#vscoirann

Instagram photos and videos

#vscoirann#vscoiranian#ipixell#pic_poem#vsco#vscopersia#insiran1#istgahe_honar#vscoir#vscoireland#ir_capture#akase_bartar#ir_ig#baartarinha#akkasan#harfeakss#instagram#ir_image#nikon#portrait#topcaptures#justgoshoot#aks_matn#canon#tangledinfilm#igerspersia#expofilm#cat#photo#عکاسی#vscocam#photooftheday

Hashtags #vscoirann for Instagram

.
یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم !
جیب هایم مطمئن ترند .!!
دنیا رو می بینی ؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره.ولی 'محبت'، "خیانت" میاره !
کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد !
کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد !
وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می‌کنه نه "زبان"
زندگى به من آموخت: که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"
این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است !

#حسین_پناهی
.
.
.
.
.
#vscocam #vscoiran #vscoirann #vscoiranian #vscogram #instagramer #instashot #mydailyphotos #mylife #storyofmylife #mycity #art_pic #dailyphotos #photooftheday #photography #akasi #akas_khoone #photo
----
#عکس #عکس_روز #عکس_من #عکاسی #فوتو #فوتوگرافی #هنر #دل_نوشته


0


عکس‌هایی که در این صفحه از «بندر انزلی و بندر ترکمن» و آن جغرافیا می‌گذارم ، همگی تک عکسهایی هستند که با گوشی تلفن همراه، در بین و فراغت پروژه‌ای بلند مدت و جدی گرفته‌ام.
از «سال هشتاد و نه» مشغول اجرای مجموعه‌‌‌ای با رویکردی کاملاً «غیر مستند» و وابسته به متن، و‌‌ با چشم پوشی از جذابیت‌های بصری فوق‌العاده زیبای این مناطق هستم. برداشتی‌ست از مقالهٔ مستقل «مفتش اعظم» در رمان «برادران کارامازوف/داستایوسکی». چند صفحه‌ای شگفت‌انگیز و بسیار قابل تأمل در دادگاه ایوان که جداگانه از شاهکار بی‌بدیل خود رمان، ده‌ها و شاید صدها مقاله و کتاب ‌و پژوهش در باب همین چند صفحه مستقل «مفتش اعظم» به زبان‌های مختلف (ترجمه های فارسی و در همین وزارت ارشاد جمهوری اسلامی) منتشر شده. ماحصل تلاش چندسال من روی این ایده، سی‌و‌پنج صفحه متن و سی‌وپنج فریم عکس کاملاً غیر مستند است. طبعاً و اخلاقاً جداگانه از متن، در مقدمه آورده‌ام که این اثر برداشتی‌ست از «مفتش اعظم».
نه متن و نه عکس‌ها، هیچکدام نه مضامین سیاسی و نه اجتماعی دارند. و واکاویی از ذهن و درون انسان و جدال با خویش.
طبعاً انتشار این کتاب ریالی سود مالی که برایم ندارد، هیچ، هزینه و وقت بسیار زیادی هم روی دستم گذاشته و صرفاً تلاشی‌ست برای دغدغه‌هایم.
حالا بعد از چند ماه، از ارشاد برایم اصلاحیه آمده که اولاً نام «مفتش اعظم» و اشاره به برداشت از آن کلاً حذف شود. باقی اصلاحیه‌های مضحک بماند!
یعنی چه؟ یعنی رسماً دروغ بگویم و تقلب کنم؟ آنهم برای اثری درون‌گرایانه و تلاشی برای واکاوی و جدال انسان با خویش؟؟ خیلی خیلی مضحک است.
هم روابطش و هم پیشنهاد خوبی برای انتشار این کار بیرون از ایران را دارم. ولی واقعاً دلم میخواهد به زبانی که نوشته‌ام منتشر شود.
در این روزهای تلخم، این نیز بگذرد...
؛
دائماً یکسان نماند حال دوران غم مخور...
؛
پ.ن: دلم میخواد یدفه قایق چپ شه و بیفتم تو آب بینم این جلیقه واقعاً نجات میده؟
#انزلی


