zahramonsef@zahramonsef

بی‌سرزمین‌تَر از باد
#سلفی_نوشت

https://t.me/pas_tu

#Repost @farshidparsikia ・・・
• مثل یک قصه •
• روایتی از خسرو سینایی •
• مروری بر پنجاه سال آثار هنری خسرو سینایی •

•طراحی پوستر فرشید پارسی‌کیا / استودیو پارسی•
@farshidparsikia
@parsistudio
این برنامه به کوشش گلنوش زنجان‌پور به تاریخ ۲شهریور ۱۳۹۷ در باغ موزه هنر ایرانی برپا خواهد شد.
و از شما عزیزان دعوت می‌کنم تا از این نمایشگاه دیدن کنید.
@golnoosh_zanjanpoor
۲ تا ۱۶ شهریور۱۳۹۷| باغ موزه هنر ایرانی
بازدید همه‌روزه از ساعت ۱۴ تا ۲۰| بازدید افتتاحیه ۱۷ تا ۲۰
خیابان ولیعصر, بالاتر از چهارراه پارک‌وی, خیابان شهید فیاضی(فرشته), خیابان بوسنی و هرزگوین, سه‌راه دکتر حسابی
تلفن: ۴-۲۲۶۸۶۰۶۳

با تشکر از تلاشهای محسن حسین‌خانی
@mohsen.hosseinkhanii
#فرشید_پارسی_کیا #خسرو_سینایی #پرویزکلانتری #جمشیدلایق #ژازه_تباتبایی #علی_اکبر_صادقی #ابراهیم_جعفری #نادرابراهیمی #محمد_علی_کشاورز #سینما #پوستر #آکاردئون #پارسی_استودیو #سینما


3

~

در هوا مهربانی مادرانه‌ای بود و مثل نسیمی که در برگ‌های لرزنده‌ی سپیدار بوَزَد، از خلال اندام‌ها می‌گذشت. نَمی سبک سینه را پُر می‌کرد و از راه رگ‌ها در سراسر بدن جاری می‌شد، نَمی که خشکی پهناور بیابان را در خود‌ داشت اما از سوختگی صحرا به دور بود، از روی آب آمده بود و بوی خیارِ جالیز و تازگی شبنم و دمیدن سپیده‌ی سحر می‌داد... ‘
~
*سفر در خواب- شاهرخ مسکوب •
~

#outofthephone #TheWeekOnInstagram #friendsinperson #Mustseegilan #myfeatureshoot #SPIcollective #hartcollective #shotoniphone #akasimagazine #streetphotographymagazine #lensonstreets #streetleaks #instagram #hikaricreative #instagood #life_is_street #myspc #streetphotographerscommunity
#nature #WHPthankful #lifeisbeautiful
#irancumentary
#daysofsummer #summerflatlay #stepoutforsummer #whimsicalwonderfulwild #thelifestylecollective #forahappymoment #everysquareastory #dailymomentums


2

~
پدربزرگ هروقت از هندوانه‌باغ می‌آمد برایمان «جیوه» می‌آورد. میوه‌ای گرد با پوستی پر از راه‌ راه‌های چاق و لاغر و با طعمی شبیه طالبی. این عادت ویژه‌ی هردو پدربزرگم بود. با فاصله‌ی چند خانه از هم و با این تفاوت که یک طرف را با دخترعمه و پسرعمه شریک می‌شدیم و طرف دیگر را با دخترخاله‌ها. اینکه پدربزرگ بخشی از باغش را به چنین میوه‌ای اختصاص می‌داد و موقع برگشت از کار حواسش به ما نوه‌ها بود، برای من دلگرمی ویژه‌ای محسوب می‌شد.
تابستان کودکی ما پر بود از عطر و طعم‌ دلخوشی. عطر مست کننده‌ی «جیوه»، لذت ناب خوردن «پسته دریایی»، اشتیاق جام جهانی و کارت شانس‌های بازیکنان برزیل توی بسته‌های «زاغک‌نمکی»، تُرشی بی نظیرِ «اسکیمو اخته» و ده‌ها طعم و رنگ و خاطره‌ی دیگر.
امروز، کنار بازار رشت، وقتی این بساطِ «جیوه» و «پسته دریایی» را دیدم، یادم به کودکی‌ام افتاد و آقاجانی که سایه‌اش بر سرم است و پِرجانی که دیگر ندارمش.
چقدر لازم است که آدم‌ها برای گریز از تلخی و خستگی زندگی، رجوع کنند به اصالتشان، به آنجا که وطنشان است.
رشت محل تولد من نیست، اما اصالت من است و بی‌شک وطن من. ~

