زَری•@zahramonsef

در قلبم «تاسیان» است•

474 posts 5,767 followers 280 following

زَری•

|

پَناهْ‌گاه‌ْ
|

| ©️zahramonsef, December 2018


6

زَری•

|

در آغوش چیزی که نه نامش را می‌دانم و نه می‌دانم که کلمات چگونه باید بر تن‌اش پیراهن شوند. گنگ و عقیم و نادانسته. مثل کودکی که ابتدایِ درکِ الفباست، برای نوشتن نام خودش. خاکستری و پر اضطراب. چون جای خالی چیزی که از تو ربوده شده است و تو هربار تجسم می‌کنی که اگر بود: «اینگونه بود.» و قامت می‌بندی جزء به جزء وجودی را، که هست‌اش در نبودگی مستتر است. در ربودن. در به ناگاه نیست شدن. در آغوشِ مرزی که بی‌مرزی محض است برایِ وادادگی. برای رها کردن؛ نه رها بودن. رها کردن و بی بارِ گذشته‌ای خود را در مه گم کردن. در مهی الکن به شرطِ مُهر و مومِ زبان و دهان. از چه حرف می‌زنم؟ درون را برهنه کردن چگونه میسر است؟ از آنچه در رودخانه‌ی وجود در گذار است، چگونه می‌شود صورت‌نمایی کرد؟ استخوان کلمه‌ها را بیرون می‌کشم و یک پاره کلمه می‌نشانم مقابلم. بی‌جان و تفکیک‌ناپذیر. مثلِ صدایِ همهمه‌ای که میانِ خواب‌و‌بیداری شنیده می‌شود. مثلِ تصویری بی‌هویت، بی‌زمان و بی‌مکان. هیچ‌ یک از‌ کلمات شکلِ رویدادِ درون نیست. اَبترند و ناتوان. هیچ‌کدام بکارت بیان ندارند و همگی به جبر تکرار، از چشم افتاده و هرزند. گمان می‌کنم اگر مدفون شوم، هیچ رنگی نجاتم نخواهد داد، نه این آبی مکرر و نه هیچ رنگی دیگر. از عبث به عبث می‌رسم. از عبث به عبث. از عبث به عبث. همین‌اندازه ناموزون و خلاصه.

|
#سلفی_نوشت


0

زَری•

|

اولین تجربه‌ی عکاسی آنالوگ با دوربین #زنیط ۱۲۲•
گیلان، تالاب انزلی، آبان ۱۳۹۷•
|
#zenit122
#analog #analogphotography
#gilan #abkenar #lagunabeach #lagun #withoutedit #theweekoninstagram #nationalgeographic #ecotourism #environment #nature