14


فرسوده بودم خود را در راهي كه راه نبود. عكس رد پروازي كه در خواب مي شتافت. از باغ بيرون مي آيم. باغ گم مي شود. به باغ بر مي گردم. اين باغ ديگري ست. بايد كه باز بخوابم. بيداري مكرر اين بازي. شايد كه خواب ميديدم بيدارم. در خواب من به بيداري مي انديشد و همچنان در خواب است. به باغ خفته نزديك مي شوم. به سايه هاي گم شده اش...كوير بيداري... #انزلی


6


خوانش و‌‌ القای غلط یک مفهوم در دو حالت صورت می‌پذیرد. یکی از روی ناآگاهی و عدم آموزش، یا آموزش و خوانش ناصحیح، که طبعاً سهوی‌ست، ولی توجیه‌پذیر نیست. دیگری اما، رواج دادن خوانش نابجای یک مفهوم به برای رسیدن به هدفی خاص!
؛
اگر نگویم مهلک‌ترین، ولی یکی از مهلک‌ترین خوانش‌های غلط چند‌ دههٔ گذشته فضای روشنفکرنمایی این ممکلت، برداشت مضحک «پوچی و پوچ‌گرایی» از مفهوم «اگزیستان» است.
چرا؟ چون بواسطهٔ این برداشت و مستمسکی به اسم «پوچی»، شخص، دستاویز و مجوزی برای عبور از خطوط قرمز اخلاق به خود می‌دهد. ؛
-برایم‌ مهم نیست چون به پوچی رسیدم!
-از منی که پوچی رسیدم توقع فلان مسئولیت را نداشته باشید!
-کسی به پوچی رسیده را چه کار به پایبندی به فلان تعهد! و ..
و هزاران توجیه مضحک و البته مبتذل و فاسد دیگر با مستمسک پوچی که صدور مجوزش را از مصدر اگزیستان برداشت می‌کنند، و خوانش نابجای چند کتاب فلسفه و ادبیات اگزیستان.( کافکا زدگی و هدایت زدگی شاید روشن‌ترین مصداقیش باشد.که صدالبته هیچکدام‌ رواج پوچگرایی نیستند)
؛
« می‌شود به انسان با همهٔ تعارضات ‌و گناهانش معتقد بود، اگر هزینهٔ سنگین و سلامت حرکت از جبر به سمت اختیار را بپردازد. گناهانش را بپذیرد و تاوان دهد. چنین انسانی مایهٔ مباهات است. و قطعاً حرکتش از جبر به سمت اختیار معنایی کاملاً در تعارض با پوچی دارد»


1

موقت
بسم‌الله رحمن رحیم.«کریسمس»
چهل سال بیشتره تو‌ میرزای_شیرازی مغازه داره.چون دو قدمی محبوب‌ترین ساندویچی منه، همیشه میبینمش.
انقد هم با شخصیت هست که وقتی میری تو مغازه‌ش که معمولاً دوسه تا پیرمرد پیرزن ارمنی دیگه اونجا هستن و دارن گپ میزنن، به محض ورودت حتماً زبانشون عوض میکنن و فارسی حرف میزنن.
پرسیدم مادام این جمعیت شما مگه چقد داره زیاد میشه که هرسال تعداد درختا داره بیشتر میشه؟ گفت: تو چرا تا حالا ازمون درخت نخریدی؟ با اینکه اینجا اکثریت ارمنی هستن، ولی نود درصد کاج ها رو مسلمون‌ها میخرن. از همینجا یه نگاه بنداز، مغازه‌‌هایی که قبلاً کاج نمیاوردن، چند ساله دارن میارن. گفتم ایشالله سال دیگه تا سر کریمخان کاج بچینی! گفت بیا اگه دیگه ندیدمت، این بسته شکلات هدیه #کریسمس


9


كبوتری را كه میكشند
چه خاموش چه آرام پاي درختان سماق مي افتد...
پسرم نخاه* دستي بزنيش.
نازيش كني.
شايد آنوقت دو پلك پس برود
و آسمان شكار شود
و تو خاهي* ترسيد
از آسمان به اين كوچكي كه بي ابر است.
اندوه بعد خاهد* آمد پسرم.
نخستين اندوه...
#بيژن_الهى