#irancumentary
#theweekoninstagram #WHPshapes
#daysofsummer #summerflatlay #stepoutforsummer #whimsicalwonderfulwild #make_more_magic #thelifestylecollective #forahappymoment #stillswithstories #everysquareastory #myhappysquares


33

~
/می‌گوید: فخری خانم‌ مُرد. بیچاره فشارش بالا بود و سکته کرد./ راننده می‌زند روی ترمز.
ماشین پشتی بوق ممتدی می‌زند و با فحشی آب‌دار از کنار ما رد می‌شود. نشسته‌ام توی ون‌های مترو و برمی‌گردم خانه. از صبح سه خبر مرگ شنیده‌ام. دو حال ناخوش. یک خبر تصادف.
میانه‌ی روز حالم انقدر بد می‌شود که می‌روم از گلفروشی ویلا چند شاخه لیسیانتوس می‌خرم و می‌آورم می‌گذارم توی گلدان سبزِ روی میزم. فقط برای اینکه دوام بیاورم. سرم را گرم کار می‌کنم. از اینکه میانه‌ی کار کسی صدایم بزند عصبی می‌شوم. هرچیز کوچکی عصبانی‌ام می‌کند. جواب ایمیل‌ها. لحن آدم‌ها. بودن آدم‌های اضافی. خوش و بش‌های فرمالیته.
وسط کارها دست می‌برم به گوشی‌ام و داستان کوتاهی را که دیشب خوانده‌ام دوباره می‌خوانم. انگار من و داستان حال هم را می‌فهمیم و می‌دانیم که چه دردمان است. سر می‌گذارم روی شانه‌ی کلمات و اشک‌هام بی‌اختیار صورتم را تَر می‌کنند. /می‌گوید: بنده خدا چقدر دلش می‌خواست عروسی سعید را ببیند. آقا ایرج؟ اره، حالا خیلی تنها شده./ فکرهایم را پس می‌زنم. دنبال یک نشانه‌ی آرام‌بخشم. پناه می‌برم به موسیقی. دلم صدای نامجو را می‌خواهد. ساوندکلاود را که باز می‌کنم قطعه‌ی شِکوه در میانه مانده است. شکوه را تمام می‌کنم. می‌روم سراغ ایرانه خانم، کورتانیدزه و دانه به دانه آهنگ‌های نامجو.
نورها جایی دورتر از من پیدا و پنهان می‌شوند. به تمام سنگینی این روزها فکر می‌کنم. به تمامِ‌ جوانی از دست رفته‌ی این نسلِ بی‌امید. توی گوشی‌ام دنبال تصویری از سرسبزی می‌گردم. می‌رسم به عکسی که از روستای اشپلا گرفته‌ام. چشمم را میان درخت‌ها می‌دوانم. نورهای افتاده روی زمین را جمع می‌کنم توی مشتم. شرجی و رطوبت را یکجا به جان می‌خرم و آنقدر به سبزی برگ‌ها چشم می‌دوزم تا آرام بگیرم. ساعت یازده شب است که رسیده‌ام خانه. یادم به گریه‌های نامجو می‌افتد در شبِ اجرای زنده‌اش. یادم به فخری خانم می‌افتد که دلش می‌خواست عروسی سعید را ببیند، اما عمرش قد نداد و مُرد.
تلگرامم را چک می‌کنم. یک پیام صوتی از آذین دارم. گوشی را می‌چسبانم به گوشم. صدایش می‌آید که برایم می‌خواند: «کارم چو زلف یار پریشان و درهم است/ پشتم به سان ابروی دلدار پر خم است/ غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت / این شادی کسی که در این دور خرم است / تنها دل من است گرفتار در غمان؟/ یا خود در این زمانه دل شادمان کم است» برایش می‌نویسم: «بی‌نظیر بود.» سبک شده‌ام. انگار طوفانی آمده و تمام سنگینی درونم را با خود برده است. زیر لب می‌خوانم: کارم چو زلف یار پریشان و درهم است.
#سلفی_نوشت