3

زَری•

| #رشت

#Rasht , Gilan , Iran• 2018
|
©️Zahramonsef


8

زَری•

• |
برای تمام روزهایی که خنده سر دادم ‌و گریستم. برای من. برای رویاهایی که از دست دادم و رویاهایی که به دست آوردم.
برای خاطرِ تمامِ عشق‌هایِ نداشته. تمامِ بودن‌های نیامده. تمام رفتن‌ها. برای زندگی• اگر از دستانم کلمه‌ای بسازم، التهابِ نواختن است و اشتیاق نوشتن. و اگر از روایت چشم‌ها حرفی بزنم، شعرخوانیِ جهان است به وقتِ تنهایی. آنچه بر گوش‌هایم ریخته، بیش‌تر از هر صدایی صدایِ خودم بوده‌است. صدای من. صدای خویش. خویشتن. و آنچه بر من رفته است، رفته است و تکه‌هایِ خواستنی‌اش مدام در مراجعه است. در رجعتِ ذهنی که عشق را دوست داشت و زندگی را رویا می‌دید. مثل خواب‌های شبانه‌ی شب‌هایِ سرمستی. مثل چیزی که طعمِ بودنش تا ابد بر پُرزهای چشایی باقی می‌مانند.
• از فاصله‌ی خودم تا خودم، کسی ایستاده است که من را ترجمه می‌کند. از واژه‌ی تن تا وجود. از اتفاقِ دیدن تا سرانجامِ هست‌ها و شدن‌ها. از فاصله‌ی خودم تا خودم، واژه‌ایست که بر قواعدِ هزار ضلعیِ ذهن ترسیم‌‌اش کرده‌ام و هیچ بار، به هیچ قاعده‌ای، محاط بر قلبم نبوده است. به هیچ قاعده‌ای. خودم را پس زده‌ام گاهی و خود دیگر را پیش کشیده‌ام. و در معاشرتِ دوتن از خودم، کسی را گم کرده‌ام. کسی که اتفاقِ بودنش، آبستنِ رویاهایِ غوطه‌خور در کیسه‌آبِ زندگی بود. کسی که هستش را مزه‌مزه کردم و وقتِ خواستنش، کیسه‌آبِ زندگی ناگهان پاره شد و رویای نارسی را از خود بیرون انداخت.• برای یادها و بادهایی که بر گیسوانِ گذشته‌ام ریختند. برای شورها و نورهایی که چشمِ اشتیاق را کور کردند و نوزادِ «حقیقت» را به سینه فشردند. برای آنچه که هست در پسِ تمام چیزهایی که فکر می‌شود که هست. برای تو. قدرِ قدقامتِ هر رکعت از بودنت در ثانیه. قدرِ جانی که دمیده‌ای در واژه‌ها. قدرِ عشق. امری دور و دست نیافتنی• هربار که کوه را دیدم صدایِ مردی از تبارِ عَشَقه به گوش‌هایم رسید. و هربار که دریا تصویرِ چشم‌هایم شد، غربت زنی بر شانه‌هایم سنگینی کرد که دریا عشق را از او ربوده بود. به سال‌های دور و تصویرهایی خاک گرفته. آن‌قدر که انگشتانم می‌رفت تا غبارِ مماس بر حاشیه‌ی قاب را بردارد و بر خود بنشاند. هربار که قلبم برای کسی تپید، تمام سؤال‌های دنیا نشانه‌اش به سوی من زه‌کشیده شد و کمان‌دارِ زندگی هیچ ندانست که تیرهایِ پرسش‌اش، چگونه حفره بر حفره می‌افزود. عمیق. تاریک. و ترسان• من نه مست بوده‌ام نه ملول. اما سرگردان چرا. و در هر رفت‌وآمدی میانِ خودم تا خودم، کسی را گم کرده‌ام و خودی دیگر از خود را به انتظار نشسته‌ام. خودی غریب و به غایت گنگ و ناشناخته. |
#سلفی_نوشت
#selfportrait


24

زَری•


|
کوچک بودیم و جهان برایمان بزرگ بود. دلخوشی‌هامان قدرِ مُهرهای هزار آفرین با تصویر علی‌دایی بود که پایِ نمره‌ی ۲۰ دیکته‌هایمان می‌خورد. قدرِ لب‌خند جولز کنارِ جولی، وقتی که فشرده می‌شد بر استامپ و با صدایِ تِق، نقش می‌بست پایِ پلی‌کپی‌های ریاضی که درست حلشان کرده بودیم. غم‌هامان اندازه‌ی شکستنِ نوک مدادمان بود و گم‌شدن پاک‌کن‌های سه‌سانتی فیلا زیر نیمکت‌های سه نفره‌مان. غم‌هامان کوتاه بود و فراموش شدنی. دلخوشی‌هامان نوک زبان زدن یواشکی به مداد قرمزهایمان بود برای پررنگ شدن و خط فاصله گذاشتن میانِ مشقِ کلمه‌ی «دنیا». دلخوشی‌هامان نارنگی خوردن‌های یواشکی و پوست گرفتنش توی جامیز بود، وقتی که معلم رو به تخته درس جدید را می‌نوشت.
کوچک بودیم و جهان برایمان بزرگ بود. رویا می‌بافتیم و آرزو می‌کردیم. نقشه‌ی زندگی را می‌کشیدیم و رنگش می‌زدیم. آینده را برای هم تعریف می‌کردیم و به وجد می‌آمدیم.
خستگی را نمی‌دانستیم یعنی چه. تویِ «کلمه و ترکیب‌های تازه» برایمان تعریف نشده بود. لازم نبود معنی‌اش را بلد باشیم. فداکاری پترس را یادمان داده بودند و از خودگذشتکی دهقان‌فداکار را. و ما هرچه شکاف می‌دیدیم با دست‌های کوچک‌مان بندش می‌زدیم و پیش‌مرگِ هر حادثه‌ای می‌شدیم.
حالا بیست سال از آن ‌روزها گذشته است. از روزهای هفت‌سالگی من و تو و بزرگی جهان. از دلخوشی‌های بزرگ و غم‌های کوچک‌مان.
حالا بزرگ شده‌ایم و توی چشم‌های هم رویاهای بیست سال پیش را مرور می‌کنیم. نقشه‌ای را که رنگش زده بودیم. آینده‌ای را که از گفتنش به وجد می‌‌آمدیم. خودمان را. و انگار لابه‌لای تمام این سال‌ها که گذشته است، چیزی را گم کرده‌ایم. چیزی که غم‌ گم شدنش انقدرها کوچک نیست. چیزی شبیهِ دلخوشی‌های ساده‌مان، وقتی که کوچک بودیم و جهان برایمان بزرگ بود...