6


برای آنکه به حقیقت خود نزدیک شوم، فقط دستمایه‌های حقیر شهود و گفتار را در اختیار دارم. اما همین ابزار تا حدودی برایم کافی‌ست. فقرشان در یقین، همسنگ غنایی‌ست در تصادف. نبایست شخصاً سخن بگویم، باید دیگرانِ درونم را مجال سخن‌گویی بخشم. این دیگر هیچ‌ها و دیگر اشیاء را. اگر ابزارم عقلایی نیست، دست‌کم هیجاناتی را در من برمی‌انگیزد که به مدد آنها می‌توانم در عرصهٔ ناشناختهٔ هشیاری‌ام با حظ و درد توأمان این سوی ‌و آن سوی روم. نمی‌توانیم هم دانا باشیم هم قدرتمند. من ناتوانی را برمی‌گرینم، محرومیت از نگاه و گفتار، مدفون گشتتی دلنشین و زوال یافتنی پرمایه را. در معرض این خطرم که روحم با همه لکه‌هایی که برداشته و هیچ‌گاه خشن نبوده، نرمی خود را از دست بدهد و به هیج‌وجه نمونه‌ای از خود عرضه ندارم. بازگشت به عقب برای ضدعفونی کردن کثافات و ابتذال و فساد و آثار لکه‌هایشان بر روحم بسی دیر است. وقتی چیزها یک‌روز همانگونه که واقعاً هستند بر شما نمایان گشتند، وقتی سرانجام منظرهٔ عفونت و درهم لولنده‌شان را عرضه داشتند، دیگر نمی‌توان آنها را از صفحهٔ خاطر زدود. خرد و حقیر و‌‌ پلشت و سرطانی، عالم همطراز و ناهمطراز انسان، به راحتی دیوانه کننده...
همه‌چیز تمام و کمال اینجاست. همه چیز شگفتی‌ام را برمی‌انگیزد، رخم را بر زمین می‌ساید، مغاکی سرد، فضای قیفی پر ولع، جزئیات زمان....
هرگز آرامش نخواهد بخشید، هرگز چیزی بر خود متوقف نخواهد گشت، در آن لبخندی، سلاحی آخته، گردون سراسر سرمدی و سراسر اهریمنی که در آن هرگز پاسخ این پرسش بدبنیاد برنخواهد آمد: «پس از آن، چه؟ دورتر، چه؟ دیرتر، چه؟»
؛
پ.ن: هوای سرد و خیس بی آفتاب، قهوه خوبِ تلخِ با مسمّا....، میز و صندلی چوبی لهستانی کهنه و نوری که ابتدا از فیلر ابرها گذشته و فید شده، و بعد هم از پردهٔ توری ساده و لطافتی کُشنده...


1

.
موفقیت همیشگی نیست، شکست هم کشنده نیست، تنها یک چیز اهمیت دارد!
و آن هم شهامت برای ادامه دادن... به امید روزهای بهتر با عشق ابدی ما ❤
.
.
.
.
#vscocam #vscoiran #vscoirann #vscoiranian #vscogram #instagramer #instashot #mydailyphotos #mylife #storyofmylife #mycity #art_pic #dailyphotos #photooftheday #photography #akasi #akas_khoone #photo
----
#عکس #عکس_روز #عکس_من #عکاسی #فوتو #فوتوگرافی #هنر #دل_نوشته


2

#gif
آقا این خارجی‌ها چجوری انقد خلاقن که وسط برگ رو سوراخ میکنن؟!!
این از همون خانواده برگ‌انجیری خودمونه که اون سر دنیا اینجوریش کردن. ؛