9

~
* صدای سُم اسب‌ها توی سرم. از شاهنامه برایش می‌خوانم. می‌گویم تا اینجای کار داستان کاوه را از همه بیشتر دوست داشته‌ام و کتاب را باز می‌کنم و می‌خوانم: «بدو گفت مهتر به روی دژم/
که بر گوی تا از که دیدی ستم؟/
خروشید و زد دست بر سر ز شاه/
که شاها منم کاوهٔ دادخواه/
یکی بی‌زیان مرد آهنگرم/
ز شاه آتش آید همی بر سرم...» با فراز و نشیب می‌خوانم. مثل نقال‌های روایت‌های روحوضی. همه جا تاریک است. صدای شیهه‌ی اسبی به ‌پرده‌ی گوش‌هایم می‌خورد و تکانشان می‌دهد. مثل بادی که افتاده باشد زیرِ پیراهنِ صبح. می‌گوید حافظ بسیط است. می‌گویم جادو دارد. می‌گوید دیوانه می‌کند آدم را، و دستش را می‌کشد به حاشیه‌ی کتاب و صفحه‌ای را باز می‌کند.
«خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی»
می‌گویم آدم وقتی حافظ می‌خواند عاشق می‌شود. بی برو برگرد. بعد دلش می‌خواهد همه‌ی غزل‌ها را با صدای رسا برای جهان بخواند. می‌گوید سعدی هم همینطور است. چیزی نمی‌گویم. می‌گوید مولانا اما نه. می‌گویم مَثَل من و مولانا مَثَل شاگرد است پیش استاد، همیشه دور بوده است و دور. حافظ اما رفیق است، می‌نشیند کنارت و چای مهمانت می‌کند. می‌خندد. اسب‌ها می‌دوند. خاک بلند شده است توی سرم. به سرفه می‌افتم. می‌گوید آب می‌خوری؟ دستم را توی هوا تکان می‌دهم که یعنی نه. گردِخاک از میانِ سرم پخش می‌شود به چپ و راست. سرفه‌ کوتاه می‌آید. می‌گویم سهراب چه اسم غریبی‌ست. سهراب سپهری. سهراب شهیدثالث. سهراب شاهنامه. نه؟ می‌گوید همه فکر می‌کنند سپهری از سر سرخوشی شعر می‌گفت. غم می‌ریزد پشت حنجره‌ام. بغض پشت خاک‌ریزِ غم بالا و پایین می‌رود. می‌گویم سینمای شهید ثالث ترجمه‌ی غربت است انگار. می‌گوید: و سهرابِ شاهنامه. اسب‌ها رَم کرده‌اند. سم می‌کوبند به میانِ سرم. شیهه می‌کشند توی گوش‌هام. می‌دوند... می‌دوند تا قلبم. قلبم خون را به رگ‌ها می‌کوبد و صدای کوبیدنش تا بیرون سینه‌ام می‌ریزد. می‌گویم آدم‌ها یک مشت کلمه‌اند. یک مشت کلمه به اقتضایِ زمان و مکان. کتابش را می‌بندد. کتابم را می‌گذارم توی کیفم.
رسیده‌ایم به ایستگاهِ پایانی. . ~
#سلفی_نوشت
برای او که گر نبود، نه حافظ معنا داشت نه شاهنامه
@aziin_es