|
#سلفی_نوشت


3

زَری•


|
از رویا برمی‌گشتیم. از طعمِ گنگِ خیال و پرسشِ ادامه‌ی زندگی. از مواجهه با دریا و گذر از جاده‌هایی که انتهایشان را از روی نقشه‌ می‌خواندیم. مثلِ راهی که هیچ‌وقت نرفته بودیم. مثل اولین تجربه‌ها. اولین گذر. اولین بار. بَعد را نمی‌دانستیم. بعد پیدا نبود. «بَعد» در چشمانِ خواب‌آلودِ مِهْ گُم شده بود و همه چیز را بکر می‌کرد.
از عطر قهوه‌ی صبحگاهی برمی‌گشتیم و کبابِ ظهر. از صدای گوینده‌ی اخبار ورزشی، که گوش دیوارها را پر کرده بود. میان‌مان سکوت نشسته بود. انگشتانش را به هم گره کرده بود و سرش را انداخته بود پایین. میان‌مان اضطراب جاری بود، دست آینده را توی دست‌هایش گرفته بود و سوال پیچ‌اش می‌کرد. میان‌مان تردید نشسته بود، حال را پس می‌زد و گذشته را پیش می‌کشید. از رویا بر می‌گشتیم. از عطرِ نانِ تازه وقت ناهار. از مِه. از موسیقی شرقی و صدایِ جاری ترومپت. از چیزی که برای ما بود اما باورش نداشتیم. هم‌شانه‌اش نشدیم. دستش را نگرفتیم. گذاشتیم جایی دورتر از ما بماند. در روستایی که نامش را مدام از خاطر می‌بردیم.
از تماشای فیلم‌ها و گفت‌و‌گوی کتاب‌ها برمی‌گشتیم. از فاصله‌یِ کلماتِ یک داستانِ کوتاه که ما پُرش کرده بودیم. از شراب‌های نخورده و سیگارهای مدام. از رویا برمی‌گشتیم. از روزی که برای ما بود...

|
#سلفی_نوشت

|
©️Zahramonsef, Gilan, Iran, 2018


19

زَری•



هزار بار این بیست ثانیه از بودن تو را تماشا کرده‌ام. لبخندت را. حالت دست‌هایت. سرچرخاندنت و چشم‌انداز دور را خیره شدن. و چند ثانیه‌ی آخر که گویی ترجمه‌ی شعرِ اصلانی‌ست. همان که چند دقیقه‌ پیش‌تر از این‌جا، توی پیاده‌روهای لاغرِ باغِ سیب برایم خوانده بودی. [بر من سیلاب شو/ ای / آسمان بی‌پیرایه من/ تا بدانم که کیستی•] و از دست‌هایت خواسته بودم که شعر را ابتدایِ کتابِ بهرام اردبیلی برایم بنویسند. نوشتند.

|
چند ثانیه‌ی آخر این بودن را دوباره ببین؛ نگاهت، حالت چشم‌هایت، خیرگی‌ات به اتفاقِ مجاور، و تمامِ سیلابِ آسمانِ بی‌پیرایه که در اضطرابِ حادث بر پیشانی‌ات حاصل می‌شود. گو اینکه استعاره‌ی آسمان ناگهان سیلاب می‌شود بر تو، بر من، تا بازجوییم آنچه را که بر ما رفته است.

|
باز می‌جوییم. هم را. همدیگر را. در حیاط خلوت رفاقت. آنجا که باریکه‌ی نور، بعد از پتوس‌ها، افتاده است روی صورت تو و انتهایش _جایی که هلال می‌شود و مدام کوتاه‌وبلند_ رسیده‌نرسیده خودش را به دست‌های من می‌رساند و می‌گریزد تا تو. دوباره تا تو. |