8


از نقطه‌ای به بعد تقلا کردن بیهوده است.جایی که مفاهیم اساساً تعریف نشده‌اند و پتانسیل وجود اصول وجود ندارد،(چه برسد به اینکه ارزش باشند)بر سر چه باید تقلا کرد؟ میان مشتی دُمل چرکین عفونی که وجود و رشد و حیاتشان وابسته وجود تعفن و فساد است و اصول و سلامت و اخلاق ، آنتی‌‌بیوتیک وار حیاتشان را منجمد و توجه را ازیشان سلب می‌کند چون چیز دیگری برای ارائه ندارند، گلو پاره کردن از اصول و اخلاق و تعهد و مفاهیم، شما را مضحک‌تر از قبل جلوه می‌دهد. دُمل‌های چرکین مدرن امروز، حتی مکان رشد و حیات حقیرشان را از پیش مشخص و آماده کرده‌اند.به همین دلیل، نه غافلگیر می‌شوند، نه هیجان زده می‌شوند، نه شرمسار.... نه اساساً در حالتی قرار میگیرند که وابسته یا زیرمجموعهٔ اصولی باشد! تنها اولویتشان، ادامهٔ استنشاق ابتذال و‌ فساد است به هرقیمتی...به هرقیمتی...حتی چانه زدن بی عزت‌نفس و گریستن برای جفتی کفش...حقیر و فرومایه و‌ ارزان ....
؛
دریغی نیست اگر تهی هستم. دریغی نیست اگر سترون و بی آینده باقی می‌مانم. دریغی نیست اگر خودبینی‌ام قابل تغییر به انسان‌گرایی نیست. هیچ نمی‌خواهم مگر آنچه قادرم برگیرم. آنچه در برابر مغاک درّندهٔ دیگران، در برابر مغاک نگاهم تاب می‌آورد. حتی اگر عدم نیست، حتی اگر صرفاً حرمان و ناهماهنگی‌ست. همین سرشارم می‌سازد، چون این من است. حقیقت من ...


3


پس فرجام معرفت ها و اصول والا چنین است.
چنین است طریقتی یک‌سویه وزوال ناپذیر، چه، فقط یک فعل است؛ پیشرفت برای چه؟ کمال به چه منظور؟ چرا انسان مبارزه می‌کند؟ چرا بر آن است مکان ناآشنا را فتح کند؟ کشف و کمال تکاپویی‌ست که ایستایی نمی‌پذیرد. بنیانی‌ست که در اثر جبر آفرینش به وجود آمده است و امکان ندارد مانع آن گردیم. اینهمه به هیچ ختم می‌شود؟ سودمندی دست‌یافت‌ها در پی واداشتی که میسرشان ساخته است، قرار می‌گیرد. تعالی بی‌سبب روح است، سفری که مسافر با سیر حیات همانندی بسیار دارد. شاخه‌ای از جادهٔ افقی که به رغم خود، هدایتگر خویشتن است. ریل‌ها. هیج در پیش، هیچ در پس؛ راهی مستقیم که سوی دو بینهایت ناشناخته در زمان و مکان پیش می‌تازد، و بر روی بُردار کوتاه نگریستنی گردش می‌کند. چه کسی راه را خواهد دانست؟ راهی که از آن می‌آییم، راهی که سوی آن روانیم؟ «چه کسی یک روز چیزی جز حباب خود را خواهد شناخت؟» اینجاست که باید پژواک‌ها را جستجو کرد. اگر وجود داشته باشد! اینجاست که باید چرخش آینده و خزیدن گذشته را در مادهٔ بدن‌هایمان ببینیم که در آن هرچیز خوانش پذیر ثبت شده و قابل انکار نیست!


1

بالاخره همه یک روزی می‌میرند و صد سال که بگذرد،دیگر هیچ کس درباره‌ی این که دیگران که بودند و چطور مردند سوال نمی کند. پس بهتر است همان طور که دلت می‌خواهد زندگی کنی و همانطور که دوست داری بمیری.
#گریه_ی_آرام #کنزابورو_اوئه #خوشگذرونی_ساده #قصه_دستها #دستطوری #کارخونه
#jayikehastam #ja__pa #qoutes #mashhad #iran #mellatpark
hand #hand_graphy #ax_matn #axrooz #axiran_daily #axiine #vsco #vscofilter #vsconature #vscomood #rsa_ladies #rsa_nature #vzco #vzco_of_our_world #vzcomacro #vzcogood #vscoirann #dasttori #art_for_art


