| مَرمَص | Actress@maryammasoumi_

به تمامِ علايقِ مَرمَص خوش آمديد(مهربان باشيم)♻️
👇🏼‎لینک کانال تلگرامم

https://t.me/maryammasoumi

/بيدار شدم، متوجه جمعه اي سياه شدم/
فهميدم، ديگر عزت سينماي ايران نيست
كمي بعد با عكسهاي بيشتر متوجه شدم
اقاي ضيا دٌري هم ديگر نيست!، آخ چه جمعه غم انگيزيست، جناب معلم امشب حسابي مهمان داريد😞
#تسليت به جامعه هنري و خانواده هايِ محترمشان.
روحشان در آرامش🙏🏾


75

Makeup artist: @marzi_rhnm
#جشن_حافظ


191

#جشن_حافظ
Makeup artist: @marzi_rhnm


243

_/تمامِ ديوانگيم با تو/_

_منتظر يك مرمَص باشيد 🎨
#شروعِ دغدغه اي قديمي*
/مرسي كه هستي و تمامِ گم شده ام را پيدا كردي/


126

شب گذشته كنسرت آقاي يگانه،
______________________________
سپاس فراوان از برند پرديس پارسا
كه زحمت طراحيِ لباس رو داشتن.
@pardis.parsaa
___________________
Photo : امير آقا زاده
#مريم_معصومي
#محسن_يگانه
#برج_ميلاد


447

کسانی که شما را دوست دارند ،
حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند
ترکتان نخواهند کرد ،
آن ها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت ... #بهومیل_هرابال


156

شبي با صداي دلنشين
جناب علي زند وكيلي كنار دوستان خوش گذشت🌹
_____________________________
ممنونم از برند "مولكا " @molka_design
كه هميشه قابل اعتماد است 🙏🏾👜


0

رنگ آبي از ديوار سرازير شد
چشمانت ميدويد ُ
رد رنگ را دنبال ميكرد
مثل من
كه رد چشمانت را روزها دويده بودم
ستاره ها روشن ميشدند
غروب طي ميشد
رنگ زدن ديوار تمام ميشد ٌ
تو در من شروع ميشدي،
تو در من شروع ميشديٌ
در خودت تمام
هردو خسته بوديم
از پنجره دريا رو ديدي
چشمانت را بستيو پا به قاب در گذاشتي
دلم تكاني خورد كه نگذارم بروي
اما هيچ نگفتم باز
گويي مرده بردم
١٥ سال است كه مرده ام
من مرده ام
دريا مرده است
اسمان مرده
قاب در پوسيده و مرده
پلك هايم مرده
ديوار اما هنوز ابي ست،
آبي ژرف كه تو را با خود برد
بغض از زير دستانت گلويم را ميفشارد
سكوت بر لب دوخته ام
مي انديشم
به حرفهايم كه نا گفته ماند در خيال تا ابد
چشمم راميبندم
بالشِ خاكستري
سرد استٌ
خيس استٌ
آبي .
#خانه_آبي
پارت ٣


56

ما كه تنها نبوديم!
تو بودي
من
ديوار آبي
اما نگفتم.
قلموو يي كه به دست داشتي چالاك به ديوار كشيدي
خرده هاي رنگ به صورتت پاشيد
بلند خنديدي گفتي نگاه كن مثل همين رنگها به ديوار پاشيده ميشوم..
باز هيچ نگفتم
تنها نگاهت كردم
تو مرا از بر بودي،
گفتي فرصت گفتن كم استٌ
فرصت ديدارِ در خيال تا ابد...
قلمو از حركت ماند
رنگ آبي از ديوار سرازير شد
چشمانت ميدويد ُ
رد رنگ را دنبال ميكرد
مثل من
كه رد چشمانت را روزها دويده بودم
ستاره ها روشن ميشدند
غروب طي ميشد
رنگ زدن ديوار تمام ميشد ٌ
تو در من شروع ميشدي،
تو در من شروع ميشديٌ
در خودت تمام
هردو خسته بوديم
از پنجره دريا رو ديدي
چشمانت را بستيو پا به قاب در گذاشتي
دلم تكاني خورد كه نگذارم بروي
اما هيچ نگفتم باز
گويي مرده بردم
١٥ سال است كه مرده ام
من مرده ام
دريا مرده است
اسمان مرده
قاب در پوسيده و مرده
پلك هايم مرده
ديوار اما هنوز ابي ست،
آبي ژرف كه تو را با خود برد
بغض از زير دستانت گلويم را ميفشارد
سكوت بر لب دوخته ام
مي انديشم
به حرفهايم كه نا گفته ماند در خيال تا ابد
چشمم راميبندم
بالشِ خاكستري
سرد استٌ
خيس استٌ
آبي .
#خانه_آبي
پارت ٢


43

من رو به پنجره مقابل باد نشسته بودم
تصويري خام از حضورت
آني بودٌ
آنِ ديگر نبود
گفتي نرفته ها رابايد رفت
خنديدم با خود گفتم كدام نرفته را؟!
خواستم بگويم
من كه با تو ،تمام بودنم را رفته ام!
اما نگفتم
گفتي اخر در سكوتت حل ميشوم
تنها ميروم
تنها ميشوم.
ما كه تنها نبوديم!
تو بودي
من
ديوار آبي
اما نگفتم.
قلموو يي كه به دست داشتي چالاك به ديوار كشيدي
خرده هاي رنگ به صورتت پاشيد
بلند خنديدي گفتي نگاه كن مثل همين رنگها به ديوار پاشيده ميشوم..
باز هيچ نگفتم
تنها نگاهت كردم
تو مرا از بر بودي،
گفتي فرصت گفتن كم استٌ
فرصت ديدارِ در خيال تا ابد...
قلمو از حركت ماند
رنگ آبي از ديوار سرازير شد
چشمانت ميدويد ُ
رد رنگ را دنبال ميكرد
مثل من
كه رد چشمانت را روزها دويده بودم
ستاره ها روشن ميشدند
غروب طي ميشد
رنگ زدن ديوار تمام ميشد ٌ
تو در من شروع ميشدي،
تو در من شروع ميشديٌ
در خودت تمام
هردو خسته بوديم
از پنجره دريا رو ديدي
چشمانت را بستيو پا به قاب در گذاشتي
دلم تكاني خورد كه نگذارم بروي
اما هيچ نگفتم باز
گويي مرده بردم
١٥ سال است كه مرده ام
من مرده ام
دريا مرده است
اسمان مرده
قاب در پوسيده و مرده
پلك هايم مرده
ديوار اما هنوز ابي ست،
آبي ژرف كه تو را با خود برد
بغض از زير دستانت گلويم را ميفشارد
سكوت بر لب دوخته ام
مي انديشم
به حرفهايم كه نا گفته ماند در خيال تا ابد
چشمم راميبندم
بالشِ خاكستري
سرد استٌ
خيس استٌ
آبي .
#خانه_آبي
پارت ١


79

دوسْت دارم
وقتی به اطراف نگاه می‌کنم،نگاهش رو،
رو خودم حس کنم...
___________________
عكس: @hoseinhajibabaei


274

اكنون تو اينجائي
گسترده چون عطر اقاقي ها
در كوچه هاي صبح
بر سينه ام سنگين
در دستهايم داغ
در گيسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش
اكنون تو اينجائي
چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوش چون صداي دور دست روز
بر مردمكهاي پريشانم
ميچرخد و ميگسترد خود را ...
#فروغ
َرمَص


190