می‌گویی: «آدم چه می‌داند زندگی توی چنته‌اش چه چیزهایی برایت دارد؟» فکرم جا می‌ماند پیش کلمه‌ی «چنته» و چندبار با خودم تکرارش می‌کنم. فکرم را برمی‌دارم و چنته را می‌گذارم سرجایش. توی جمله. و در جواب، جمله‌‌ات را با یک «واقعا» در ابتدایش به خودت برمی‌گردانم. •
|
انتهای این متن، دوباره می‌روم و بیست ثانیه از بودن تو را تماشا می‌کنم. حالت لبخندت را، آن دو خطی که آشیانه می‌سازند برای لب‌هایت. گره کردن انگشانت به هم. و آنجا را، که ترجمه‌ی شعرِ اصلانی‌ست. اتفاقِ حادث بر پیشانی‌ات و چشم‌ها.

|
روبه‌رویت، تویِ این مربعِ بیست ثانیه‌ای از بودنت، پشتِ پیراهن کلماتم، شعری از الهی را برایت می‌خوانم. شاعری که دوستش داری، و دوستش دارم.
[و زیباترین خمیازه را كبریت كشید به گاه افروختن
تا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریكی•] •
|
#سلفی_نوشت


9

زَری•


شبیه واژه‌ی گم‌شده‌ای در شعر الهی بود. شبیه کلماتِ فُرْسی. شبیه آن لحظه‌ای که پرویز اسلام‌پور می‌نویسد:
آنچه مانده‌ست/ دست نیلوفری گوزن‌ست/ چار پاشنه‌ی مضطرب/ و یک چشم... یا شبیه وقتی که فرهاد، سفت و استخوانی می‌خواند: «بر حاشیه‌ی کتاب، چون نقطه‌ی شک». جدا بود، جدا و عمیق و محزون. مثل تارهای صوتی بهبودُف‌. مثلِ غربتِ عجیبِ صدایِ مختاری که شبانگی را معنا می‌کند.
مثل وقتی که اصلانی روی کاغذی نوشته باشد:
بر من/
بوی ابر بیاور/
و مپرس/
که در جريان نامنتظر رنگ‌ها/
چگونه کسی/
در آستين شبانه‌ام/
زمزمه‌وار/
هراسان بود...
تنها بود. تنها بود و جدا افتاده. و ما تنهایی‌اش را به نظاره‌ ایستاده بودیم. آن خانه را می‌گویم.


9

زَری•

|

دنیا انگار جای درستی مچ‌ات را می‌گیرد. چند دقیقه‌ی پیش، پای این عکس متنِ بلندی نوشتم. جمله‌های آخرم این بود: این روزها به «رها» کردن فکر می‌کنم. به گریز از هرچیزی که تکیه داده است به «باید» و سَر می‌بُرد هر «شایدی» را. |
در اتفاقی عجیب، پستم از بین رفت. همه چیزش. نه نوشته‌هایم ماند و نه عکس. نه به اشتراک گذاشته شد و نه توی درفت‌ها ماند. وقتی کلمه‌ی شیر را لمس کردم، نوشته‌ها و عکس ناپدید شد. اولش خیال کردم صفحه رفرش نمی‌شود و چند بار اینترنت را قطع و وصل کردم، بعد دیدم که نه، همین است. دنیا مچ‌ات را گرفت تا بگوید بیا: این هم اولین گامِ رها کردن. نیست شد. از بین رفت. بگذار برود... چند کلمه و یک عکس «شاید» باید گُم شود در باگ‌های اینستاگرام و هیچ «باید»ی به بودن و اشتراکش نیست... تا شاید یادت بماند که دنیا همین است. نیست. نیست. نیست و از بین رونده به آنی و دمی. •
|
دنیا جایِ درستی مچِ آدم را می‌گیرد. وقتی که فکر می‌کنی قاعده‌ات را عوض کرده‌ای، پرتت می‌کند تهِ یک چاله و بیرون چاله می‌نشیند و می‌گوید که «به قاعده‌ی خودت» بیرون بیا... •
این عکس را برای گفت‌و‌گوی میانِ خودم و آذین در بابِ دریافت‌ِ زمان حال و لذتِ زیستن جدا از قاعده‌ی ذهنیِ آدم‌هایِ دیگر انتخاب کرده بودم. و یک جایی از متن‌ام که توی سیاه‌چاله‌ی اینستاگرام گم شد نوشته بودم: اینجا، توی این عکس من: «آن»‌ام. لحظه‌ام. درست جایی میانِ زمانِ «حال»‌ام. آن‌قدر که یادم می‌آید: باد از روی صورتم می‌گذشت و چشم‌هام را ریز کرده بود. موهام را برداشته بود و دوباره گذاشته بود روی پیشانی‌ام. گل‌های لباسم را جابه‌جا کرده بود و با خود برده و آورده بود. و من فکر کرده بودم که در جایِ درست خودم ایستاده‌ام. میانِ درختانِ با شور و شعور سرزمینِ گیلان. نقطه‌ی سبزی بودم و لبخندم حالِ سُکرآورِ شرجیِ شالی‌ها بود و درکِ «بودن» در «بودن».
|
#سلفی_نوشت