2


هربار که ما، آدمیان، برای تاراندن فرجام محتوم، با گفتن«زندگی میکنم، زندگی می‌کنم»، بر آن بوده‌ایم، جزیی از بینهایت، تکه‌ای از حقیقت را فراچنگ آوریم، همان زمان صدای خاموش دیگری با بهره از واژه‌های خودمان کلاممان را در گلو خفه می‌کند: «تو مرده‌ای، هم‌اینک مرده‌ای.» این صدای برآمده از صحنهٔ پیرامون، نیز از خودمان، محکوممان نمی‌ساخت؛ از نیستیمان برنمی‌کشید. بر آنچه دانستنش بایسته است و ژرفنای هر دانشی‌ست، عالم بود.
با نوشتن نیز: با نوشتن برای تحقق این تقدیر نهان، با نوشتن برای پوشاندن زمان، برای پوشاندن مکان، برای پوشاندن هرآنچه با نشانه‌های ظریف و قدرتمند موجود است. با نگارش این خطوط فشرده و بسیار دقیق. شعرهای بکر و ناب که از خاطر شعرا تراویده‌اند، با بازنگری آنچه دیگران، آنچه خودمان هزاران بار نگاشته بودیم. این خطوط بر آن بودند که غمنامهٔ حاضر بشر را سراسر عالم بگسترانند. بر آن بودند که اکنون را عملاً بازنویسی کنند. لمس نکردنی را دریافتنی کنند. مایل بودند که هرآنچه وجود دارد در دم از وجودش در زمان حالِ گریز‌پا برکنده شود، و نامی همیشگی بر آن نهند. این دست که می‌نگاشت، بر آن بود که واژه‌ها را برای پوشاندن چهرهٔ حقیقت و نهان ساختن مغاک شادی و ناکامی همچون ضرباتی برهم افزایند. این دست که یکه و فشرده بر بدنهٔ ماده پلاستیکی خودکار بر لبهٔ میز پیش می‌رفت، به راستی آیا این دست بر کردار خود عالم بود؟ وقتی صورتِ اندیشه را این سان تراش می‌داد، وقتی عامل دگردیسی اندیشه به کنش بود، آیا این دست می‌دانست که به پیشواز مرگ می‌رود؟ و مرگ را همچون راهنمای خویش برگزیده است؟ ؛
شبهای خیس و مه‌آلود #انزلی


4


و زندگی
در انحنایِ لبخند تو
شکل گرفت...
.
#زینب_حاجی_ابراهیمی
.
.
پ . ن : پاییز امسال چطوری بود برای شما ؟
برای من پر از رنگ بود ...


10


«بزرگترين گناه انسان، نه معلول احساسات بلكه معلول خِرَد اوست». متاسفانه بايد چشم پوشي از لذت فهميدن را نيز بدانيم. آيا اين بدان معناست كه قادر نيستيم بزرگ و صادق باشيم؟ نه، اما چون «دروغ و سالوس» اركان حيات اجتماعيتمان را تشكيل ميدهند، ترديد نسبت به هر آنچه در احساساتمان ريشه دارد واجب است. بايست بي وقفه به خود رجوع كنيم. در خويشتنمان ژرف بكاويم و بشناسيمش. فقط با نزديك شدن به پيچيدگي ها و هزارتوي خودمان است كه قادر خواهيم بود سر به راز سترگ ساييم. وحدت ناميمونِ زاده ي چنين ناهمخواني هايي. كليد داوري ها، قضاوت و اخلاق ها و حقايق جهان شمول در آن يافت ميشود...البته اگر كليدي باشد...
#رشت


1

.
از فرداش دیگه نشد از یادش منفک بشیم.
هی نگاش کردیم، نشستیم روبه‌روش، هی از دور پاییدیم، واسش زیرلبی دوبیتی گفتیم...
🎙
| #رادیو_چهرازی |
.
By: Armita Souri
.
#insiran1 #pic_poem #akase_bartar
#ir_ig #baartarinha #vscoir #akkasan #harfeakss #ipixell #ir_capture #ir_image #vscopersia
#topcaptures #justgoshoot #cat
#aks_matn #expofilm #tangledinfilm #igerspersia
#istgahe_honar #vscoiranian #vscoireland #vscoirann
#vsco #nikon #canon
#portrait #instagram


2


بهار اما وجود حقیقی ندارد.
بهار تنها یک اصطلاح است.
حتی گل‌ها و برگ‌های سبز هم دوباره بازنمی‌گردند
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمی‌شود.
چرا که هر چیزی واقعی‌ست!
#فرناندو_پسوآ ؛
پ.ن: ماشینتون رو زیر درخت هلو پارک کنید


