Zahra Monsef • زهرا منصف@zahramonsef

بی‌سرزمین‌تَر از باد

t.me/pas_tu

456 posts 5,851 followers 271 following

Zahra Monsef • زهرا منصف

|
• یک سال می‌گذرد و من انگار سال‌ها از آدم‌های این عکس دورم. از این جغرافیا، از نقطه‌ای که ما را به هم وصل کرده بود و بهانه ‌ساخته بودیم تا «بودن» را جشن بگیرم. خیره می‌شوم به عکس، به آدم‌هایش، به ‌لبخند‌ها و اشاره و نگاه‌ها. استاد عباسی داشت می‌گفت «این کیک مال متانت است»، و انگشت اشاره‌اش را گرفت سمت تو و گفت که باید توی عکس ثبت شود. نه، یک سال زمان کمی‌ست برای این همه تغییر. آیدا دیگر ایران نیست، من دیگر میانِ این جمع نیستم، دفتر آنگاه دیگر نبش کوچه‌ی طاووس نیست و دلتنگی صدرنشین همه‌‌ی اتفاق‌هاست. یادم به تمامِ هیجان‌های آن روز می‌افتد؛ آرش تنهایی به من اطمینان خاطر داد که همه چیز سرجاش است و نگران نباشم. زکیه فرمان می‌داد که چه کار کنیم، کی آیدا بیاید بالا، کی شمع‌ها را روشن کنیم، کی برویم توی اتاق و تولد مبارک بخوانیم. •
دیشب برای آیدا نوشتم: «به یادِ تهرانِ بارانی.» از آن سوی مرزها برایم نوشت: «دقیقا یک سال پیش بود.» دلتنگی مجابم کرد بروم و صداهایمان را توی گروه سه نفره‌مان گوش دهم. آیدا دارد می‌دود و می‌گوید همین حالا از شرکت زدم بیرون. من نوشته‌ام من هم همین حالا از دفتر زدم بیرون. تو نوشته‌ای که من و داود رسیدیم. و بعد اضطراب داریم که چطور همه چیز را بی اینکه استاد عباسی با خبر شود، پیش ببریم.
استاد عباسی را سورپرایز می‌کنیم و بعد تو را. شبش توی ماشین سلفی می‌گیریم، کادوهایمان را رد و بدل می‌کنیم و توی تاریکی شب دلتنگی‌هایمان را پنهان می‌کنیم.
حالا یک‌سال از آن روزها می‌گذرد و هرچه فکر می‌کنم، نمی‌دانم آن روز چطور این جغرافیا پذیرای ما بود. چطور ثبت شدیم توی این عکس و حالا جهان جوری چرخیده است که دور و دور و دوریم از هم. من دیگر توی آن دفتر نیستم، آیدا دیگر توی آن شرکت، زکیه دیگر توی آنگاه نیست، آنگاه دیگر نبش کوچه‌ی طاووس نیست و قاعده‌ها حسابی تغییر کرده است.
اما هرچه هست، رفاقت ما سرجایش باقی‌ست، هنوز همکلاسی هستیم و پشتِ یک میز، روی نیمکتی مشترک نشسته‌ایم و باهم حرف‌های مشترک داریم... آرزویم این است که یک سال دیگر، جهانمان عاری از دلتنگی‌ باشد و به جایش مهر باشد و نزدیکی و اشتراک‌های بیشتر و بیشتر.
تولدت مبارک متانت، برای تو کلمات بی‌اختیار روی کاغذ می‌نشینند و تشنه‌اند تا خود را ازآن تو کنند.
راهِ زیستن‌ت پر از دلخوشی و افقِ پیش‌رو پر نور باشد برایت.