25

زَری•


|
هرکجا که باریکه‌ی نوری دیده‌ام، ایستاده‌ام. تماشایش کرده‌ام. امتدادش را گرفته‌ام تا سر منشأش، و چشم‌هام‌ را برای چند ثانیه‌ای بسته‌ام تا بتوانم امید را مزه مزه کنم.
هرکجا که مِهری دیده‌ام، سرعتِ گذار و گذر از زندگی‌ام را آرام کرده‌ام، مهر ورزیده‌ام و مهر دیده‌ام و به آنچه در گذر بوده، با آگاهی از بکر بودن و نایاب بودنش نگاه کرده‌ام و به خاطر سپرده‌ام که زندگی آن‌قدرها از درِ «مهر» راه را برایت باز نمی‌کند.
این روزها، که ۲۶ سالگی در گذر است، با خودم مرور کردم و دیدم که من آن‌قدرها ننشته‌ام توی زندگی، نمانده‌ام تا اتفاقی، داشته‌ای، بیاید و نصیب من شود. انگار همیشه جنگیده‌ام، همیشه تویِ خط رزم بوده‌ام با زندگی و وقتی رسیده‌ام که خستگیِ میدانِ نبرد بر جانم بوده و زخم‌های رزم.
دیشب به آذین گفتم، گمان می‌کنم این‌بار خیلی ضعیف‌ شده‌ام. برای پذیرشِ «ربودنِ داشته‌ای» که گمان می‌کردم برای من است، برای چیزی که می‌توانست معاشرت روزگارِ من باشد و نیست. برای تمامِ کاستی‌ها، که از ضعف این روزهایم، درشت و عمیق به نظر می‌رسند و حل نشدنی. برایِ هر اتفاقی که فیلتر خاکستری‌ دارد.
برایِ نادیده گرفتن رفتارهایِ بیمارگونه‌ی آدم‌هایی که معاشرت را محلِ پر کردنِ تنهایی خودشان می‌دانند و بس. محلِ کسبِ ارتزاقِ مفرد. ارتزاقِ خودخواهانه‌ی «من»، نه «ما». و وقتی این ارتزاق برایشان کفایت کرد، می‌زنند زیرِ میزِ معاشرت و غیبشان می‌زند.
دیشب آذین گوش بود و من یکریز کلمه. یک‌جایی میانِ حرف‌هایم برای خودم خواندم:
«جهان مرده‌ی بی‌بال و پرنده‌ی من
به جاودانگی آفتاب، شکاک است»
و دیدم که من به حقیقت به جاودانگی آفتاب شک برده‌ام. به تمامِ «مهر»های جهان. به تمامِ معاشرت‌ها و آدم‌هایی که با خودت گمان می‌کنی «امید»اند ‌و «تکیه‌گاه». به تمام آنچه اسمش را گذاشته‌ایم «زندگی» و انگار که همه چیزش باسمه‌ایست. همه چیزش...
این روزها هرکجا که باریکه‌ی نوری می‌بینم، شک می‌کنم. کمی پایم را تند می‌کنم که چشم‌هام را به روی حقیقت نبندم. تا مزه‌مزه نکنم امیدی را که ابتدای یک ناامیدی بزرگ است. | .

#سلفی_نوشت


8

زَری•


|
همیشه رازی بزرگ
در بشقابی سپید
به ما تعارف می‌شود...
|

#بهرام_اردبیلی


6