12

~
«تِرِند» هم تمام شد. با تمام اتفاق‌های سخت و آسانش. با همه‌ی تلاش‌ها و دویدن‌ها.
پروژه‌ای که من را مسافر قطارهای مشهد کرد و پای ثابت تاکسی‌های آزادی-مهرشهرِ پایانه. نمایشگاهی که برای من سفری بود در جهانِ فکری‌ام، دستم را گرفت و مرا یک پله بالاتر نشاند. چشمم را به جهانِ اطرافم کمی بازتر کرد و یک توشه تجربه برایم گذاشت در تمام لحظات سخت و آسان و امید و ناامیدی.
حالا هروقت نام «ترند» بیاید، یادم به آقای قدیمی می‌افتد و نگاه‌های پرسشی‌اش، یادم به خانم مفید می‌افتد و مهر بی‌پایانش، یادم به مریم می‌افتد که پای ثابت لحظه‌های ترند بود و من از اینکه هرروز امکان دیدارش را داشتم سرمست بودم، یادم به تمام شب‌های بازگشت به خانه می‌افتد که نورها جایی دورتر از من سوسو می‌زدند و ضبط ماشین صدای هایده را پخش می‌کرد که از دنیای دیوانه‌ها می‌خواند و دوست‌داشتن. و من که قابِ شب‌هایِ بازگشت به خانه را از بر شده بودم؛ جای چراغ‌‌ها، نورِ تابلوهای تبلیغاتی، نشانه‌های چشمک‌زن جاده، و ابتدای شهرک جهان‌نما که همیشه ترافیک بود و شلوغ. «ترند» برای من شبِ انتظارِ آمدنِ نسترن بود و دلتنگیِ رفتنش و آن لحظه‌ای که برایم نوشت: «من پریدم.» و من تصور کردم که روی شانه‌های نسترن، دو بال کوچک آبی روییده است و با بال‌های روشن و آبی‌اش در آسمانِ مشکی شب، کنارِ ستاره‌ها پرواز می‌کند تا به خانه برسد. «ترند» برای من خنده‌های مریم بود و نگرانی‌های نسترن و شبی که با دلتنگی کارت دعوت ترند را روی میز کافه‌ای در شهر گذاشتیم و برایِ تمامِ حالِ خوش بودن کنارِ هم لحظه‌ها را قدر دانستیم.
ترند سفر شاهنامه‌ام بود به خانه‌ی آقای سلطانی و یادداشتشان که با مهربانی صفحات سفید کتابم را پر کرده بود؛ و من که ابتدا تا انتهای یادداشت را با لهجه‌ی اصفهانی خواندم، با لهجه‌ی مدیرِ مدرسه‌ی قصه‌های مجید. «ترند» سرشار بود از دوستی‌های دوری که نزدیک شد و رفاقت‌های گذشته‌ای که ریشه‌اش جان‌دار و عمیق به بطنِ جانمان گره خورد.
~
خواستم برای پایان ترند از همه‌ی آن‌ها که زحمت کشیدند و من و تمام بچه‌های ترند را با لطفشان همراهی و بدرقه کردند، تشکر کنم. اما نام‌ها زیاد بود و حافظه‌ی من محدود.
تنها باید بنویسم که ممنون کیارنگ علایی که امکان تجربه‌ی «ترند» را برای ما فراهم کرد و ممنون همه‌ی اساتید و دوستانم که خالصانه آمدند و بودند و ما را همراهی کردند.
این قاب یادگارِ دقایق پس از نصب کارهاست.
بماند به نیکی در تابستان ۱۳۹۷. تهران. حیاط خانه‌ی هنرمندان
~

عکس از: حمیدرضا فاطمی ..
~


50


~
کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد...