عکس اول را بهنام صدیقی ثبت کرده است


28

Zahra Monsef • زهرا منصف

|
• گمان می‌کنم شش سال برای خواندن این کتاب تعلل کردم. اولین باری که کتاب را توی کتاب‌فروشی دیدم، جلدش آبی بود. برگه‌هایش سفید و سنگین. قیمتش گمانم شش یا هفت هزار تومان و کلا چیز دیگری بود. اگر اشتباه نکنم، سه بار کتاب را هدیه داده‌ام. توی همان سال‌ها. و هیچ یادم نیست به چه کسانی، و به چه مناسبت. اما انقدر تعریفش را شنیده بودم که بی‌آنکه بخوانمش، برایم تحفه‌ای بود برای پیشکش. «بارون» برای من طلسم شده بود. نه می‌شد بخرمش و نه کسی هدیه‌اش می‌داد. برعکس «مرشد و مارگریتا» که یک بار خریده بودمش و دوباره هدیه گرفتمش. بله، شش سال برای خواندن این کتاب تعلل کردم و گمانم همین دلیل کافی باشد تا آن‌طور که باید لذت تام و تمام نبرم از جهانِ «کوزیمو». هرچند که جهانش را بی‌نهایت دوست داشتم. قاعده‌شکنی‌هایش را. تغییر زاویه‌ی نگاهش برای به‌گونه‌ای دیگر دیدن چیزی که نامش زمین است و جایگاهِ زیست. دور کردن خودش از هرآنچه که به او جنبه‌ی برتراندیشی می‌داد و خلاصه‌ی کلام، از اینکه «کوزیمو» تلاش می‌کرد «خود» و «جهانش» را از زاویه‌ای دیگر ببیند و بسنجد و از همان زاویه نیز با آدم‌های اطرافش ارتباط برقرار کند.
یک جاهایی به آقای کالوینو می‌گفتم که دیگر بس کند، برای من این همه پر حرفی خوب نیست، و یک جاهایی هم بود که باید خط کشیده می‌شد و به خاطر سپرده می‌شد.
خلاصه‌اش را بخواهم بگویم، چه خوب است که در بیست سالگی این کتاب را بخوانید. :) از جهتِ برانگیختگی ذهنی و فکری، گمان می‌کنم که زهر کتاب توی آن سن بهتر ریخته می‌شود. هرچند که این یک قاعده‌ی شخصی‌ست و می‌توانید به سادگی از آن بگذرید. «کوزیمو» انقدرها برای من باشکوه نبود. اما کم‌لطفی کرده‌ام اگر از خوبی‌هایش نگویم. دغدغه‌های مطرح شده در کتاب ستایش برانگیز بود و شاید همین دغدغه‌ها بود که قصه‌ی کمی کسل کننده‌ی کتاب را برای من قابل هضم می‌کرد. این را هم نمی‌شود نادیده گرفت که وقتی از کتابی زیادی تعریف می‌شنوی، منتظر یک شاهکارِ بی‌بدیلی. و من خیلی خیلی زیاد از این کتاب تعریف شنیده بودم. بارون درخت نشین به‌هیچ وجه کتاب بدی نیست. حتا از نظر من از «باید بخوانیم»های کتاب‌خوان‌هاست. اما من زیادی آرمان‌گرا هستم و از جناب کالوینو انتظار داشتم که چوب جادویش را بیشتر بچرخاند و روایت‌هایش را برای ذهن قاعده‌مند من، کمی باورپذیرتر بیان کند.
شما هم از کالوینو حرف بزنید و اینکه آیا شکل قصه‌سازی کالوینو در کنار پرداخت او به دغدغه‌های بشری، شکل قابل قبولی را پدید آورده است؟ •
|

#ایتالو_کالوینو #کوزیمو #بارون_درخت_نشین #مهدی_سحابی #کتاب_بخونیم #زهرا_منصف


45

Zahra Monsef • زهرا منصف


|
Yazd, Iran, October 2018 •
|


9

Zahra Monsef • زهرا منصف

|
• «علی» می‌گوید: «من جام‌جهانی‌ام.» می‌گویم جام‌جهانی؟ آب‌دهانش را قورت می‌دهد و می‌گوید: «آره، یعنی خیلی بزرگم، قدرِ کل دنیام.» عزیز می‌پرد وسط حرفش و می‌گوید: «من پرسپولیسی‌ام.» می‌گویم خب پس هم تیمی هستیم. بزن قدش. دست کوچکش را می‌زند کفِ دستم و می‌خندد. ابوالفضل که دورتر ایستاده هیچ چیز نمی‌گوید. می‌گویم ابوالفضل تو چی؟ می‌خندد. سفیدی دندان‌هایش و حالت صورت خوشحالش وقتی که می‌خندد دل آدم را لطیف می‌کند. می‌گویم: ها، فهمیدم، استقلال؟؟ دوباره می‌خندد و این بار از خنده ریسه می‌رود. می‌گویم بیا دست بدهیم، هم تیمی نیستیم، ولی دوست که می‌توانیم باشیم، هوم؟ سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهد و با خنده و خجالت دست می‌دهد. عزیز در می‌آید که «خانم می‌آیید با ما فوتبال بازی کنید؟!» می‌گویم من فوتبال بلد نیستم. می‌گوید «کاری ندارد، فقط توپ را بزنید»، علی می‌پرد وسط حرفش که «من توی بازی یادتان می‌دهم»، ابوالفضل صدایش را بالاتر می‌برد و می‌گوید «وقتی خواست گل بزند محکم بزن توی پاش.» می‌گویم این‌طور که خطا می‌شود، می‌گوید «من داورم، خطا را می‌گیرم.» کیف دوربینم روی شانه‌ام است و گوشی‌ام را خاموش می‌کنم و می‌دوم توی زمین بازی‌شان. عزیز دروازه‌ها را اعلام می‌کند و علی فریاد می‌زند: «کیفتون رو بذارید زمین، خسته می‌شید.»


