیرون؟
ای بابا چه خوش گذشتنی کم مونده بود بکشیم همو ..
_جاتون خالی بود
اومدم شربتو تعارف کردم و نششتم.
_ممنون دخترم،این روزا قشنگ ترین روزای زندگیتونه خوب استفاده کنین.
لیوانو گرفته بود تو دستش و مشغول بازی کردن باهاش شد ...
_مهین خانوم چیزی شده؟
مهین خانوم: هوم؟ نه مادر یعنی راستش نمیدونم. .
.
#رمان
#رمان_جذاب
#رمان_عاشقانه
#لایک_کامنت_یادت_نره


3

_نمیخواد بابا خودم میرم.
اراد:ساعت ۹ شبه باباتم سپردتت دست من.
_او بابا مسئول!
یه مقدار رفتیم و اراد دم یه پاساژ نگه داشت،
پیاده شدیم،رفتیم تو کلی نگاه کردیم، بلاخره یه مغازه چشممو گرفت و رفتم تو ...
ارادم پشت سرم اومد ....
یدونه مانتوی جلو باز کوتاه سفید کاملا که رسمی بود ولی روی استیناش طلایی کار شده بود ...
یدونه مانتوی فیلی که جلوش کوتاه تر از پشتش بود و خیلی مدل جالب و خاصی داشت .
یه مانتوی ابی نفتی بلند که سر استیناش با مروارید کار شده بود ...
برداشتم و رفتم پرو...
داخل پرو اینه نبود واسه همین هر مانتورو که میپوشیدم میومدم بیرون تا خودمو ببینم.
مانتو سفیدرو پوشیدم اومدم بیرون...
خودمو نگاه کردم ...
خیلی خوشگل بود اما خب من خودم لاغر بودم اینم یه جوری بود تو تنم ولی بدم نبود. رو کردم به اراد که روی صندلی نشسته بود.
_نظرت؟
اراد: نچ
_خودمم خوشم نیومد ...
رفتم تو اتاق پرو و فیلیرو پوشیدم،اومدم بیرون...
خیلی خوشگل بوود هم مدلشو دوست داشتم هم با خیلی چیزا ست میشد.
_چطوره؟
اراد:نچ
_وااا چرااا به این قشنگی .
اراد:جلوش خیلی کوتاس...
برگشتم سمت اینه دوباره خودمو نگاه کردم،راست میگفت ولی خب دوستش داشتم ...
رفتم توی اتاق و ابیرو پوشیدم ...
اومدم بیرون ..
_این چطوره
خیلی لاغر نشونم میداد چون بلند بود و خیلی کار خاصی نشده بود روی تنش واسه همین یه جورایی تو تنم زار بود.
اراد: نه.
_ای بابا توهم که هیچکدومو خوشت نمیاد ...
منو باش با کی اومدم خرید ، پاشو خودت هرچی میپسندی بیار بهم بده بپوشم لطفاااااا بخدا من دیگه خشته شدم از بس گشتم...
بعد رفتم تو اتاق ،یه چند دقیقه بعد اراد در زد و شه تا مانتو بهم داد..
.
.
#رمان
#رمان_جذاب
#رمان_عاشقانه
#لایک_کامنت_یادت_نره


0

اراد:بزار بدونن از الان، شاید خیلی از حاشیه ها کم بشه.
_یعنی منم به دوستام بگم؟
اراد:هرجور خودت صلاح میدونی ولی اگر میخوای بگی هم نگو منم بخصوص توی دانشگاه خودت راحت تری و کسی اذیتت نمیکنه همین که حلقتو بندازی کافیه دیگه میفهمن همه، و اینکه من توی اون شرایط لازم دیدم بگم همسرمی بعدشم ما که بلاخره قراره زن و شوهر بشیم ..
_اوکی.
همینجوری که داشتیم میرفتم یهو یادم اومد که اگر فردا بخوایم ارائه بدیم طرحارو من به عنوان طراح باید اونجا باشم و لباس ندارم ،واسه همین کاملاااا با استرس گفتم...
_هییییییی دیدی چی شد؟؟؟؟؟؟؟
اراد گرفت بغل زد سر ترمز...
اراد: چیه چی شده؟؟؟؟
_من فردا چـــــی بپوشــــــم؟
اراد دست کشید تو موهاش و ماشینو روشن کرد...
اراد: ارش میگفت زن بیاد تو زندگی ادم، ادم روانی میشه هااا من باور نکردم!
رو کردم بهش...
_خیلیم دلت بخواد که من تو زندگیتم . بعدشم فکردی من خیلی خوشحالم ازین وضعیت؟
اراد: بابا چرا همه چیزو باهم قاطی میکنی ،خب نمیگی من پشت فرمونم اینجوری داد میزنی ممکنه بزنم به کسی؟
_اها نه نگفتم ،خب اخه یهو یادم اومد من برا فردا لباس ندارم.
نگاه کردم به بیرون که ببینم حدودا کجاییم ...
_منو میشه این گوشه موشه ها پیاده کنی؟؟
اراد: براچی؟
_میخوام ببینم این نزدیکیا مرکز خریدی هست بــــتونم یه چیزی بخـــرم یا نه...
اراد: مگه فردا رو ازت گرفتن؟
_فردا درگیر کارا میشیم نمیشه.
نگاه کرد به ساعتش...
اراد:باهم میریم.

#رمان
#رمان_جذاب
#رمان_عاشقانه
#لایک_کامنت_یادت_نره


1

#لایک_کامنت_یادت_نره 👌👌👌👌👌👌👌👌💓💓💓💓💓💙💙💙💙💙💙💙💙🌸💜💜💜💜💜💜 👌👌👌👌👌👌👌👌💓💓💓💓💓💙💙💙💙💙💙💙💙🌸💜💜💜💜💜💜


1