Tehran, 2018, ©️️Zahra Monsef . ~
#رضا_براهنی


5

@saberabar
[باز نشر پست صابر ابر، برای انتشار امید و پس‌زدن یأس] ~~~
.
هیچ‌چیز در این روزها مرهم ما نیست، غیر از ما!
ما به هم نیاز داریم‌، به درک هم، به دست هم...
تکه‌هایی از یادداشت دکتر محمدعلی اسلامی‌ندوشن را در اینجا برایتان گذاشتم، بخوانیدش و ببینید که چه روزهایی هست و بود و خواهد آمد و آیا ما در « قعر ضمیر خود» به این فکر می‌کنیم که:
«ایران می‌تواند قد راست کند»
من ایمان دارم که می‌تواند...
~
—— گویی روزگار همه‌ی بلاها و بازی‌های خود را بر ایران آزموده است. او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته. دوره‌هایی بوده‌است که با نیمه‌جانی زندگی کرده اما از نفس نیفتاده و چون بیمارانی که می‌خواهند نزدیکان خود را بیازمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید بر گرفته بودند، چشم گشوده و زندگی را از سر گرفته است.
من در قعر ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل می‌گذرد، و آن این ‌است که رسالت ایران به پایان نرسیده است، و شکوه و خرمی او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند، کشوری نام‌آور و زیبا و سعادتمند گردد، و آن‌گونه که درخور تمدن و فرهنگ و سالخوردگی اوست، نکته‌های بسیاری به جهان بیاموزد. بزرگترین مردان و پست‌ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده‌اند، حوادثی که بر سر او آمده بدان‌گونه است که درخور کشور برگزیده و بزرگی است؛ فتح‌های درخشان داشته است و شکست‌های شرم‌آور، مصیبت‌های بسیار و کامروایی‌های بسیار. او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته. دوره‌هایی بوده است که با نیمه‌جانی زندگی کرده، اما از نفس نیفتاده؛ و چون بیمارانی‌که می‌خواهند نزدیکان خود را بیازمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند، چشم گشوده است و زندگی را از سر گرفته.
کسانی که در زندگی خویش رنج نکشیده‌اند، سزاوار سعادت نیستند. تراژدی همواره در شأن سرنوشت‌های بزرگ بوده است. از حاصل دوران‌های خوش و ناخوش زندگی است که ملتی، شکیبایی و فرزانگی می‌آموزد.
***
‎ما فرزندان کنونی ایران موهبت آن را یافته‌ایم که در یکی از
دوران‌های رستاخیز این کشور زندگی کنیم، این امر، هم موهبتی است و هم مسؤولیتی گران بر شانهٔ ما می‌نهد. نخستین نشانهٔ توجه به این مسؤولیت آن است که امیدوار بمانیم و صبور باشیم. این گفتهٔ تولستوی را از یاد نبریم: «نیرویی برتر از نیرویی این دو جنگاور نیست: یکی زمان و دیگری شکیبایی».
~
این نوشتار؛ نخستین بار در شمارهٔ فروردین 1339 مجلهٔ یغما انتشار یافته است/
تصویر بخشی از نقاشی حسین تمجید است


10

~
حالا فقط کافی‌ست زنده بمانیم! مگر اهمیتی دارد با چه شیوه و مسلکی؟ با چه کیفیتِ زیستی؟ مگر مهم است که بر سر خودمان و جهانمان چه آورده‌ایم؟
لابد همه‌مان باور داریم که مهم است، اما آنچه در قرن اخیر اتفاق افتاده‌است و آنچه تشددش را در سال‌های اخیر می‌بینیم، پوسته‌ی باورهامان را هم زیر سوال می‌برد.
فاضلاب‌های صنعتی و منتهی به رودخانه‌ها، آلاینده‌های غیرقابل مهار، رشد بی‌رویه‌ی صنعت، ورود عناصر تجزیه‌ناشدنی به محیط زیست و از همه مهم‌تر و والاتر، بی‌اهمیتی، تن‌آسایی و به هیچ‌انگاری «انسان به اصطلاح مدرن»، تمام معادلات مسالمت‌آمیز طبیعت را برهم زده است و دیگر مهم نیست چگونه زیست ‌کنیم!
نه‌تنها چشم‌هامان را بر ناهنجاری‌ها بسته‌ایم، بلکه بر ناهنجاری‌ها می‌افزاییم.
درد بی‌آبی را هنوز نفهمیده‌ایم و گویا قرار نیست بفهمیم! اثر مخرب پلاستیک‌ها را در چرخه‌ی محیط زیست، هربار که کالایی می‌خریم فراموش می‌کنیم و در نهایت آرامش زبانمان نمی‌چرخد که از فروشنده تقاضای کیسه‌ی پلاستیکی نکنیم؛ و هنوز نه احترام به خودمان را یاد گرفته‌ایم و نه احترام به دیگری را، چه رسد که بلد باشیم به «طبیعت، محیط زیست و عناصر حیاتی زیست» احترام بگذاریم. «حالا فقط کافی‌ست زنده بمانیم!» پس مصرف می‌کنیم [هرقدر که بتوانیم]، از بین می‌بریم [تا آنجا که توان داریم] و زمین را مثل ارثی که شش دانگ به نام ماست می‌بلعیم تا نه آبی برای نسل بعد بماند، نه خاک قابل کشتی، نه هوای قابل تنفسی و نه زیبایی طبیعت برای دمی آسودن.
ما آرامش را به بهای آسایش از دست داده‌ایم و حالا نه آسایش قابل اطمینانی داریم و نه دیگر آرامشی برایمان باقی مانده است. هیچ‌طوره حالی‌مان نمی‌شود که زمین امانت آیندگان است در دست ما و این همه وحشی‌گری، خودخواهی و هیچ‌انگاری، عجیب و بهت‌آور است و عجیب و بهت‌آور!! ~
_______ [به بهانه‌ی نمایشگاه ترند که این روزها در گالری بهارِ خانه‌ی هنرمندان به روی دیوار است]