10

Zahra Monsef • زهرا منصف

|
• نام‌اش را نمی‌دانم. اما در خیالم صدایش می‌زنم «شیرکو بیکس». شاید به خاطر اینکه همان ابتدا گفت: «از کردستان آمده‌ام. تنها». می‌پرسم برای زندگی یا کار؟ کمی دور دست را نگاه می‌کند و می‌گوید: «کم‌تر زندگی و بیش‌تر کار». از گرمی هوا گله می‌کند و می‌گوید: «آتش می‌بارد.» می‌گویم لابد برایتان سخت است که از سرزمین «سرد» به این اقلیمِ همیشه آفتاب آمده‌اید. سرتکان می‌دهد و چیزی به کردی می‌گوید که نمی‌فهمم. آبی به صورتش می‌زند و می‌گوید: «زندگی سخت است، باید تحمل کرد.» یاد آن شعر شیرکو می‌افتم که می‌گفت: «هر غمی که می‌پوشم!
دقیق، انگار برای من
بافته شده
هرکجا که باشم!». •


8

Zahra Monsef • زهرا منصف


آقا مصطفی و همکارش حسن در حال ترمیم دیوارهای کاهگلی در یکی از کوچه‌های محله‌ی فهادان یزد هستند. او از سختی کارش می‌گوید و اعتقاد دارد که جز خستگی چیزی عایدش نمی‌شود. او می‌گوید پس از ثبت این شهر در فهرست میراث جهانی یونسکو رسیدگی و توجه به این شهر بیشتر شده است. •
یزد سرزمین کهن و تاریخی ایران و نخستین شهر خشت خام جهان است. این شهر که به شهر بادگیر‌ها نیز معروف است، به دلیل دارا بودن معماری و طبیعت کویری، همواره مورد توجه گردشگران ایرانی و خارجی بوده است. وجود بادگیرهای متنوع از دیگر ویژگی‌های بارز یزد است که آن را از دیگر شهرها متمایز کرده است. بادگیرها به عنوان سیستم تنفسی شهر عمل می‌کنند. دیوارهای کاهگلی و بافت سنتی کوچه‌ها، توجه هر رهگذری را به خود جلب می‌کند. •
| | ©️Zahra Monsef• Yazd, Iran, 2018


6

Zahra Monsef • زهرا منصف

|

کودکی در حال تماشای بازی دوستانش در بوستان شاه‌ابوالقاسم یزد است. محله‌ی «شاه ابوالقاسم» از محله‌های قدیمی یزد و در جوار محله‌ی فٰهادان قرار گرفته است.

|
©️Zahra Monsef• Yazd, Iran, 2018|یزد، مهر ۱۳۹۷
#zahramonsef
#outofthephone #TheWeekOnInstagram #friendsinperson #bnw_demand #WHPplay #SPIcollective #hartcollective #shotoniphone #akasimagazine #streetphotographymagazine #lensonstreets #streetleaks #instagram #capturestreets #instagood #hcsc_street #roozdaily #myspc #storyofthestreet #streets_storytelling #streetdreamsmag #streetphotographerscommunity #lensculture #iphonphotography #dailymomentums #everydayeverywhere #akas_khoone #thehomeseries


9

Zahra Monsef • زهرا منصف


کودکی با دوچرخه‌ در محوطه‌‌ی حسینیه‌ی شاه ابوالقاسم یزد در حال انجام حرکات نمایشی‌ست. مجموعه شهاب‌الدین‌قاسم، شامل مسجد(مدرسه)، حسینیه و آب‌انبار است. این مجموعه توسط «خواجه شهاب‌الدین قاسم‌طراز» در سال 737 هـ. ق ساخته شده و در سال ۱۳۹۰ ه.ش بازسازی چشمگیری برروی آن صورت گرفته است.


6

Zahra Monsef • زهرا منصف

|
•مرد دوچرخه سوار، برای رفتن به بازار «شاهزاده فاضل» در حال گذر از محوطه‌ی امام‌زاده است. •


9

Zahra Monsef • زهرا منصف

• شهرِ شنیدنی، رشت•


14

Zahra Monsef • زهرا منصف


این‌جا هنوز فردا
چون شایعه‌ای شهر را بازی می‌دهد...

#شهرام_شیدایی


4

Zahra Monsef • زهرا منصف


Gilan, Iran, 2018.


5