7

The Bitch Is Back
Still Stuck In The Woods 🌲


3


‎زمان ھمهٔ ما را ﺑﻪ ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد. ﻣﺜﻞ آن درﺷﮑﻪ‌چی ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐ ﭘﯿﺮش آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽزﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد. اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ‌ایی ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽزﻧﻨﺪ ﻣﻼﯾﻤﺖ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد. ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ‌فهمیم که کتک خورده‌ایم...
#رشت_گیلان
#رشت


4


برای «اصیل»بودن واقعی،
نیاز به درک حقارت دنیا،
انگیزهٔ زیاد
و یک بی‌تفاوتی عمیق است.
#آلبر_کامو
؛
پ.ن: درک حقارت دنیا، نه به معنی درویش‌مسلکی‌ست، نه معنای پوچ‌گرایی می‌دهد!
انگیزهٔ زیاد با حرص و طمع و آز ، متفاوت است!
و بی‌تفاوتی عمیق، «نمایشِ »بیمارگونهٔ پارانویا وار باب شده، برای توجیه عبور از خطوط قرمز اخلاق،و بی‌مسئولیتی‌هایمان در قبال کُنش‌ها و تصمیم‌هایمان نیست!


2


دراز كشيده است هواي شهر
انگشتاني هويدا از سقف آسمان بر جام دل مي نگارد
حضور فصل كاهل را.
پايان گرفته است چيزي در اين هوا
اين آسمان به قاعده ي فلسفه اش بلند نيست.
رقص سوزناكي ست از تابش بر گلوي دل
به دور خود مي چرخد
تا از وهم بشكافد.
فرود مي آيد چرخان كه بيابد جاي خود را در قابِ منظره.


1

#polaroid
هرگز نميتوانم بگويم چرا مي هراسم. در درونم است. و هرچه بيشتر اين سايه را تعقيب ميكنم، بيشتر از من ميگريزد. با اين حال اين هيولاها وجود دارند! خيال پردازي هاي شاعرانه نيستند! در درونم ميجوشند. در درونِ همه چيز مي لولند. اينجايند. كثيرالشكل. كريه المنظر. شكوهمند. ظريف. درنده خوي. حشرات، فوج فوج حشره. كرم هايي كه طعمه هايشان را زنده زنده ميجوند. انگل هايي كه ميمكند. بارور ميگردند. تخم گذاري ميكنند. رشد ميكنند.تيشه بر سلامت هاي اخلاق دنيا ميزنند. اين همه چه اندازه هراس آور است، چه اندازه ناباورانه اين همه را دوست دارم كه اينهايند دليل ارزشمندي سلامت. همچون كسي كه زدن انساني را شاهد است و منظره خون هم ترحمش را برمي انگيزد، هم خشمش را. همچون كسي كه درد كشيدن را بر نميتابد، اما مايه لذتش نيز هست. راز طاقت فرساي موجود جاندار. هيچ از براي فهميدن نيست. هيچ چيز سامان مند براي عرضه نيست. هيچ چيز نيست كه بتواند به طور قطعي مايه نسيان گردد. در اين شكست بي امان، شرافتمندانه ترين عملي كه آدمي بتواند انجام دهد، خودنگري قدرتمندانه و مشتاقانه و صادقانه است. رو سوي خويشتن داشتن است. سوي اين «خود» كه ديگران است. هشياري... شرافت در صورت امكان! اما فراموشي هرگز! خودوانهادگي هرگز!
شب زود هنگام در خواهد رسيد ...


3


هنوز ايمان به صحنه داشت. كمدي نوع بشر را معصومانه نمايش ميداد . نميدانست كه برملا گشته است. ...، و نميدانست كه اين سپر داراي نقصي ست. نميدانست كه غافلگيرش كرده اند، از درون روشنش ساخته اند، و به رغم شكلك ها و تلاش هايش، عريان است، به گونه اي وصف ناپذير عريان، راز زدوده.... بوي تعفن و فساد و و رطوبت گنديده ته اسطبل...همه شهر را خواهد گرفت....
او ديگر يك دروغ نبود...حقارتي ارزان تر از يك لنگ كفش! عمق سياهي، جايي كه كوچكترين نشاني از شرمساري در ميميك، لحن و نگاه نبود...كه حاصل عادت و تكرار و عادي بودن است ...
اسب «حیوان نجیبی» ست....


1