____
عکس: انتشار دود ناشی از آتش زدن زباله‌های پلاستیکی/ زمستان ۹۶/ کرج


11

~
گزارش تصويرى گشايش نمايشگاه عكس «ترند» در خانه هنرمندان ايران | نمايشگاه در ساعت هفده جمعه پنج مرداد توسط "هادى مظفرى" مدير كل دفتر هنرهاى تجسمى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و "ابراهيم حقيقى" عضو هيات مديره انجمن صنفى طراحان گرافيك ايران و رييس شوراى عالى خانه هنرمندان ايران افتتاح شد. حضور جمعى از پيشكسوتان، معلمان عكاسى و عكاسان ايرانى در مراسم افتتاحيه مغتنم بود. اين مراسم تا ساعت بيست و دو ادامه داشت. | اين نمايشگاه درباره نگاه به "مصرف گرایی و تن آسایی" است و تا جمعه دوازدهم مرداد در گالرى بهار خانه هنرمندان ايران ادامه خواهد داشت | نمایشگاه گردان: کیارنگ علایی | عکاسان: میلاد اصفهانی، مهشاد جلالیان مجیدی، حمید دلدار، مریم ذبیح نیا مقدم، شکوه رضایی، سید حمیدرضا سادات فاطمی، مهلا عربی خوان، کاظم غلامی، نسرین غلامی، ساره فتاحی، فاطمه فخاریان، نسترن فرجاد پزشک، آیسا فیروزمند کاشانی، امیر مبارکی، ریحانه محمودی، سوده محمدی، سجاد مصلی، زهرا منصف، صادق میرزانژاد، مسعود میرزایی، مژده یونس مهاجر | عكس هاى گزارش تصويرى: سيد حميدرضا سادات فاطمى


17

~
گزارش تصويرى گشايش نمايشگاه عكس "ترند" در خانه هنرمندان ايران | نمايشگاه در ساعت هفده جمعه پنج مرداد توسط "هادى مظفرى" مدير كل دفتر هنرهاى تجسمى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و "ابراهيم حقيقى" عضو هيات مديره انجمن صنفى طراحان گرافيك ايران و رييس شوراى عالى خانه هنرمندان ايران افتتاح شد. حضور جمعى از پيشكسوتان، معلمان عكاسى و عكاسان ايرانى در مراسم افتتاحيه مغتنم بود. اين مراسم تا ساعت بيست و دو ادامه داشت. | اين نمايشگاه درباره نگاه به "مصرف گرایی و تن آسایی" است و تا جمعه دوازدهم مرداد در گالرى بهار خانه هنرمندان ايران ادامه خواهد داشت | نمایشگاه گردان: کیارنگ علایی | عکاسان: میلاد اصفهانی، مهشاد جلالیان مجیدی، حمید دلدار، مریم ذبیح نیا مقدم، شکوه رضایی، سید حمیدرضا سادات فاطمی، مهلا عربی خوان، کاظم غلامی، نسرین غلامی، ساره فتاحی، فاطمه فخاریان، نسترن فرجاد پزشک، آیسا فیروزمند کاشانی، امیر مبارکی، ریحانه محمودی، سوده محمدی، سجاد مصلی، زهرا منصف، صادق میرزانژاد، مسعود میرزایی، مژده یونس مهاجر | عكس هاى گزارش تصويرى: سيد حميدرضا سادات فاطمى


13